فقر گرچه در لغت به معناي نداشتن مال است ولي در اصطلاح عارفان بدين معناست که فرد سالک به مال بي ميل باشد و به رغم آن كه از مال برخوردار است آن را حقيقتاً از آن خود نداند، بلكه آن را به‌صورت امانت تا مدتی در اختیار بگيرد و با آن نياز خود و خانواده اش را رفع كند و مابقي را در راه بر طرف كردن نيازهاي ديگران صرف نمايد. این‌که انسان بتواند به‌وسیلۀ اموالش، خیر دنیا و آخرت را برای خود و دیگران رقم بزند، ارزشمند‌ است؛ اما گاهی انسان مالی در اختیار دارد و  به آن هم  نیازی ندارد، و از مشکلات دیگران هم مطلع است و می‌تواند با آن مالی که در اختیا دارد، مشکل همنوعان و همکیشان خود را بر طرف نماید، حال اگر این انسان در چنین فرضی مال را حبس کند و آن را در راه رفع مشکل دیگران به کار نگیرد، قطعا عمل قبیح و مذمومی را انجام داده است؛ هرچند او از منظر فقه و قواعد فقهی مرتکب گناهی نشده است؛ اما از منظر اخلاق و عرفان و سیر و سلوک، عمل شایسته‌ای را انجام نداده است. از این نوع تعامل معلوم می‌شود چنین شخصی وابسته و دلبستۀ به مال و ثروت است و این وابستگی و دلبستگی مانع راه او ست؛ لذا می‌بایست خود را از شر این مانع برهاند، تا بتواند در مسیر سیر و سلوک الی الله قدم برداشته و به مقصد برسد.

ابوعلی رودباری در تعريف صوفي مي گويد: «الصوفی مَن لَبِسَ الصّوف عَلی الصّفاء؛‌ و تابع شريعۀ المصطفي وكانت الدنيا منه على القفا وَ استَوی عِندَهُ الذَهَبُ و الحَجَر و الفِضّة ‌وَ المَدَر» یعنی: ‌صوفی  کسی است که بر اساس صفا پشمینه بپوشد (نه براساس ریا و خودنمایی) و از شريعت مصطفي ؟ص؟ پيروي نمايد و نيز به دنیا پشت کرده  و در دید او  سنگ و طلا و كلوخ و نقره يكسان باشد.

همان‌طور که انسان به سنگ و کلوخ دل نمی‌بندد و‌ رغبت ندارد، صوفي واقعي و اصيل نيز به طلا و نقره رغبت ندارد.

مال در دید اهل دنیا، ” مال”  است؛  اما در دید اهل اللّه‌، ” خِیر”  است، نه ” مال”.

“خِیر” ؛ یعنی آن چیزی که رفع نیاز می‌کند و مایۀ سعادت انسان و دیگران است؛ اما ” مال”  چیزی است که ‌افراد به آن ‌رغبت و میل دارند؛ وجه تسمیۀ آن هم بر همین اساس است؛ یعنی: از آن رو که مردم به  ” مال”  میل دارند و  به آن وابسته اند ” مال”  را ” مال”  نامیده اند.

گاهی این میل و وابستگی بیش‌تر از میل و وابستگی به جان است و  لذا برای برخی جان‌دادن راحت‌تر است تا این‌که مالی را انفاق کنند.

باری! ابوعلی رودباري در ادامه می‌گوید: «و إلّا فالکلبُ الکوفی أفضَل مِن ألف الصوفی» يعني: در غير اين صورت؛ ‌سگ کوفی بر هزار نفر از  این صوفیان مدعی برتر است.

این عدم توجه به ثروت و یکسان‌بودنِ طلا با خاک در سلوک عملیِ حضرت آقای معجزه ؟ره؟ مشهود بود. انفاق‌کردن برای ایشان مثلِ آب‌خوردن آسان بود و در این بذل و بخشش به خودش فشار نمی‌آورد. هروقت مهمانی در محضر ایشان بود، می‌فرمود: از این میوه‌ها میل کنید، هرچه بیش‌تر بخورید، برای من مفیدتر است.

حدود چهل‌سال پیش، مبلغ ۳۰۰ هزار تومان از طرف انتشارات وزارت ارشاد به عنوان حق التاليف كتاب «تضمين ۱۱۰ غزل از غزليات سعدي» به ایشان رسيد  و ايشان هم فوراً و في المجلس ۱۰۰ هزار تومان آن  را به یک نفر كه مي خواست خانه بخرد انفاق فرمود، بقیۀ آن پول نیز ذره‌ذره خرج این و آن  شد و سعی نکرد تا با آن خانه‌ای برای خود تهیه کند. محل سكوت ایشان در مشهد اجاره‌ای بود، در تهران نیز در، حجره‌ای محقّر كه در اختیارشان قرار گرفته بود زندگي مي كرد.

آن مرحوم اگر می‌خواست، می‌توانست از راه فروش کتاب‌هایش گذران امور کند و ‌زندگی خودش را به بهترین وجه سامان ببخشد؛ اما ایشان میلی به این امور نداشت. براساس نیاز مصرف می‌کرد و به حداقل اکتفا می‌نمود و بقیه را هم در راه خدا انفاق می‌کرد.

شیوۀ سلوک شیخ رجب‌علی خیاط نیز بیش‌تر از راه دستگیری از فقرا بود. از راه خیاطی کسب مال می‌کرد و با آن نیاز خود و خانواده را بر طرف می‌کرد و بقیه را هم در راه خدا انفاق می‌نمود.

اصولاً شیوۀ  سلوکی ایشان همین بود. نقل شده است: ایشان یک‌بار برای زیارت آيت الله کوهستانی ؟ره؟ به کوهستان رفته بود. در راه بازگشت،  به کسی که همراه ايشان بود و روش آيۀ الله كوهستاني را مي ستود گفته بود: راه و روش ايشان، همين است كه مي گوئيد؛ ولي راه ما اين است که در حد توان کار کنیم و مالی به‌دست بیاوریم، و با آن نیاز خودمان را رفع کنیم و بقیه را هم در راه خداوند انفاق نماییم.

آري،  این انفاق بسیار شیرین و دلچسب است؛ چون همان گونه كه در برخي روايات آمده است: غذاي جسم طعام و غذاي روح اطعام و سير كردن شكم گرسنگان است. لذا اگر انسان مالی داشته باشد و امساک کند، اين كار مخالف با سیر و سلوک است. کسی که مدام به فکر  اندوختن مال باشد  و نسبت به نیاز دیگران نیز بی‌تفاوت باشد، نمی‌تواند در مسیرخدا گام بردارد؛ چون این گونه مال دوستی مزاحم راه است و می‌بایست از سر راه برطرف گردد.

عبارت خواجه: «فقير كسي را گويند كه مالش نباشد و يا اگر باشد از كفاف او كمتر باشد »

شرح عبارت: اين اشاره  به معناي لغوي فقير است و  فقیر در لغت کسی است که مال ندارد و نادار است و يا اگر مالی در اختیار اوست، كفاف خرج زندگی او را نمي دهد.

اما در فضاي عرفان عملي، فقیركسي است که  هیچ گونه رغبتی به مال و امور دنيايي نداشته باشد و همان گونه که از قول ابوعلی رودباری نقل کردیم، از ديد او میان سنگریزه و طلا تفاوتي نباشد؛ بنا بر این اگر مالی در دست او قرار بگیرد، مال‌اندوزی نمی‌کند، بلکه پس از برآوردن نیاز خود و عائلۀ خود آن را به مستحق واقعیش رسانده و اهتمام نمی‌ورزد که آن‌ها را بدون هیچ وجه و انگیزۀ معقولی حفظ و انبارکند.

البته نه از این جهت ‌که او آدم جاهلی است یا دچار غفلت است، و يا غرض و طمعی دارد و مي خواهد به سخاوت و ذكر خير و ايثار مشهور شود و يا می‌خواهد به جهنم نرود و يا به تنعّمات بهشتی دست یابد؛ بلکه از اين جهت كه او به هرچیزی که بخواهد در برابر حق برای او عشوه گری و خودنمائی کند، بی‌میل است.

چنین شخصی گرچه از همه قادرتر و آگاه‌تر و  زیرک‌تر است و اگر بخواهد مال و ثروت را حفظ و انبار کند، از همه بهتر می‌تواند، ولی چون نمی‌خواهد چیزی را در برابر حق قرار دهد که التفات او را به خودش جلب کند به این گونه امور بی‌رغبت و بی میل است.

گاهی انسان جاهل است، یا این‌که عالم است؛ اما توانایی اندوختن مال را ندارد؛ و گاهی نیز غافل از اندوختن مال است، و گاهی هم می‌خواهد نامش در سخاوت و ايثار بر سر زبان‌ها بیفتد، لذا در جمع و حفظ اموال نمی کوشد؛ این حالت ‌ها فضیلت نیست و از منظر عارف ارزشی ندارد. برخی افراد نیز از این جهت مال خود را انفاق می‌کنند که انفاق سپری شود و در برابر آتش جهنم او را حفظ کند و یا این‌که انفاق موجب شود او از نعمت‌های بهشتی بهره مند گردد، از دید عارف هیچ‌کدام از این موارد ارزش‌ محسوب نمی گردد.

ارزش آن است که شخصي، مال را حفظ نكند و نياندوزد، بلكه آن را انفاق کند؛ چون می‌خواهد فقط به حق ملتفت باشد و بس؛ و لازمۀ سلوک نيز همین است، سالك إلي اللّه ‌به غیر حق توجه نمی‌کند، مال برای رفع نیاز خود و دیگران است. اگر خود انسان نیاز دارد، از آن استفاده می‌کند و در غیر این صورت آن را براي رفع نياز دیگران  می‌بخشد و انفاق  می‌نمايد؛ زيرا حفظ و نگه‌داشتن آن بی‌معناست. مخصوصاً اگر نیازمندی بیاید و انسان به‌خاطر حبِّ مال، امساک کند، چنین کسی سالک ” الی اللّه”  نیست.

البته اين كار از نظر فقهی اشکالی ندارد؛ اما اکنون بحث ما در اخلاق و عرفان و سیر و سلوک عملی است. سالک حقیقی مال را نگه نمی‌دارد، این‌طور نیست که نه خودش استفاده کند و نه به دیگران بدهد. مالي كه نه مورد استفاده خود شخص باشد و نه نياز ديگران را برطرف كند خود حجاب است و بايد آنرا از ميان برداشت؛ لذا جناب خواجه فقر را در این قسمت که مربوط به ازالۀ موانع است، فهرست کرده‌ است.

عبارت خواجه: «و بحقيقت اين فقر شعبه اي باشد از زهد»

شرح عبارت: يعني: ‌با این تعریف و توضیحی که برای”  فقر”  ارائه شد، باید گفت:  ” فقر”  شعبه‌ای از ” زهد”  است.

جناب خواجه در اين قسمت روايتي را از قول پیامبر اکرم ؟ص؟ نقل مي كند و آن اين است که جناب ایشان فرمودند: «ألا أخبرکم بملوک اهل الجنّة؟ قالوا: بلی: قال: کلّ ضعیف مستضعف اغبر اشعث ذی طمرین لایؤبه به لو اقسم علی اللّه لابره؛[۱] آیا می‌خواهید شما را از پادشاهان اهل بهشت خبر دهم؟ گفتند: آری ! ای رسول خدا!  حضرت فرمودند: هرضعیف ناتوان غبارآلوده ژولیده‌موی ژنده‌پوشی که هیچ‌کس به او اعتنا نمی کند؛ چنین شخصی، اگر قسم خورد، خدا قسم او را راست گرداند».

گاهی انسان در گوشه و کنار خیابان، برخی افراد را  با وضعی ژولید‌ه‌ مشاهده می‌کند که طبق فرمایش پیامبر؟ص؟ ممکن است این شخص پادشاه اهل بهشت باشد. این‌جا این‌طور زندگی می‌کند و فقیر و محتاج است؛ اما در نگاه پیامبر اکرم؟ص؟ او پادشاه بهشت است. البته منظور از این سخن رواج بی‌کاری و تنبلی در جامعه نیست.  همان گونه که تاکید کردیم، کسی که زن و فرزند و عائله دارد، موظف است نیازهای آنان به بهترین وجه ممکن بر طرف کند؛ کسی که از روی بی‌عرضگی و تنبلی و بی‌تفاوت بودن نسبت به زن و فرزند، دنبال کسب معاش نمی‌رود، محل بحث نیست، چون انسان یا نباید ازدواج کند و یا اگر ازدواج کرد و تشکیلِ خانواده داد، باید به وظایف خود پایبند باشد و این را هم بداند: «اَلْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ مِنْ حَلاَلٍ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ». البته نباید  این گونه باشد که به داشته‌هایش وابسته باشد، بلکه باید خودش را به بخشش و انفاق در راه خدا عادت بدهد و در برابر مشکلات و گرفتاری های مردم بی تفاوت نباشد.

ضعیفِ مستضعف؛ یعنی ‌ضعیفی که دیگران او را ضعیف شمرده‌ و به استضعاف کشانده باشند، نه این‌که خود او ضعیف باشد.

در روايتي چنين آمده است: فرشته اي بر پيامبر ؟ص؟ نازل شد و از قول خداوند (جلّي و علي) به پیامبر ؟ص؟ عرض کردند: «لَو أرَدتَ لَأملَأنَّ لک بطحا مَکّه ذهباً، قالَ لا بَل أجوعَ یَوماَ فأسألک و أشبَعُ یَوماً فأشکرک /[۲] اگر بخواهی صحرای مکه را برای تو پر از طلا می‌کنیم، حضرت فرمود: نه! من این را نمی‌خواهم، بلکه می‌خواهم یک ‌روز گرسنه باشم و از خداوند گدایی کنم، و یک ‌روز سیر باشم و شکر او را به‌جای آورم».

متاسفانه اکنون می‌بینیم برخی از ابنای دنیا برای ارضاء حسّ شیطانی مال دوستی و مال‌اندوزی خودشان چه چیزهایی را  که بر این مردم شریف و زجر کشیده تحمیل نمی‌کنند. کسی که به خداوند سبحان و پیامبر اکرم ؟ص؟ اعتقاد دارد و نیز به معاد و قیامت پای بند است، جرأت نمی کند که ورود به عرصۀ ناسالم خرید و فروش کاذب ارز و بورس بازی های قمار گونه و رشوه دادن و رشوه گرفتن و اختلاس و … به اقتصاد کشور ضربه‌ بزند.

آن کسانی که اصلاً به خدا و دین و معاد اعتقادی ندارند، حرفی با آنان نیست؛ اما مؤمنانی که از اوضاع نابه‌سامان و آشفته جامعه  به نام تجارت و معامله، استفادۀ سوء می‌کنند، باید در کار خود تجدید نظر کنند.

خصوصاً افرادی که در مسیر سِیر و سلوک ” الی اللّه”  قرار دارند، و خداوند را به عنوان مقصد و مقصود خود انتخاب کردند، اين گونه افراد نبايد غیر از خدا برای آن‌ها جذابیتی داشته باشد.

از باب تمثیل گوئيم: کسی که به بلوغ فکری رسیده و عاقل شده است، قلبش با تخمه و پفک شاد نمی‌شود و اصلاً  به این گونه چیز ها میل و علاقه ای ندارد؛ بلکه برای او چیزهای دیگری جذابیت دارند؛ چون بالغ و عاقل شده است و ارزش انسانیت را می‌فهمد، و در نتیجه به این امور ناچیز و بی‌ارزش  دل نمی‌بندد و تمایلی ندارد.

حال، شخصی که می‌خواهد سالک ” الی اللّه”  باشد و خداوند را قبلۀ هرحرکت و هدفی قرار می‌دهد، نیز ماسوی الله در نظر او هیچ است، و لذا به مال رغبت نمی‌کند؛ چون مال در برابر حق، قابل نیست که توجه سالک به آن جلب شود؛ توجه سالک به چیزی معطوف است که فوق همه‌چیز است؛ و اگر بخواهد به چیزی غیر آن توجه کند، آن چيز هر چه باشد، حجابی است در مسیر سلوک و این با سير و سلوك سازگار نیست.

لذا انسانی که فقیر الی الله و درویش است توجهی به مال و میزانِ مال و ثروتِ خود ندارد.

واژۀ ” درویش”  نيز در اصل ” درآویز”  بوده است؛ یعنی كسي كه خودش را برای گدایی به در خانۀ اين و آن آويزان مي كند؛ بعدها ” درآویز”  به ” درویز”  و سپس به “درویش”  تغییر یافته است.

در فضاي عرفان هم درويش به كسي مي گويند كه خودش را براي گدايي به در خانه خدا آويزان كرده است و احساس مي كند. همۀ وجودش فقر است، نه وجود  و نه کمالِ وجود، از آن اوست، نه وجودی دارد و نه علمی، نه حیاتی و نه قدرتی.

