برخی معتقدند دروغگویی و قبح آن، و همچنین راستگویی و حُسنِ آن، نسبی است و از این رو به نسبیت اخلاق‌ قائل شده اند، و جهت اثبات نظر خود ‌گفته اند: «اگر پیامبری برای پیشبرد اهداف نبوت صلاح ببیند که جایی دروغ بگوید، آیا این پیامبر بد عمل کرده است؟ قطعا نه؛ از سوی دیگر اگر راست‌گویی، مانع پیشبرد اهداف نبوتش گردد؛ در عین حال بیاید و راست بگوید و با راستگویی به نبوت خودش ضربه بزند، آیا این پیامبر خوب عمل کرده است؟ قطعا نه، نه این‌جایی که راست گفته، خوب عمل کرده است و نه آن‌جایی که دروغ گفته، بد عمل کرده است؛ زیرا راستگویی در برخی موارد اهداف نبوت را به خطر می‌اندازد و بر عکس دروغگویی در برخی موارد موجب پیشبرد اهداف نبوت می‌شود و این یعنی نسبیت اخلاق؛ لذا ما نمی‌توانیم بگوییم صدق، مطلقاً ممدوح و کذب، مطلقاً مذموم است.

ما در مقام پاسخ به این گفته و این استدلال می‌گوییم: این گونه افراد فرقی بین اولاً و بالذات و ثانیاً و بالعرض نمی‌گذارند؛ یعنی: این ها متوجه نیستند که بین این که بگوییم: راستگویی اولا بالذات نیکو است و این که در برخی موارد به خاطر  تزاحم دو امر اهم و مهمّ و مقدّم داشتن امر اهم، بگوییم: ثانیا و بالعرض راست گفتن قبیح است، منافاتی وجود ندارد و همچنین توجه ندارند که بین این که بگوییم: اولا و بالذات دروغگویی قبیح است و این که در برخی موارد به خاطر تزاحم دو امر اهم و مهم و مراعات امر اهم، بگوییم: ثانیا و بالعرض دروغ گفتن نیکوست، منافاتی وجود ندارد.

به عبارتی دیگر: صرف نظر از برخی حواشی و عوارض، “صدق”  از آن جا که در راستای حق و واقعیت قرارگرفتن است، اولاً و بالذات ممدوح است و نیز “دروغگویی” و “دغل‌کاری” از این رو که بر خلاف حق و واقع  حرکت کردن اولاً و بالذات مذموم است؛ اما گاهی از اوقات به خاطر این که اگر راست بگوییم مفسده‌ای به‌وجود می‌آید؛ یا اگر دروغ بگوییم، ‌مصلحت بسیار مهمّی را حفظ کرده‌ایم، آن راستگویی ثانیا و بالعرض مذموم و نیز این دروغگویی ثانیاً و بالعرض ممدوح است.

با این وصف نمی‌توانیم قاعدۀ کلی درست کرده و قایل به نسبیت اخلاق شویم؛ بلکه باید همواره بگوییم: اوّلا و بالذات “صدق”، حَسَن است. و نیز اولاً و بالذات “کذب”، قبیح است؛ چون عقل و همۀ مقدسات، راستی و مطابقِ با واقع عمل‌کردن را تأیید و دروغ گویی و برخلاف واقع عمل کردن را محکوم می‌کنند؛ اما در برخی از موارد، صرف نظر از قضیۀ بالا، موقتا و به دلیل مراعات اهمّ و مهم، مواردی را استثنا می‌کنیم.

درست مثل این‌که کسی در حال غرق‌شدن باشد و ما برای نجات جانِ او اقدام کنیم و به این خاطر مجبور شویم نمازمان را قضا ‌کنیم. قطعا این کار ممدوح است. و اگر در چنین شرایطی نسبت به غرق شدن آن شخص بی‌اعتنا باشیم و  رویۀ عقلا را در پیش نگیریم و بگوییم نمازمان مهم‌تر است و بگذاریم او غرق شود، قطعا کارمان مذموم است.

اکنون آیا می‌توان باتوجه به این مورد استثنایی قائده‌ای درست کرد و بر اساس آن گفت: حُسنِ  نمازخواندن و نیز قُبحِ نجات‌‌ندادنِ یک انسان در حال غرق شدن ذاتی نیست، بلکه نسبی است؟ قطعا این استنباط غلط است و باید میان اولاً و بالذات و ثانیاً و بالعرض تفاوت قائل شد.

این‌که می‌گوییم اخلاق اصالت دارد و امری نسبی نیست، در فضای اولاً و بالذات است، نه ثانیاً و بالعرض و این دو نباید با هم خلط بشوند.

در مجموع  باتوجه به صحبت‌هایی که راجع به صداقت، در قرآن مطرح شده است، اصلاً دیگر جایی برای این حرف‌های بی‌مبنا و غیرقابل دفاع باقی نمی‌ماند. صداقت و راستی، اساس و ریشۀ همۀ فضائل و امتیازات ویژه‌ای است که انسان‌های کامل دارا هستند.