جناب خواجه نصیرالدین طوسی، در پایان فصل ارادت، چنین آورده است:

 

و محبت را مراتب باشد؛ و مرتبه آخر به وقت تمامی اصول و انتهای سلوک باشد (۱)و اما ارادت مقارن سقوط باشد(۲)بر وجهی و اعتباری مقتضی سلوک باشد(۳) چه طلب کمال نوعی از ارادت بود(۴) و چون ارادت منقطع شود به سبب وصول یا علم به امتناع سلوک نیز منقطع شود(۵)و این ارادت که مقارن سلوک باشد به اهل نقصان خاص بود(۶) و اما اهل کمال را ارادت عین مراد  باشد و در حدیث آمده است که در بهشت درختی است که آن را طوبی خوانند هرکسی را آرزویی بود مراد و آرزوی او را معا از آن درخت به وی رسانند بی هیچ تاخیری و انتظاری(۷) و نیز گفته اند که بعضی مردم را بر طاعتی که در دنیا کنند در آخرت ثواب بدهند(۸) و بعضی را عین عمل ایشان ثواب ایشان باشد  و این سخن موکد آت است که بعضی را ارادت عین مراد باشد(۹)چه کسی که در سلوک به مرتبه رضا رسد او را ارادت منتفی شود(۱۰) یکی از بزرگان(۱۱) که طالب این مرتبه بوده گفته است:  «لو قیل لی ما ترید اقول ارید ان لا ارید»(۱۲)

 

 

 

(۱)یعنی؛ آخرین درجه ی سلوک، یعنی وصال؛ یعنی رسیدن به هدف

(۲)ارادت ،آغاز است‌؛ محبت ، پایان

(۳)چه بگوییم مقارن سلوک؛ چه بفرمایید مقتضی سلوک

«مقتضی سلوک،» یعنی شما را راه می اندازد

«مقارن سلوک باشد» ، یعنی وقتی شما راه افتادید، بدون اراده نمی‌توانید راه بیفتید؛ همراه با سلوک است.

 

(۴)طلب کمال، نوعی  ارادت است؛ درنتیجه، مقتضی سلوک است یا مقارن سلوک است؛ به هر ترتیبی که شما تصور بفرمایید

 

(۵)ارادت که از بین برود، سلوک هم ازبین می‌رود. حالا چرا ارادت ازبین می‌رود؟

به خاطر اینکه تصدیق به فایده از بین میرود، تصدیق به فایده ضعیف شد؛ باطل شد،

یا واصل شده، ارادت دیگر ندارد یا علم پیداکرده، چنین کمالی دیگر واصل نمی‌شود؛ بالاخره آن نیروی محرکه خاموش شد، که دیگر سلوکی صورت نخواهد گرفت

به دوصورت: یا چون به هدف رسیده، دیگر سلوک ندارد، یا هدف حاصل نشده، آن موتوری که باید او را به هدف برساندخاموش شده

 

(۶)همه ی اینها مربوط به آن کسی است که هنوز به هدف نرسیده.

(نسبت به خوف حزن هم همین بود؛ سالک نیازمند به حزن است، حزن برگشته، خوف بر آینده

اینها محرک ما است

‌‌‌ازیانه ای است برای حرکت

تا کی؟

تا وقتی که به مقصد نرسیده ایم؛ وقتی‌که به مقصد رسیده ایم، لا خوف علیهم  و لا هم یحزنون)

 

در اینجا هم همین است؛ ارادت تا جایی است که شخص هنوز در مسیر است، اما وقتی که رسید، ارادت معنی ندارد، اراده ی می‌شود همان مراد، مراد همان اراده، دیگر چیزی جدای از او بوده باشد و ما را بخواهد به او برساند معنا ندارد .

 

 

(۷)کسی که به طوبی دست پیدا کند، مراد او و ارادت او یکی است.

(۸) بعضی به اینصورت

(۹) در حقیقت یعنی عمل عین مراد

(۱۰)دیگر ارادتی باقی نمی ماند، چون به مقصد رسیده و راضی به رضای الهی است.

(۱۱)احتمالا اشاره به ابو یزید بسطامی بوده باشد

(۱۲)میخواهم که نخواهم

اراده من به این تعلق گرفته که نخواهم

بگذارم که آنچه که او می‌خواهد، بخواهد؛ من هم فانی در اراده ی او

و دست من ،اجراکننده ی مراد او

در حقیقت یک مرید است، یعنی او

و یک مراد است، یعنی او

و یک اراده است، یعنی او

اراده و مرید و مراد، یک حقیقت است

و این دیگر عندش است، پایانش است ، نهایتش است، این همان لقاء الله و فنا الله و بقاء بلله است که هدف ما همین است

سیر وسلوک ما برای رسیدن به این هدف تعریف می‌شود، و این همان است که در این سیر هدف گذاری شده؛

مازبالاییم و بالا می‌رویم…

امیدواریم که این آرزو برای ما و شما تحقق پیدا کند و حسرتش  در دل ما نماند

ان شاءالله… بحق محمد و آله طاهرین…

 

 

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف