وقتی شخص اراده کرد و خواست، امری را، اگر این خواستن تقویت بشود، کار به  «شوق» و اشتیاق منتهی می‌شود؛ و یک اَلَم و دردی در او بوجود می‌آید و بر اثر دور افتادن از مطلوب مراد، این درد را ایجاد می‌کند…

کسی که می‌فهمد کمالی را باید داشته باشد، مرادی و  مطلوبی برای او هست تعریف شده است و می‌بایست به او دست پیدا کند و می‌خواهد به آن دست پیدا کند،  اما دست پیدا نکرده و در تکاپوی بدست آوردن این امر است،  این امر در او یک حرارتی، یک دردی، یک المی را بوجود می‌آورد که از آن تعبیر می‌کنند به شوق؛ که این امر اگر به اعلا درجه اش برسد، از او تعبیر می‌کنند به محبت؛ که محبت بالاخره  عن قریب به محبوب دست یافتن است

پس، ارادت است و شوق است و محبت و وصال…

 

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف