تفاوت عرفان عملی (تصوف ) با فلسفه در این است که عارف با تصفیه درون و تزکیه نفس و طی منازل و مقامات معنوی به حقیقت رسیده و آنها را شهود میکند. ولی فیلسوف با بحث و استدلال و نظر, دنبال حقیقت است و با قدم استدلال و برهان] حقایق را ادراک میکند.

و تفاوت عرفان نظری با فلسفه رایج و متعارف این است که در فلسفه , تنها تکیه گاه, عقل است, البته نه به عنوان ابزار تبیین , بلکه به عنوان ماخذ و منبع , اما در عرفان نظری ؛ ماخذ و متکا تصفیه و شهود است و عقل فقط ابزار تبیین.

 

تفاوت دیگر عرفان نظری با فلسفه رایج, تفاوت در موضوع است, چون موضوع عرفان نظری حق (جل و علی) یا وجود است, و موضوع فلسفه رایج, موجود بما هو موجود است.

عرفان نظری از اسماء,صفات و افعال حق تعالی یا از احکام , مراتب و مظاهر وجود بحث میکند, ولی در فلسفه ی رایج بحث از عوارض موجود بما هو موجود است.

چنانکه علامه طباطبایی میفرماید: موضوع فلسفه الهی, مطلق موجود است, اعم از واجب و ممکن و از خواص  عوارض مطلق موجودیت بحث میکند و موضوع عرفان , حقیقت حق است و از تجلیات و تعینات او بحث میکند.

این بیان در صورتی بود که مراد از فلسفه , فلسفه ی رایج مشایی باشد, اما اگر مراد از فلسفه , حکمت متعالیه باشد و بخواهیم  عرفان نظری را با این فلسفه مقایسه کنیم باید بگوییم: حکمت متعالیه یک آغاز دارد و یک پایان , حکمت متعالیه در آغاز , مباحث را به روش فلسفه متعارف پیش میبرد ولی در نتایج , سعی میکند به همان نتیجه ای برسد که در عرفان نظری میرسند.

 

 

این بیان در صورتی بود که مراد از فلسفه , فلسفه ی رایج مشایی باشد, اما اگر مراد از فلسفه, حکمت متعالیه باشد و بخواهیم عرفان نظری را با این فلسفه مقایسه کنیم باید بگوییم : حکمت متعالیه یک اغاز دارد و یک پایان , حکمت متعالیه در آغاز , مباحث را به روش فلسفه متعارف پیش میبرد ولی در نتایج , سعی میکند به همان نتیجه ای برسد که در عرفان نظری میرسند.

چنانکه آخوند ملاصدرا بنیان گذار حکمت متعالیه , تصریح میکند ما با قوم (فلاسفه مشاء) در بدایات مشترکیم و با پای آنها راه رفته و همراه با آنان قدم میزنیم و در همان فضا فعالیت فکری داریم , ولی کم کم از آنان فاصله گرفته و در پابان و نهایت از آنها جدا میشویم.

از این رو میتوان گفت: حکمت متعالیه  در حقیقت همان عرفان است ولی در لباس فلسفه جمع کرده و معارف ذوقی و شهودی را با اسلوب فلسفی و در صورت و لباس فلسفه به مجامع علمی عرضه نموده است.

ب همین اساس میگوییم: در برخی از موارد , رسیدن به مغزای مطلوب و حاق مراد آخوند ممکن نیست مگر برای کسی که عرفان نظری را فرا گرفته و بر مباحث آن مسلط بوده باشد.

مرحوم استاد مطهری از قول استاد خودشان مرحوم علامه طباطبایی نقل میفرموند : زمانی که ما اسفار می خواندیم، هم درس را پیشاپیش به دقت مطالعه می کردیم و هم تلقی دذس کوشش فراوانی داشتیم و هم در تقریر مباحث بسیار زحمت میکشیدیم. از این رو به تدریج ین توهم برای مت پدید آمد که اگر آخوند(ملاصدرا) زنده شود، نمی تواند مطالب خود را به خوبی تقریر ما، تقریر کند.

این توهم در ما به قوت خود باقی بود تا آن که مقدمات تشرفمان به محضر سید علی آقا قاضی طباطبایی فراهم آمد و توفیق یافتیم از محضر ایشان بهره ببریم.

ایشان با این که تخصص اصلیشان عرفان بود، نه فلسفه، ولی وقتی که از وجود، ماهیت، اصالت وجود و اعتباریت ماهیت بحث به مطان می آمد، مطالب و دقایقی را ارائه می کرد که تا آن زمان آنها را از کسی نشنیده بودیم. لذا آن زمان بود که با همه ی تلاش ها و زحمت هایی که در تلقی و تقریر مطااب داشتم، تازه فهمیدم که از اسفاذ هنوز یک حرغ را هم نفهمیده ام.

گاهی این سخن را از زبان کسی که هیچ سابقه ای نداشته است می سنویم و گاهی هم تز زبان سخصیتی همچون علامه طباطبایی با آن همه تحقیق و کوشش و تقریر. بی شک این اعتراف از شخصیتی همچون علامه، با آم سابقه معنای دیگری دارد و از اهمیت و حساسبت لیشتری برخوردار است.

علتش هم این است که عبارات مرحوم آخونو در حکمت متعالیه همان طورکه خیلب از بزرگان ابراز فرموده اند سهل و ممتنع است؛ یعنی عبارات ابشان به گونه ای است که انسان دذ آغاز یقین میکند مراد آخوند را فهمیده است، ولی در واقع اینگونه نیست؛ زیرا در بسیاری از موارد ایشان در قالب الفاظ نمی گنجد و عبارات از ادای منظور ایشان قاصر است. بنابراین وقتی نطر فرد به ظواهر عبارت معطوف میشود، چنین احساسی به و دست می دهد که مطلب را فهمیده تست اما بعد که دقیق تر به قضیه نگاه میکند میفهمد که نخیر، حقیقت مطلب چیز دیگری بوده که او از آن غافل بووه است.

 

 

 

منبع: کتاب عرفان علامه در بیان استاد حسن رمضانی

ص۶۳ تا ۶۶