خداوند به پيامبر خويش مي فرمايد: «قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ؛[۳] بگو من براى خود زيان و سودى در اختيار ندارم، مگر آن‌چه را كه خدا بخواهد»، سالک باید این مسئله را لمس و احساس کند، درست مثل آن حال کودکی که روی دوش پدرش سوار است و سِیر می‌کند.

انسان در چنین حالتی احساس می‌کند خداوند صاحبِ موت، حیات، علم و قدرت اوست. اگر چنین حالتی در انسان ایجاد شود، این حالت، همان فقر محضی است که کمال و فخر انسان و  قابل افتخار است: چنانكه از پيامبر ؟ص؟ نقل شده است كه فرمود: «الفقرُ فَخری».

حق تعالي نيز مي فرمايد: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[۴]؛

در این‌ آیه خداوند (جلّ و علی) میان فقر و غنا، تقابل بر قرار کرده و فقر را  به مردم و غنا را به خود متعلق دانسته است. بنا بر این همان‌طور که در رابطه با حق می‌گوییم: او حقیقتی است که غنا، عین ذات اوست، دربارۀ خودمان نیز بایدگوییم: ما حقیقتی هستیم که فقر، عین ذات ماست؛ و همان گونه که غنا زاید بر ذات حق تعالی نیست، بلکه عین ذات اوست، فقر هم زاید بر ذات ما نیست، بلکه عین ذات ماست.

به ياد دارم روزی مرحوم آیة اللّه بهجت ؟ره؟ برای رفتن به مسجد و اقامۀ نماز از منزل بیرون ‌آمدند، مردم مشتاق اطراف بیت ایشان را گرفته بودند و منتظر بودند تا ایشان تشریف بیاورند و به عبای ایشان تبرک کنند یا دستشان را ببوسند، ایشان كه از منزل خارج شدند و جمع مردم منتظر را ديدند، شال کمر خود را محکم ‌کردند و  همزمان این آيه را تلاوت ‌فرمودند: «قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ »[۵]،‌ يعني: این بندگان خدا كه اين طور منتظر و مشتاق اند و  ما را کسی می‌دانند، گویا خبر ندارند ما از خود چیزی نداریم، هنر آیة اللّه بهجت ؟ره؟ در همین بود كه این مطلب را نیکو فهمیده بود، از این رو در اجتماع مشتاقانِ خود، خدا را به ياد مي آورد و خودش را هيچ مي دانست.

اگر انسان به این مرحله برسد که احساس کند هیچ است، این همان فقری است که رسول خدا ؟ص؟ طبق نقل آن را فخر خود می‌دانست؛ اما اگر انسان در اندیشۀ خود و مال و ثروت و دوزخ یا بهشت باشد یا با التفات و توجّه دیگران تحت تأثیر قرار گیرد و اين امر  برایش مهم باشد، درویش و فقیر نخواهد بود، درویش اصلاً کاری به اين و آن و دوزخ و بهشت ندارد، دوزخ برای دوزخیان و بهشت از آنِ بهشتیان، درویش اصلاً توجهی به این سخنان ندارد، چون التفات به این امور، در شأن درویشان نیست.

علامه حسن‌زادۀ آملی ؟حفظ؟ می‌فرمودند: «اين حضرات كه می‌خواهند مرا بترسانند چه می‌گویند؟ من که نه دیني دارم تا شیطان ببرد و نه پولي که دزد ببرد، باید غم چه چیزی را بخورم و می‌بایست از چه کسی خوف داشته باشم». ایشان که به این تعینات التفاتي ندارد، همان درویش محضي است که برای غیرخدا حسابی باز نمی‌کند. چه نيكو مي فرمايد، ابوسعيد ابو الخير، آنجا كه مي سرايد:

گر درویشی، مکن تصرف در هیچ نه شادی کن به ‌هیچ و نه غم خور هیچ
خرسند بدان باش كه در مُلك خداي در دنيا و آخرت نباشي بر هيچ

اگر انسان حقیقتاً درویش باشد، هیچگاه به‌عنوان خود و دیگران در چیزی تصرف نمی کند. تصرف او در مِلک و مُلک خدا به اذن خداوند و ارادۀ اوست. البته و صد البته منظور این نیست که درويش بايد از پای بنشیند و دست روی دست بگذارد و هيچ كاري نكند؛ بلکه مراد اين است كه درويش هر كاري را انجام مي دهد و در هر چه تصرف می‌کند، آن كار و تصرف را  به خودش نسبت نمي دهد، بلكه مي گويد: در حقیقت اين خداست که در مُلک و مِلک خودش تصرف می‌کند. از به‌دست‌آوردن یا از دست‌دادن چیزی، شادی نمي کند و یا غصه نمي خورد، نه فرح و شادی به درویش دست می‌دهد که چیزی به‌دست آورده و نه از دست‌دادنِ چیزی او را غمگین می‌سازد؛ بلکه مایۀ شادی و خرسندی درويش فقط به این است که می‌داند او هرچه از نیکی و نعمت و اوصاف پسندیده دارد، از جانب حق است، اراده، قدرت، خلق نیکو و. . . ‌وجود او از آنِ خداوند است. علم و ارادۀ مطلق از آن خداست و شعاعی از آن دو ـ که عین ذات خدایند ـ بر ما انعکاس یافته و ما عالم  و مرید شده ایم، دربارۀ حیات و شنیدن و دیدن و سایر امور نیز باید به همین منوال سخن گفت.

حق تعالي خطاب به پيامبر خويش مي فرمايد: «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمى؛[۶] هنگامی‌که تو به سوی دشمنان سنگريزه پرتاب کردی، این تو نبودی که پرتاب کردی؛ بلکه اين خداوند بود كه پرتاب کرد».

به همین صورت و بر همين مبنا مي توانيم بگوئيم: «ماکُنتَ اذ کُنتَ لکن اللّه کان، ‌ما عَلِمتَ اذ علمت لکن اللّه عَلِم، ‌ماسَمِعتَ اذ سَمِعت لکن اللّه سَمِع، ‌مابَصُرت اذ بَصُرتَ لکن اللّه بَصُر»[۷]، و این همان فقری است که در فضاي سیر و سلوک ” الی اللّه”  مطرح است.

 

 

 

 

حق تعالي در آيه ۴۰ سورۀ مباركه اعراف نيز كه رسیدن به بهشت سعادت و بازشدن درهای رحمت آسمان را مورد توجه قرار داده است، بر تكذيب نكردن آيات الهي و استکبار نورزیدن در برابر آنها تأكيد كرده و چنین مي فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَلَا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ»[۸] يعني: ما اگر بخواهیم به بهشت سعادت وارد بشویم و درهای آسمان به رویمان باز بشود، باید از جرایمی که باعث ضخیم ‌شدن بُعد حیوانی ماست، دوری بجوییم و این نفس حیوانی را فربه نکنیم و در برابر  آیات الهی تسلیم باشیم و دستورات خداوند را سرلوحۀ برنامۀ زندگی قرار دهیم و براساس تعالیم قرآن حرکت کنیم، تا جُرمی صورت نگیرد و  نفسمان پَروار نشود؛ نتیجۀ این همه، نیز این خواهد شد که مانند نخ باريك و يكتا و یک شاخه، که به راحتی از ته سوزن عبور می‌کند، ما نیز از مرز دقيق و حساس ملکوت عبور می‌کنیم و به سرمنزل مقصود خواهیم رسید؛ وگرنه همانند طناب كلفتي كه از ته سوزن نمي تواند عبور كند، ما انسانِ های مجرمِ و گنهكاري كه نفس و جنبۀ حيواني ما  فربه و چاق شده نيز نمی‌توانیم از مرز دقيق و حساس ملكوت عبور كرده و سرانجام به مقصد برسیم.

مولوی در ابیات زیر به آیۀ فوق اشاره دارد:

گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سر رشته دو تا چون که یکتایی درین سوزن در آ
رشته را با سوزن آمد ارتباط نیست در خور با جمل سم الخیاط
کی شود باریک هستی جمل جز به مقراض ریاضات و عمل[۹]

