خواجه در مراحل پایانی این فصل، به آیۀ ۱۱ از سوره مبارکه کهف استشهاد می‌کند، آنجا که حق تعالی می‌فرماید: «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا؛ بگو من هم مثل شما بشرى هستم، جز آن که به من وحى مى‌‏شود؛ همانا خداى شما خدايى يگانه است، پس هركس به لقاى پروردگار خود اميد دارد، بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ‌كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد»[۱]، خداوند  در این آیۀ شریفه “لقاء اللّه”  را مورد توجه قرار داده و تأکید می‌کند کسانی که می‌خواهند به لقاء الهی برسند و به وصال حق نائل بشوند، بر آنان لازم است سه امر را مراعات کنند؛ نخست این‌که اهل عمل باشند، نه هوا و هوس. “عمل”  با “امل”  بسیار متفاوت است. “عمل”  کار است و “امل”  آرزو، کسی به “لقاء اللّه”  می‌رسد که در درجۀ اول، اهل عمل باشد.

در مرحلۀ بعد، باید این عمل “صالح”  باشد و شایستگیِ قرارگرفتن در ردۀ صالحات را داشته باشد؛ یعنی عملی درخور، به جا و مناسب با شرایط زمان و مکان و مورد نیاز باشد ؛ مانند همان  نماز اول وقت و نجات دادن کسی که در حال غرق‌شدن است. در چنین فرضی، عمل صالح، نماز نیست، بلکه نجات  دادن جان ‌انسانی است که در حال غرق شدن است، چون قضای نماز را بعداً هم می‌توان به‌جای آورد؛ ولی شخصی را بر اثر غرق شدن بمیرد، نمی توان زنده کرد.

شرط سوم هم این است که سالک و طالب لقاء الله عمل خود را تنها با قصد تقرّب و نزدیک شدن به ذات احدیت، غیرمشرکانه و بی‌غرض به‌جای آورد.

بنا بر این، عمل با این سه شرط  به نتیجه می‌رسد و سرانجام به وصال الهی و لقاء الله ختم می‌شود. و اگر هریک از این سه شرط مختل شود، “لقاء اللّه”  در مخاطره می‌افتد و شخص به مقصد نمی‌رسد. نکته قابل توجه در این آیه آن است که بدانیم دلیل این‌که خداوند واژۀ “عملاً”  را به صورت نکره ذکر نموده چیست؟

به نظر می‌رسد  سرّ این امر آن است که عمل صالح در هرمقطعی، مناسب با همان مقطع تعریف می‌شود، و شرایط، موقعیت، مقام و منزل، آن عمل را مشخص می‌کند. برخی از مفسران گفته اند: از این تنکیر استفاده می‌شود که عمل صالح خالصانه، هرچند یک عمل باشد و نه بیشتر، در “لقاء اللّه”  کافی است؛ اما این سخن صحیح نیست. بلکه همان‌گونه که گفته شد. علت نکره‌بودن این واژه آن است که نمی‌توان همۀ اعمال منازلِ متفاوت را  که با هم مغایرند و هرکدام اقتضائات خاص خود را دارد، در یک‌جمله جای داد و آن ها را بیان کرد؛ از این رو  باید عمل را  در یک کلمه، آن هم به‌صورت کلی و نکره ذکر نمود تا بعدها عمل صالح هر منزلی و مقطعی، طبق شرایط و مقتضیات مربوطه تعیین و مشخص گردد.

مرحوم خواجه بعد از استشهاد به آیۀ مزبور و نتیجه‌ای که از آن می‌گیرد، به این حدیث نبوی معروف تمسّک می‌کند که در آن حدیث، پیامبر اکرم ؟ص؟ فرموده است: «مَنْ اَخْلَصَ لِلّهِ اَرْبَعينَ صَباحاً، ظَهَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ[۲]؛ هرکس یک‌اربعین مخلصانه عمل کند، نتیجۀ این عملِ مخلصانه آن است که چشمه‌های حکمت، از قلبش جاری و بر زبانش ظاهر گردد»[۳].

گفتنی است این حدیث، اساس اربعینیات در سِیر و سلوک عرفانی است. لذا سیّد بحرالعلوم ؟ره؟ در رسالۀ سیر و سلوک خود، این حدیث را محور قرار داده و بر اساس آن، رسالۀ مزبور را سامان بخشیده است.

علامه حسن‌زادۀ آملی ؟حفظ؟ می‌فرمودند: «چه بسا انسان با یک ‌اربعین، کار او سامان نیابد، بلکه نیاز باشد دو اربعین  یا سه ‌اربعین، و گاهی چهار اربعین و شاید هم  اربعین اربعین ـ یعنی: چهل ‌اربعین ـ داشته باشد تا به او عنایتی کنند».

ایشان در بیانی تمثیلی می‌فرمودند: «اگر انباری به گنجایش کرۀ زمین  پر از ارزن باشد، سپس پرنده‌‌ای را مأمور کنند روزی یک‌دانه از این انبار ببرد تا این انبار تخلیه شود و این عمل نیز چهل‌بار  تکرار شود، آن گاه به شما بگویند: باید این مدت بگذرد و شما هم مشغول ریاضت باشی تا ما به شما پاسخِ بدهیم، باز هم می‌ارزد که انسان از کار و تلاش دست برندارد تا به مقصد برسد» آنگاه ایشان به این بیت شیخ بهایی استشهاد می‌کردند که می‌گوید:

رنج راحت دان، چو شد مطلب بزرگ گرد کلّه توتیای چشم گرگ[۴]

حضرت ایشان با این مثال و این بیان از یک طرف ارزش ” لقاء اللّه”  را روشن می‌ساختند که اگر آن را به هر قیمتی بدهند، می‌ارزد و از سوی دیگر سختی این  کار و این مسیر را حکایت می‌کردند. آری!

به هوس راست نیاید به تمنی نشود اندراین راه بسی خون جگر باید خورد

شنیدم بعضی از افراد ریاکار و مدّعی ادعا ‌کرده بود که خود به تجلی ذاتی دست یافته‌است و نیز  اگر کسی بخواهد می‌تواند او را در مدّت یک ماه به تجلی ذاتی برساند تا در بَعد، آن شخص وصی ایشان شود. چنین افرادی قطعا دروغ‌گو و لاف‌زن و  یا ساده لوح و خوش خیال اند.

صدرالدین قونوی _ شاگرد شاخص محی‌الدین عربی ــ تا زمانی‌که استادش زنده بود، از تجلی ذاتی بهره‌مند نبود. پس از این‌که ایشان از دنیا رفت، در عالم مکاشفه از استادش محیی الدین طلب می‌کند که عنایتی بفرماید تا او هم از تجلّی ذاتی بهره مند شود؛  آن زمان بود که با عنایت محیی الدین، خواسته صدرالدین محقق شد و  توانست تجلی ذاتی را بچشد. آنگاه این مدعیان می‌خواهند افراد را یک ماهه به تجلی ذاتی برسانند! زهی خیال باطل و طمعِ خام!

 

 

 

 

[۱] . الکهف (۱۸): ۱۱۰٫

[۲] . مصباح الشریعه، ص ۳۵۵٫

[۳] . نهج الفصاحة، حدیث شمارۀ ۲۸۳۶٫

[۴] . شیخ بهایی، نان و حلوا، بخش ۱۰، فی أن البلایا و … .