جناب شیخ الرئیس در مقامات العارفین، منزل نخست که برای عارفان تعریف می‌کند، ارادت است؛ بر همین اساس به سالک مرید می‌گویند و شیخ و استاد سير و سلوک را مراد می‌نامند. حالتی که در شخص به وجودمی آید که محرک او هست بلکه همراه با حرکت او، این امر صورت می‌گیرد، ارادت می‌نامند. جناب خواجه در شرح اشارات استمداد می‌کند در فرمایشی که شیخ الرئیس در فلسفه، در طبیعیات، مبادی برمی‌شمرد؛ میفرماید اگر کسی بخواهد یک حرکتی را سامان ببخشد،

در آغاز باید یک تصوری داشته باشد، از هدف…

و پس از تصور، تصدیق به فایده داشته باشد؛ (اگر برای جلب منفعت است) یا تصدیق به اینکه اینجا ضرری در کار هست و باید آن ضرر دفع بشود، اگر حرکت براساس غضب و دفع مضرت هست؛ خلاصه تصدیق به فایده، چه به صورت دفع، چه به صورت جلب؛

اگر جلب منفعت است اینجا تصدیق به این صورت است که شیء را، امر را، تصور می‌کند و تصدیق می‌کند به فایده اش

واگر برای دفع مضرت هست، تصور می‌کند و تصدیق میکند که اینجا ضرر در کار است و باید دفع بشود؛

پس از تصدیق، شوق مؤکد هست، انسان مشتاق می‌شود که آنچه را که برای او نافع است جلب کند یا آنچه را که برای او ضرر دارد دفع کند؛ شوق موکد پیدا می‌کند که دفع کند ضرر را یا جلب کند منفعت را ‌؛

و بالاخره پس از این شوق موکد، قوه ای که در عضلات منبث(پراکنده) وجود دارد، آن به حرکت درمی‌آید و کار صورت می‌گیرد؛

تقریبا چهار مرحله ذکر میکند:

۱٫تصور

۲٫تصدیق به فایده یا تصدیق به اینکه در اینجا ضرری است که باید دفع بشود

۳٫شوق موکد

۴٫تحریکی که در عضلات به صورت قوه منبث هست

 

مبادی افعال، این چهار مبدا است

برای حرکت‌های حیوانی همینجوری است؛ هر حیوانی بخواهد در جلب منفعت یا دفع ضرر کاری انجام بدهد، باید این چهار مرحله را پشت سر گذارد،

در ما نحن فی چون حرکت، حرکت معنوی است، حیوانی محض نیست؛ سیرو سلوک الی الله است؛ فرق می‌کند با. سایر حرکتهایی که حیوانات انجام می‌دهند؛

اینجا مقداری تفاوت می‌کند؛ در چه؟ در امر اول که تصور است؟ خیر، ما در تصور ناگزیر هستیم؛ باید کمالی را در نظر بگیریم، کمالی را تصور کنیم‌. همان کمالی که ما به عنوان لقاء الله، به عنوان تقرب به خدا، رسیدن به خدا به تعبیر اهل معرفت، رسیدن به کمال الهی در طور انسانی، یا به کمال انسانی در طور الهی، یابه تعبیر بهتر، صاف تر و راحت‌تر، انسانی خداگونه شدن، انسانی الهی شدن، این کمالی است که ما باید تصورش را داشته باشیم؛ بدون این تصور، سیر یا سلوک صورت نمی‌گیرد.

پس در امر نخست، حرف همان حرف است، مطلب، همان مطلب است. ما باید نسبت به آن مطلوب تصور داشته باشیم، نسبت به آن امر،

 

در امر دوم که تصدیق به فایده است که گفتیم به دو صورت است؛

در ما نحن فی این امر هست؟ بله، به نحوی هست

ما این کمال را که تصور می‌کنیم، برای او یک کمال، یک آثاری را در نظر می‌گیریم، این باید همراه این بوده باشد که این برای من مفید است. که اگر این برای من حاصل شود، انسانیت من تحقق پیدا می‌کند، فعلیت پیدا می‌کند. که اگر حاصل نشود من همان حیوان بالفعل که به دنیا آمدم، باقی می‌مانم. انسانیت من در مرحله ی قوه باقی خواهد ماند و انسان نخواهم بود، اگر چنین کمالی برای من حاصل نشود. این امر باید برای من و شما به عنوان سالک الی الله حل شده باشه و آن را بپذیریم.

خدا رحمت کند حضرت آیت الله میرزا حسن رفیعی قزوینی را، حضرت استاد حسن زاده آملی، این جمله را از ایشان نقل میفرمود در درسها، و در برخی آثارشان هم به قلم آوردند: که حضرت ایشون (آقای رفیعی قزوینی) میفرمود:

آیا آنانکه عرفان نمی‌دانند آدم اند؟!

مراد از این سخن، همین مطلبی است که عرض شد. عرفان انسانیت انسان را از حالت بالقوه به فعلیت درمی‌آورد.

و آنکسی که در مسیر عرفان حرکت نمی‌کند، او همان انسان بالقوه و حیوان بالفعل باقی خواهد ماند، نه انسان بالفعل

حقیقت انسانی ما به این وابسته است، والایک حیوان باهوش، زبر و زرنگ خواهیم بود برای خوب خوردن، خوب آشامیدن، خوب خانه ساختن، خوب از تمتعات و امکانات دنیا استفاده کردن و دیگران را به استثمار کشیدن… حیوان باهوش! والا انسان به معنای واقعی کلمه نخواهیم بود؛ انسانیت ما مرهون به این است، سیر، سلوک… حرکت به سوی الله، خدایی شدن… و این، فقط و فقط در مسیر عرفان صورت می‌گیرد.

