جناب خواجه نصیرالدین طوسی چنین میفرماید:

«شوق یافتن لذت محبتی باشد که لازم فرط ارادت بود(۱).آمیخته به آلام مفارقت (۲)»

 

(۱)انسان یک لذتی را احساس می کند که این مربوط می‌شود به محبتی که لازمه ی ارادت است.

وقتی که انسان چیزی را خواست و براساس آن تصور مطلوب و تصدیق به فایده در او یک محبتی را بوجود می آورد و بعد هم میبیند که نیست، و آنی که باید باشد، نیست؛

از جهت اینکه، کمال را درک کرده لذت می‌برد و آرامش پیدا می‌کند و از جهتی که می‌داند نیست و دور افتاده، درد می‌شود؛ آن درد را میگوییم : شوق

 

(۲)از باب تمثیل عرض میکنم؛ چطور انسان جایی از بدنش میخارد و هی میخارد… از جهتی لذت می‌برد، و از جهتی هی بدتر میشود؛ (خارش، خارش می‌آورد بخواهد ادامه دهد، کم کم کار به جراحت می‌کشد، و خون از محل می‌آید، و این لذت است همراه الم و درد

در اینجا هم اینجور است که شخص از جهت اینکه میبیند آنی که باید بدست بیاید، بدست نیامده، اما از جهت اینکه میبیند خودش در این مسیر قرار گرفته و کمال هم همین است، این موجب لذت است و احساس فراق و فقدان، موجب درد است و الم؛ لذتی آمیخته ی با درد… این شوق است… هم لذت است در آن و هم الم؛ مثل اخبات، که آرامشی است (راه را فهمیده اینست و راه دیگر نیست و کمال را فهمیده  و فهمیده چیز دیگری به جز این کمال مطرح نیست، این آرامش می‌دهد واما کو این کمال؟ هنوز بدست نیامده… اما و اگر… إرزو… با این حرف ها که کار درست نمی‌شود؛ لذا درد او گُل می‌کند و کم کم گُر میگرد و همراه با اشک و آه و ناله و مناجات و راز و نیاز میشود.

 

 

 

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف