بشنو این نی چون شکایت می‌کند    از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند      در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

 

نیستان حق!

ما همه سابقه ی عالم اله را داریم؛ ریشه در عالم اله داریم؛ از کارخانه ی صنع الهی صادر شدیم؛ قارچ نیستیم که همینطوری بی ریشه بوده باشیم و روییده باشیم؛

ریشه در ملکوت داریم … ریشه در آب داریم… آبِ عالَمِ اله…

از آنجا ما نازل شدیم و فرود آمدیم، در خاکدان طبیعت!..

چرا این بچه های نوزاد دوست داشتنی اند؟! چرا اینها انقدر شیرین اند؟! مادر با همه ی رنج و مشکلاتی که داره، قربان فرزندش میشه… پدر همینطگری… دیگرانی که در اطراف او هستند همینطوری…

بنابر فرمایش استاد حسن زاده آملی حفظه الله تعالی رمز و رازش اینست که تازه از کارخانه صنع الهی خارج شده… خدای خلاق، علیم، خااق بار مصور، یک بر نو! یک میوه ی نو! بر شحره هستی نشانده! بوی خدا میده؛ بوی حیات میده؛ بوی مهربانی و عشق از این کودک خردسال نوزاد میاد… رمز و رازش اینست…   خب از اونجا جدا شده، داره کم کم رنگ خاک میگیره … رنگ اغیار میگیره… بزرگ و بزرگ تر میشه…

چشم به این و آن می اندازد و کم کم حالت پاکی و طهارت و بِکر بودن خارج میشود و آلوده میشه به این جهان کثرت و کم کم لطافت و شیرینی اش را از دست میده و انسان یک جور دیگه ای به او نگاه میکند / هیچ گاه بر کودک خردسال و نوزاد ما غضب نمیکنیم؛ هرچند ما را آزار بده؛ غضب نمیکنیم؛ اما یکم بزرگتر شد ما را به غضب وادار میکنه؛ حتی ممکن است خشونت اعمال کنیم، تنبیه کنیم؛ اون حالت پاکی را کم کم از دست داده…

 

کلام در اینست که از کارخانه صنع الهی جدا شدیم و آمدبم در این خاکدان طبیعت… خراب آباد!

 

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند      در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق   تا بگویم شرح درد اشتیاق

این همان دردی است که شخص مبتلای به فراق داذد؛ اما نسبت به کمال شعور دارد؛ احساس دارد؛ میفهمد کمالی هست که او دور افتاده… از جهتی که دارای آن شعور است لذت بخش است و از جهتی که از مطلوب دورافتاده دچار اَلَمِ فراق است…

اینجا تمرکز بر همین دردِ اشتیاق است

شرح درد اشتیاق نیازمند سینه ای است که شرحه شرحه شده… پاره پاره شده باشد…. بر اثر دوری و فراق از محبوب…

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید

پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف خواجه نصیر الدین طوسی