خواجه‌نصیرالدین ؟ره؟ پنجمین امر مورد نیاز در سیر و سلوک را “انابه” دانسته است. ولی براساس آن‌چه که در کتاب شریف “منازل‌السائرین”  خواجه عبداللّه انصاری  آمده، “انابه” منزل چهارم از منازل صدگانه‌ای است که در این کتاب مرتب گشته است؛ زیرا منزل نخست در کتاب مزبور، یقظه، و منزل دوم، توبه؛ و منزل سوم، محاسبه و منزل چهارم إنابه است.

انابه در کتاب “اوصاف‌الاشراف”  قبل از توبه است و در کتاب منازل السائرین بعد از توبه؛ بنابراین آن‌چه که در “منازل‌السائرین”، آمده، برتر و بالاتر از توبه  و آن چه که در “اوصاف‌الاشراف”  مطرح شده پایین تر از توبه است، بیان تفاوت این دو معنا، نیازمند تدبر در معنای لغوی ” انابه”  است.

لذا گوییم: برای “إنابة”  معانی گوناگونی ذکر شده، واژۀ “اناب”، فعل مزیدٌ فیه از “ناب”  است که به باب افعال رفته است. یکی از معانیِ “ناب”، و همچنین «أناب» رجوع مکرّر است.

به زنبور عسل نیز که مکرر میان کَندو و صحراء جهت چشیدن شهد گل‌ها و گیاهان، در تردّد است، ” نَوب”  ‌می‌گویند؛ چون در روز میان کَندو و صحراء به گونۀ مکرر آمد و شد می‌کند؛ به حوادثی که به گونۀ مکرر تحقق می‌یابد نیز “نائبه”  گفته می‌شود. چنانکه تَب نوبه، به تبی گفته می‌شود که رفت و برگشت دارد. در برابر تب ثابت که بدون رفت و برگشت است. در همۀ این معانی رفت و برگشت به گونۀ مکرر مدّنظر است.

معنای دوم «ناب» نائب شدن و نیابت کردن است. ناب عنه؛ ‌یعنی از او نیابت کرد. طبق این معنا «أنابة» که مصدر باب إفعال این واژه است، به معنای نایب قرار دادن است. مثلاً «أنابه عن نفسه؛ یعنی: او را نائب خودش قرار داد».

معنای سومی که برای ناب گفته شده و “أناب”  با توجه به آن، معنای جدیدی پیدا می‌کند ‌این است که “ناب” ؛یعنی: با قصد و اختیار از مرحله و موقعیتی که داشت، فرود آمد و ” أناب” ؛ یعنی فرود آورد.

حال با توجه به این معانی گوییم: هرچند خواجه‌نصیرالدین ؟ره؟ در بیان معنای لغوی (ناب یا أناب)، معنای بازگشت را مورد توجه قرار داده است، ولی با این وجود، معنای سوم بیشتر مناسب بحث خواجه است؛ زیرا خواجه  إنابة را به عنوان یکی از تمهیدات حرکت و سلوک قرار داده است و مناسب این مقام و موقعیت معنای سوم است.

تفصیل و توضیح کاربرد این واژه در این مقام آن است که شخص غیرسالک، ‌در فضای مناسب با خودش در حال حرکت است و  هر ‌طور که دلش بخواهد کاری را انجام می‌دهد و یا انجام نمی‌دهد، آن‌چه را که دلش می‌خواهد، می‌خورد و آن‌چه را که نمی‌خواهد، نمی‌خورد. در مجموع افعالی که از او صادر می‌شود، براساس میل و غریزۀ اوست؛ اما چنین کسی سرانجام باید از مرکب شیطان و هوای نفس فرود آید و قدم در مسیر سِیر و سلوک “الی‌اللّه”  بگذارد.

به عبارت دیگر: شخصی که ارادۀ سیر و سلوک دارد، نخست باید از مرکب شیطان و نیز مرکب نفس پیاده بشود و خودش را آماده کند که با قصد و اراده در مسیر خداوند قرار بگیرد، ‌این مطلب جزء مقدمات سِیر است، و “انابه”  نیز در همین معنا جزء مقدمات سِیر و سلوک می‌شود؛ ولی در  کتاب”  منازل‌السائرین “که  منزل “انابه” منزل چهارم دانسته شده است، معنای اول، یعنی: رجوع مکرر در مکرر بسیار پر رنگ است.

توضیح آنکه: در واقع زمانی‌که شخص سالک، حالت “یقظه” پیدا کرد و سپس توبه و بعد محاسبه داشت، این شخص باید رجوع مکرر داشته باشد؛ البته نه از گناه به ثواب؛ بلکه از انجام کارهایی که به طور روز مره انجام می‌دهد، به توجه به پایگاه اصلیِ خود که خدا و توجه به اوست؛ مانند همان زنبور عسل که یک‌پایگاه دارد که عبارت از کَندوست، و ‌یک‌محل کار دارد که عبارت از صحراست و او میان کندو و صحرا در رفت و آمد است، به صحرا می‌رود و شهد گل‌ها را می‌چشد و آن‌ها را در درون خودش جمع می‌کند و سپس به کندو بر می‌گردد و آن‌ چه را که جمع کرده تخلیه می‌کند. باز دوباره به صحرا می‌رود و شروع به جمع‌آوری شهدها می‌کند، و باز به کندو بر می‌گردد و همین‌طور می‌رود و برمی‌گردد. کسی هم که در منزل چهارم قرار دارد، انابه‌اش به همین معنا است، زیرا او صبح از خانه خارج می‌شود، و به محل کار یا درس می‌رود. در مدرسه و کوچه و بازار با دیگران برخورد می‌کند، در منزل نیز با همسر و فرزندش برخورد دارد، این موارد رجوع به کثرات خلقیه است، به این و آن مراجعه می‌کند و وظایفش را انجام می‌دهد. هرچند این کارها خلاف و گناه نیست؛ اما بالاخره مستلزم توجه به غیر و التفات به کثرات خلقیه است، لذا این شخص باید به پایگاه اصلی‌اش که خداوند است، برگردد و به  او توجه کند.

انسان سالک، هرچند که باید تحصیل و امرار معاش کند و با این و آن نشست و برخاست داشته و وظایف خود را در ارتباط با کثرات خلقیه ‌انجام می‌دهد؛ اما نباید این‌طور باشد که رفتن او  به سوی اینها موجب فراموشیِ یاد خداوند بشود. بلکه  او باید برود و بعد به پایگاه اصلی‌اش برگردد، درست مثل هواپیمای جنگی که از پایگاه خود پرواز کرده و مواضع دشمن را بمباران می‌کند، سپس دوباره به پایگاه اصلیِ خود برمی‌گردد، و بعد دوباره از پایگاه پرواز می‌کند و می‌رود ماموریتش را انجام می‌دهد و دوباره باز می‌گردد.

این، حالت شخصی است که در منزل چهارمِ سیر و سلوک قرار دارد و از این ‌رو خواجه عبداللّه انصاری “انابه” را منزل چهارم و پس از توبه قرار داده است؛ درحالی‌که خواجه نصیر در کتاب “اوصاف‌الاشراف”  منزلِ “انابه”  را جزء مقدمات سیر و سلوک قرار داده است و طبعاً باید با آن چه خواجه عبدالله انصاری انجام داده فرق کند و فرقش نیز همان است که گفته شد؛ یعنی: انابه در اوصاف الاشراف به معنای پیاده‌شدن از مرکب شیطان و هوای نفس و آماده‌کردنِ خود برای انجام کارها براساس ایمان به خداوند، تقوا، پاکی و طهارت نفس و در منازل السائرین به معنای رجوع مکرر به خداوند است به گونه‌ای که در نهایت، فکر، اعضاء و جوارح  سالک همه  و همه دربست  به سمت و سوی خداوند باشد.

به هر حال، انابه چه به آن معنا باشد و چه به این معنا با توبه فرق می‌کند؛ زیرا “توبه” به معنای این است که انسان از گناه و معصیت به اطاعت و عبادت خداوند برگردد، پشیمان شود و گناه را ترک کند، چنانکه پیش از این نیز گفته شد که  قوام “توبه” به  دو شرط  مشروط است: نخست: پشیمانی و دوم: عزم بر ترک؛ ولی انابه به همان دو معنایی است که گفته شد. البته در برخی از بندهای مناجات امام سجاد ؟ع؟ توبه به پشیمانی و انابه به ترک معصیت معنا شده است. چنانکه ایشان به درگاه الهی عرضه می‌دارد: «اللهم إن یکن الندمُ توبَة فأنا أندمُ النادمین؛[۱] خدایا اگر پشیمانی به خودیِ خود توبه باشد، پس من از همه پشیمان‌ترم» و بعد در ادامه می‌گوید: «وإن یکنِ التَرکُ لِمَصیتکَ إنابة فأنا اوّلُ المُنیبین؛ خدایا اگر ترک معصیت تو انابه است، ‌پس من اولین کسی هستم که انابه می‌کند».

همان گونه که روشن است امام سجاد ؟ع؟ در این مناجات “پشیمانی”  را به طرف “توبه”  و “ترک معصیت”  را به  سوی”انابه”  برده‌اند.

به هرحال در کتاب شریف ” اوصاف‌الاشراف”، مفهوم ” انابه”  این است که انسان با قصد و اختیارِ خود از مرکب شیطان و از مرکب نفس فرود بیاید و به خداوند توجه کرده و در برابرش تسلیم شود. از همین‌رو خواجه اولین مطلبی را که در فصل پنجم مورد توجه قرار می‌دهد، این فرمایش خداوند است: «وَأَنِيبُوا إِلَىٰ رَبِّكُمْ وَأَسْلِمُوا»[۲]، یعنی: باید از مرکب نفس و شیطان پیاده بشوید و در پایگاه حق فرود آیید و در برابر خداوند تسلیم شوید.

خداوند قبل از آیۀ مزبور می‌فرماید: «قُلْ يَا عِبَادِيَ قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛ بگو اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‌روى روا داشته‌ايد، از رحمت‏ خدا نوميد مشويد در حقيقت ‏خدا همۀ گناهان را مى‌‏آمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است»[۳].

یعنی: ای بندگانی که تمام امکانات را علیه نفستان به کار برده و ‌اسراف کردید، ‌جوانی را از دست دادید، زمان‌هایی که در اختیار شما بود  همه از دست رفت، ‌نعمت‌هایی را که در اختیار شما قرار دادیم تا آن‌ها را براساس طاعت به‌کار گیرید، تمام را هدر دادید، با این حال از رحمت خدا ناامید نباشید؛ خداوند همۀ گناهان شما را می‌آمرزد؛ زیرا درگاه او درگاه ناامیدی نیست. و خداوند دست رد به سینۀ احدی نزده، نمی‌زند و نخواهد زد. چون او غفور و رحیم و بسیار آمرزنده و مهربان است، بنا براین ‌نباید شما امیدتان را از او قطع کنید.

آن گاه خداوند بلافاصله می‌فرماید: «وَأَنِيبُوا إِلَىٰ رَبِّكُمْ وَأَسْلِمُوا له»، یعنی: این امیدواری مشروط به این شرط است که شما از مرکب شیطان پایین بیایید و تسلیم حق بشوید، تنها به این شرط است که راه نجات برای شما باز است. و نباید ناامید باشید، خداوند در این آیه حتی مشرکین را هم مورد خطاب قرار داده است، زیرا آنان هم اگر از مرکب شیطان پیاده شوند، توبه کنند و تصمیم بگیرند در برابر حق گردن‌کشی نکنند، راه برای آن‌ها نیز باز است.

این کار قطعا پیش از توبه‌ای است که آن را بیان کردیم، زیرا هنوز زمانِ آن توبۀ اصطلاحی فرا نرسیده است.

در آیات ۲۷ و ۲۸ سورۀ مبارکۀ رعد نیز تعریفی از “انابه”  آمده است، چنانکه حق تعالی در آیه ۲۷ سوره مزبور می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ؛ ‌خداوند هر ‌کس را که بخواهد گمراه  و نیز  هر کس را که بخواهد هدایت می‌کند».

خداوند، بر اساس مشیت حکیمانه‌اش هدایت را از کسی که لیاقت هدایت و قابلیتِ نجات را ندارد، دریغ می‌دارد؛ چون دیگر او قابل هدایت نیست و لیاقت ندارد.

و بعد در ادامه می‌فرماید: «وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ؛ یعنی: خداوند هرکس را که اهل انابه باشد، هدایت می‌کند». حال اگر کسی بپرسد: منظور از اهل انابه چه کسانی هستند؟

خداوند در آیۀ بعد پاسخ این سؤال را داده است زیرا می‌فرماید: «الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».

یعنی: ” من أنابَ”، کسانی هستند که ایمان آورده‌اند و دلشان دیگر آرام شده و از وسوسه و تردید نجات پیدا کرده‌اند، اینها هستند که اهل إنابه هستند.

از این آیه استفاده می‌شود که “من أنابَ”  بر مؤمنان و اهل طمأنینه که قلب‌های آن‌ها به یاد خداوند زنده است، صدق می‌کند. ولی آیۀ «أَنِيبُوا إِلَىٰ رَبِّكُمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ»[۴]، مناسب کسانی است که بر مرکب نفس و مرکب شیطان سوار هستند. گویا خداوند به این‌ها می‌فرماید: شما باید نخست از مرکب نفس و شیطان پیاده شوید تا راه نجات برایتان باز شود.

در آیه ۲۷ سورۀ رعد مراد از «من اناب» کسانی هستند که ایمان آورده‌اند و به طمأنینه رسیده‌اند، و قلب‌های آن‌ها به ذکر و یاد خدا اطمینان یافته است و ‌این مرتبۀ بالایی است. و بر مراحل قبل از سِیر، قابل تطبیق نیست، هرچند می‌توان مراتب دانی و نازلِ آن را تصور کرد؛ مثلاً بگوییم خودِ ایمان، اطمینان قلب و یاد خدا نیز درجاتی دارد، درجات پایینش برای آغاز سیر و سلوک و درجات عالی‌اش برای مراتب بعد و  بعدتر است.

عبارت خواجه: «انابه با خدای گشتن و بر او اقبال‌کردن باشد».

شرح عبارت: یعنی انابه این است که ما از مرکب شیطان و نفس پیاده شویم و خودمان را برای این آماده کنیم  که با خدا باشیم و به او اقبال کنیم. و نیز از کارهایی که بر اساس خودبینی و خودخواهی است، پرهیز داشته باشیم.

عبارت خواجه: « و آن به سه‌چیز است. . . ».

شرح عبارت: این با خدای‌گشتن و به سوی او اقبال کردن با سه‌چیز تحقق پیدا می‌کند؛ یکی این که سالک به باطن خود همیشه به جانب خداوند متعالی متوجه باشد، و  فکر و قصدش را به این سمت و سو متوجه کند که بخواهد به او نزدیک شود، چنانکه حق تعالی می‌فرماید: «وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ»[۵] یعنی: شخص سالک الی الله با اشاره به باطن دارد، “قلب”  خویش که امر باطنی است به طرف خدا برود.

و دوم آنکه سالک با قول و ذکر، به خدا و کسانی که به خداوند نزدیک شده و فانی در او و باقی به اویند  -منظور همان انسان‌های کامل است؛ هم‌چون پیامبران و اولیای خداوند – توجه نماید. چنانکه حق تعالی در این باره می‌فرماید: «وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَنْ يُنِيبُ»[۶]، یعنی: اگر کسی بپرسد: چه کسی به یاد  او و متذکر اوست؟ در پاسخ می‌گوییم: کسی که از مرکب نفس پیاده شده و می‌خواهد در مسیر حق گام بگذارد و حرکت کند؛ این شخص است که متذکر است.

و امر سومی که انابه را تحقق می‌بخشد این است که سالک بر اعمال ظاهری مانند نماز، روزه، صدقات، احسان و این‌گونه امور مواظبت داشته باشد و نسبت به خلق خدا بذل و احسان داشته و به آن‌ها خیر برساند و ضرر خویش را از آنان دفع و رفع نماید. و در معامله با دیگران صداقت داشته و بر اساس صداقت با آن ها تعامل کند؛ باتوجه به موقعیت و ارتباطش با افراد صاحب نفوذ،  تصمیم نگیرد، اگر فرزندش، برادر، خواهر و سایر خویشانش کار خلافی انجام دادند، آن را نادیده نگیرد و نپوشاند، بلکه باید در رابطه با خودش و اهلش انصاف داشته باشد و از صراط انصاف و عدل خارج نشود.

خواجه‌نصیرالدین ؟ره؟ پایان این فصل را ‌به این آیات که از انابه و اهل انابه سخن می‌گویند، ختم کرده است، آن‌جا که  حق تعالی می‌فرماید: «وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ هَٰذَا مَا یوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ  مَّنْ خَشِيَ الرَّحْمَٰنَ بِالْغَيْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُّنِيبٍ ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ  ذَٰلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ  لَهُم مَّا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ»[۷].

خداوند در این آیات تأکید دارد که بهشت از اهل تقوی و انابه دور نیست بلکه به آنان نزدیک است. توضیح آنکه: اگر بهشت چیزی جز اعمال نباشد و اعمال نیز با عاملِ خود اتحاد داشته باشند و عامل عین عمل باشد، دیگر بهشت از انسان دور نیست؛ بلکه به او نزدیک است و بلکه بالاتر از این، بهشت عین اوست. چون انسان از عمل خودش بریده نیست، بکه انبوهی از عمل است. چنانکه خداوند دربارۀ فرزند حضرت نوح ؟ع؟ می‌فرماید: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ»[۸]؛ او از اهل تو نیست. به این علت که ” إنّه عملٌ غیرُ صالِح»؛ او همۀ وجودش عمل غیرصالح است، در حالی‌که همۀ وجود تو عمل صالح است، بنابراین تو با او ارتباط و سنخیتی نداری، و او نیز از سنخ تو نیست.

قرائت مشهور آیه این است: «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ».

در قرائت شاذ چنین آمده است: “إنّه عَمِلَ غیرَ صالحٍ”؛ او کار غیرصالح را انجام داد».

در قرائت شاذتری آمده است: «إنّه عَمَلُ غیرِ صالحٍ»؛‌ یعنی: او بر اثر رابطۀ نامشروع شخصی ناصالح با مادر او، به دنیا آمده است»؛ ” عملُ غیرِ صالحٍ” ؛ یعنی نتیجۀ کار شخصی ناپاک، این  قرائت از همه قرائت ها شاذتر است.

قرائت مشهور حفص از عاصم این است: «إنّه عملٌ غیرُ صالحٍ»، همۀ وجودِ فرزندِ او عمل غیرصالح است.

بنابراین انسان در عملش خلاصه می‌شود و با عملش مساوی است؛ همان اتحاد عامل با عمل. از سوی دیگر بهشت نیز چیزی جز اعمال انسان نیست، همان‌طور که جهنم چیزی جز اعمال او نیست، این ما هستیم که با اعمالمان جهنم یا بهشت را آباد و برپا می‌کنیم. پس بهشت و جهنم از ما که عین عملمان هستیم جدا و بریده نیستند. صغیراصفهانی در این باره چه نیکو می‌سراید:

داد درویشی از ره تمهید سرقلیان خویش به مرید
گفت: از جهنم ای نکوکردار قدری آتش به روی آن بگذار
بگرفت و ببرد و باز آورد عِقدِ گوهر ز دُرجِ راز آورد
گفت: در جهنم بسی گردیدم درکات جهنم را دیدم
آتش هیزم و ذغال نبود اخگری بهر انتقال نبود
هیچ‌کس آتشی نمی‌افروخت در آتش خویش هرکسی می‌سوخت[۹]

حاصل ابیات آنکه: درویشی برای تمهید و آماده‌سازی مرید خودش، سر قلیان را به او داد و گفت: «برو از جهنم آتشی برای این قلیان تهیه کن». آن مرید رفت و برگشت و گفت: «نتوانستم آتشی تهیه کنم؛ زیرا هیچ‌کس آتشی برنمی‌افروخت؛ بلکه هرکس در آتش خویش می‌سوخت، آتش از اعمال خود انسان‌ها برمی‌خاست و کسی نمی‌توانست آن را منتقل بکند».

حکیم هیدجی نیز به زبان ترکی بیتی دارد که حاصل معنایش این است:

ای زاهد من را گول نزن! در جهنم آتشی وجود ندارد؛ زیرا آن کس  که در جهنم  می‌سوزد، از این‌جا آتش را با خودش برده است.

این وضع جهنم است، در بهشت هم چیزی به انسان نمی‌دهند، بلکه باید از این‌جا آن را  -که عبارت از اعمال صالح ماست-  با خودمان ببریم، عمل ما با خود ما یکی است و از این روست که حق تعالی می‌فرماید: «أزلِفَت الجَنّةُ لِلمُتّقین غَيْرَ بَعِيدٍ؛[۱۰] بهشت از متقیان دور نیست»، بلکه به آنان نزدیک است؛ مانند نزدیکی خود انسان با خودش و این وعدۀ خداوند است. این‌جا ما خودمان را جدا از اعمالمان می‌بینیم؛ اما آن‌جا نزدیک هستیم. این‌جا ما و شما خودمان را از اعمالمان بریده می‌پنداریم، ولی در آن سو خودمان را با آن‌ها متحد می‌یابیم، چون در واقع بهشت و یا خدای نکرده جهنم از خود ما  می‌روید. بر همین اساس در روایات آمده است: «اشتیاقِ بهشت به سلمان، ‌بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است»[۱۱]؛ چون بهشت متفرع از اصل است. سلمان، اصل و بهشت فرع است، و هر فرعی به اصل خودش محتاج تر و عاشق‌تر است. این سخن در مورد سلمان گفته شده است؛ اما اختصاصی به وی ندارد، چون مورد مُخصِّص نیست.

به هرحال، آن قرائت شاذتر، که عبارت بود از «انّه عملُ غیرِصالحٍ» در حقیقت به همسر حضرت نوح ؟ع؟ نسبتِ عمل نامشروع می‌دهد که البته درست نیست. درست است که او مخالف شوهرش بود؛ اما بدکاره نبود. ما همین سخن را راجع به عایشه داریم، جُرم او ایستادن در مقابل امیرالمؤمنین علی ؟ع؟ بود؛ اما نمی‌توان به بدکاره بودنِ او حکم کرد. قرآن نیز این مطلب را نپذیرفته است. به هرحال وی از همسران پیامبر ؟ص؟ بود و بنابه دستور صریح قرآن، ازدواج با او و سایر همسران پیامبر ؟ص؟ بعد از وفات آن حضرت، بر هیچ‌کس جایز نبود، هرچند او با عمل خود و به ‌راه انداختن جنگ جمل علیه خلیفۀ به ‌حقِ خدا و ولی امر مسلمین، علی ابن ابی طالب ؟ع؟ موجب گمراهیِ عده‌ای شد و در حقیقت فتنه ای بپاکرد و خون بسیاری از افراد را هدر داد ـ که قطعا جرم بسیار سنگینی است ـ ولی این گونه نبود که با افراد اجنبی رابطۀ نا مشروع داشته باشد.

به هرحال، اینکه حق تعالی می‌فرماید: «أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ… »، مفادش این است که بهشت از متقیان دور نیست بلکه به آنان نزدیک است؛ این وعده خداست. و همچنین  هر کسی که حافظ حدود و حرمت  الهی باشد در این حکم  با متقیان شریک است.

چون ” أوّاب” ؛ به معنای کسی است که زیاد به خداوند رجوع می‌کند و بازگشتش به سوی حق بسیار است و حدود و حرمت الهی را حفظ می‌کند؛ چنین شخصی نیز محکوم به حکم مزبور است: حق تعالی گویا چنین می‌فرماید: «أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ و لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ؛ بهشت‌ نزدیک متقیان و هر أوّاب حفیظی است».

و این که حق تعالی در بعد می‌فرماید: «مَّنْ خَشِيَ الرَّحْمَٰنَ بِالْغَيْبِ»؛ معنایش این است: آن کسی أواب حفیظ است که در دلش نسبت به خداوند رحمان _ به رغم این که غیب  از دیده او پنهان است _ یک ‌ابهت فوق‌العاده‌ای را احساس می‌کند؛ هر چند که او را با چشم سر رؤیت نمی‌کند؛ اما در دل او یک‌ خشیت فوق‌العاده‌ای نسبت به حق وجود دارد که بر اثر آن از مرکب شیطان و  مرکب نفس پایین آمده و خودش را در مسیر حق قرار داده تا جایی که تسلیم حق می‌شود؛لذا حق تعالی در بعد می‌فرماید: «وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُّنِيبٍ»؛ یعنی: او با توجه به همان خشیت، با قلب و باطنی منیب، به درگاه الهی برمی‌گردد.

همچنین حق تعالی در بعد خطاب به افرادی که متقی  و أوّاب‌اند و در دل نسبت به خدای رحمانِ غایب از نظر احساس خشیت دارند و اهل انابه‌اند  می‌فرماید: «ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ؛ یعنی: با سلامتی و بدون هیچ‌آفت و آسیبی وارد بهشت شوید».

«ذَٰلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ؛ این روز جاودانه است»، شما دیگر از بهشت سعادت خارج نمی‌شوید و مخلد در بهشت سعادتید. «لَهُم مَّا يَشَاءُونَ فِيهَا»؛ یعنی: هرچه را که بخواهند در بهشت برای آن‌ها مهیاست. و همچنین چیزهایی را هم که نمی‌دانند و مشیت‌شان تعلق نمی‌گیرد، از ناحیۀ خداوند به آن‌ها حواله و ” إفاضه”  می‌شود. از این رو در بعد می‌فرماید: «وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ ».

روشن است که خواستۀ هرانسانی مترتب بر معرفتِ اوست، به هرچه که معرفت داشته باشد، آن را می‌خواهد و چیزی را که نشناسد، طلب نمی‌کند. به اندازه‌ای که می‌داند، ‌می‌خواهد؛ اما چیزهایی وجود دارد که انسان از آن‌ها خبر ندارد؛ اما پس از این‌که به او می‌رسد، لذت می‌برد؛ مثل این‌که پدری خواسته‌های فرزندش را (مانند خوراکی و اسباب‌بازی) در حدِّ فهم آن کودک برآورده می‌کند، بعد با خودش می‌گوید: چیزهای دیگری هم هست، منتها اکنون فکر فرزندم به آن‌ها نمی‌رسد و معرفتش قلیل است، زمانی‌که بزرگ شود و معرفتش بالاتر برود، به او خواهم داد. یک‌کودک ده‌ساله، خواسته‌هایی محدودی در فهم خودش دارد؛ اما پدرش خواسته‌های بیست‌سال بعد او را نیز در نظر خواهد داشت.

خداوند سبحان نیز راجع‌به انسان‌هایی که وارد بهشت می‌شوند، ‌می‌فرماید: هرچه که بخواهید هست؛ اما این نعمت‌ها تنها محدود به خواست شما نیست؛ بلکه بالاتر از چیزهایی هست که نمی‌دانید و فعلاً به فکر شما نمی‌رسد؛ به‌عنوان مثال در برزخ و بهشت نیز تکامل وجود دارد، همان‌طور که ظرفِ تکامل دنیوی، دنیاست، ظرف تکامل برزخی و اخروی نیز عالم برزخ و سرای آخرت است.

علامه حسن زادۀ آملی ؟حفظ؟ در عیونِ مسائل نفس، یکی از عین‌ها را به مبحث تکامل برزخی اختصاص داده است. این‌که گفته می‌شود با رفتنِ انسان از این نشئه، پروندۀ اعمال او نیز بسته می‌شود، از جهتی ‌درست و از جهتی نادرست است؛ صحتِ آن از این جهت است که دنیا مزرعۀ آخرت است و هرچه را که انسان در این نشئه بکارد در نشئه آخرت برداشت می‌کند و نادرستیِ آن از این روست که ظرف تکامل فقط محدود به دنیا نیست؛ بلکه در آخرت و برزخ هم تکامل وجود دارد و هرکس براساس استعداد و قابلیت خود و آنچه در دنیا انجام داده و زمینه را فراهم کرده تکامل می‌یابد.

به هر حال، انسان طالبِ سعادت، نباید حتی یک‌لحظه از خداوند غافل شود، بلکه باید در هرحالتی در دل و زبان او را بخواند و این خواندن و طلب‌کردن با رقت قلب و درد باشد نه با قساوت و بی‌دردی.

و تا زمانی‌که انسان از مرکب شیطان و نفس، پیاده نشود، به بهروزی و سعادت نمی‌رسد و روی خوشی و آرامش نمی‌بیند. ‌لذا اگر بر مرکب دل و هوا و هوس، سوار باشد، باید سرانجام  از آن مرکب پایین بیاید.

منظور از ” انابه” هم فرودآمدن با نیت و اختیار است و همان‌طور که گفته شد یکی از معانیِ آن همین است، لذا انسان باید خودش این حقیقت را دریابد و از مرکب نفس و شیطان، با اراده و اختیارِ خودش فرود آید. در زبان عرف نیز اگر کسی تندروی کند، به او می‌گویند: پیاده شو تا با هم برویم  و یا می‌گویند: به کجا چنین شتابان؟

 

 

 

 

[۱] . صحیفه سجادیه، دعای ۳۱٫

[۲] . الزمر (۳۹): ۵۴٫

[۳] . الزم (۳۹): ۵۳

[۴] . الزمر (۳۹): ۵۴٫

[۵] . ق (۵۰): ۳۳٫

[۶] . غافر (۴۰): ۱۳٫

[۷] . ق (۵۰): ۳۳٫

[۸] . هود (۱۱): ۴۶٫

[۹] . صغیر اصفهانی.

[۱۰] . سوره ق:۳۱٫

[۱۱] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۲۵٫