یک سوزن كه می‌خواهد به وسیلۀ یک رشته و نخ، دو تكه  پارچه‌ را به هم وصل کند و فراق و جدایی را از میان برداشته و وصال را به ارمغان بیاورد، رشته و نخی را که دو شاخه و یا کلفت باشد و با سوراخ تنگ ته سوزن تناسبی نداشته باشد، نمی پذیرد؛ بلکه باید آن رشته و نخ، یک‌ شاخه و نیز باريك باشد تا بتواند از سوراخ  تنگ ته سوزن عبور کند و سوزن نیز ماموریتش را به خوبی انجام دهد؛ و اگر آن نخ یا رشته، دو شاخه باشد، نیاز است که نخست سر آن نخ یا رشته را با رطوبت دهان تَر کنیم و بعد آن را بتابانیم تا از حالت دوگانگی خارج شده و یک شاخه و يگانه شود و همچنین اگر رشته  و یا نخ مزبور، مانند ریسمان، کلفت باشد، باید ابتدا آن را با باز کردن پیچ و تاب رشته های به هم پیچیده، باریک و باریک تر سازیم تا میان آن دو تناسب به وجود آید و بعد از باریک سازی و یگانه شدن آن را از ته سوزن عبور دهیم تا غرض ـ که همان دوختن و وصال است ـ حاصل گردد.

مولوی در ابيات یاد شده بالا تأکید دارد، همان گونه که رشته و نخ دو شاخه و کلفت باید یگانه و یکتا و باریک گردد تا بتواند از ته سوزن عبور کند، انسانی که حیوانیت او فربه و چاق شده و گرفتار چند گانگی و شرک است باید با ریاضت و عمل مخلصانه، لطیف و یگانه گردد تا بتواند از مرز میان ماده و معنا عبور کند و به کمال انسانی دست یابد؛ و گرنه، راه تكامل بر او بسته است.

لذا برای تلطیف و باریک‌ سازی نفس لازم است انسان ریاضت بکشد و اهل عمل باشد. این‌که ما براساس خواستۀ نفس، هرچه خواستیم انجام دهیم و بگوییم و بخوریم، این موجب فربهی بُعد حیوانیِ انسان و محرومیت و انسداد راه تکامل است.

علامه حسن‌زاده ؟حفظ؟ در درس ها می‌فرمودند: «حداقل ما بايد یک اربعین را تجربه کنیم، ‌و مشاهده كنيم كه اين امر چقدر شیرین و دل‌نشین است و چقدر خیرات و برکات به ارمغان می‌آورد. در این صورت است که انسان دلش می‌خواهد باز یک ‌اربعین دیگر داشته باشد و همین طور اربعین های بعد و بعد»

زمان به‌زودی می‌گذرد، شب و روز حق خودشان را از ما می‌گیرند و عمر ما را کوتاه‌ و کوتاه‌تر می‌کنند؛ پس چرا ما حق خودمان را از این شبانه‌روزی که می‌آید و می‌رود  نگیریم.

حق تعالی در آخر سوره کهف می‌فرماید: «مَنْ کانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَلیَعمَل عَمَلاً صالِحاً ؛ هرکس که می‌خواهد به ملاقات خدا دست پیدا کند، باید در مرحلۀ نخست حرف را کنار بگذارد و وارد میدان عمل شود؛ که ” فَلیَعمل”، یعنی دیگر حرف بس است و باید عمل کرد.

«فَلیَعمَل عَمَلاً صالِحاً»، یعنی: باید اهل عمل بود و عمل نیز در هر مقطعی از مقاطع سیرو سلوک باید مناسب با همان مقطع باشد. درست به همین جهت است که خداوند (تبارک و تعالی) در این جا عمل خاصی را ذکر نکرده است، بلکه عمل را به صورت نکره آورده است؛ چون در هر مرتبه‌ای از سیر و سلوک، عملی خاص مطرح است که مناسب با همان مرحله است. و اگر از آن مرحله عبور کنید و  وارد مرحلۀ دیگری بشوید‌، قطعاً عمل ديگري مطرح می‌شود که مناسب با آن مرحله است.

باری ! حق تعالی در ادامه می‌فرماید: «و لایُشرِک بعبادة‌ ربه احداً» یعنی: این حرکت و عمل نیز نباید مشرکانه و ریاکارانه باشد، بلکه بايد مخلصانه و  موحدانه باشد.

[۱] . الامالی، ص ۵۳۹٫

[۲] . مناجات شعبانیه، فقره ۱۰٫

[۳] . اعراف: ۱۸۸٫

[۴] . فاطر: ۱۵٫

[۵] . اعراف: ۱۸۸٫

[۶] . انفال:۱۷٫

[۷] . قصص:۴۶٫

[۸] . اعراف: ۴۰٫

[۹] . مولوی، دفتر اول بخش ۱۴۴٫