*و ما خلقت الاجن و الانس الا لیعبدون ای لیعرفون*  عرفان…

یا آن حدیث قدسی که  «کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أعرف»

خب چه کسی او را نشناسد؟ عارف

«فخلقت الخلق لکی أعرف»

هم هدف خدای تبارک و تعالی در آفرینشش معرفت است و عرفان؛ و هم کمال انسان به عنوان اشرف مخلوقات معرفت است و عرفان

اگر عبادت مطرح شده، ریشه ی این عبادت همان معرفت است و عرفان است؛ لذا میفرماید: ای لیعرفون

این است که انسانیت انسان را به فعلیت می‌رساند؛ اگر فقه است، اگر اصول است، اگر تفسیر است، اگر کمال است… هر فنی از فنون است، هر علمی از علوم است؛ چه علوم انسانی، چه علوم طبیعی، شیمی، فیزیک و… همه باید به این مرحله ما را برسانند که بشویم عارف بالله… هم علما هم عملا

در هیچ علمی از علوم و هیچ فنی از فنون اینطور هدف گذاری به طرف انسانیت نشده؛ هرکس می‌خواهد باشد باشد، باید به اینجا منتهی بشود، برای انسان باقی باشد.

خدا حفظ کند آیت الله جوادی آملی را می‌فرمود همه علم ها گُل است، اگر عصاره اش را بگیرند همه علوم مثل گلاب در می آید و آن عبارت است از توحید!.. عرفان… معرفت الله… و مابقی می‌شود تفاله ی این گل!.. بقیه  علوم و فنون و صنایع و حِرَف، بدون توحید، به منزله تفاله ی گل است و علم توحید، علم خداشناسی، معرفت الله، عرفان، چه نظری و چه عملی، (که عملی اساس قضیه هست، نظری در راستای عملی باید سامان پیدا کند و هدف گذاری شود) به منزله گلاب است و اگر کسی جامع بین این دو بُعد بوده باشد، مثل یک گل هم زیبایی دارد، هم بو و رایحه ی او شامه را می نوازد و هم شمايل او باصره را و هم لطافت او لامسه او و هم جمال جمعی او، عاقله را و قوه خیال را و قوه وهم را مینوازد و مایه ی خوشایندی هست از هر حیثی از این ابعاد برای انسان…

ما یک فیلسوف داشته باشیم عارف… یک طبیب داشته باشیم عارف… یک فقیه داشته باشیم عارف، یک شیمیست داشته باشم  عارف… یک تکنسین داشته باشیم عارف…

جمع بین این ها باشد، یک گل است!.. لطیف است… زیباست… منشا خیر و برکت است… و اگر چنانچه همه اینها باشد اما از توحید خبری نباشد، از عرفان خبری نباشد، از خدایی شدن و خدایی بودن خبری نباشد، مثلش همان تفاله است… اسمش رویش است…

و اما اگر این جهت تامین شده باشد؛ عرفان، عارف بالله باشد (به معنی واقعی کلمه) حالا اگر دیگر علوم را بلد نبود، بهره مند نبود، خلاصه آن گلاب را دارد، آن رایحه شامه نواز را دارد…

اینها همان در راستای تصدیق به فایده است که دومین قدم است در آن ارادت… در آن شوقی که خواهیم گفت و از فرمایشات خواجه استفاده خواهیم کرد…

پس تصدیق به این صورت که اگر عرفان در ما پیاده شود، انسان خواهیم شد و اگر نه، حیوان باقی خواهیم ماند. که این همان جلب منفعت و دفع ضرر است.

جلب منفعت به این معنا که ما انسان می‌شویم، خداگونه، و دفع ضرر به این شکل که اگر ما این کار را نکنیم حیوان میمانیم بالفعل…

 

 

مثل آنکسی که به مکه می‌رفت‌، خدا رحمت کند آقای کشمیری را، خدمت ایشان رفت که من میخواهم مکه بروم، سفارشی، توصیه ای دارید بفرمایید، فرمود امیدوارم بروی و برنگردی!

او گمان کرد که دارد نفرین می‌کند، گفت این دعا بود یا نفرین بود؟!

حضرت ایشان فرمود: یعنی بروی وصل شویبرگردی، همونی که رفتی برنگردی‌

بعد این بیت را خوانده بودند:

خر عیسی گرش به مکه ببرند، گرش بازگردد هنوز خر باشد

اینجوری نباشد،

سیری میکنی به طرف بیت الله حرام، همانطور که رفتی برمیگردی، این که نشد مکه! این که نشد حاجی!

حالا اینجا هم همان! ما از مادر متولد می‌شویم، یک حیوان بالفعل، اما انسان بالقوه، خب این اگر بزرگ شود، حواس او بکار بیفتد، ببیند و بشنود و همینطور تغذیه کند و رشد کند و بالا بیاید، اما در آن بُعد الهی حرکتی صورت نگیرد، صاحب دل نشود، دلی به عالم واقع و حق ندهد، مرید حق نشود، خدا خو و خدا جو و خدا خواه نشود و وصول و لقاء الهی را برای خود هدف گذاری نکند و به این هدف نرسد، آن حیوان بالفعل که بود هست اما یک مقداری باهوش تر شده، یک مقداری قوی تر شده، گرگ تر شده، ( جسارت نباشد) الاغ تر شده‌ ‌؛ یعنی در شهوت، در غضب، قوی‌تر عمل می‌کند… قبلا شهواتش محدود به خوردن و آشامیدن بود و بازی کردن، حالا کمی توسعه پیدا کرده؛ غضبش این بود که مورچه ها را میکشت، حالا دیگران را آزار می‌کند ‌و همینطور… این حیوان باهوشی شده… حیوان مقتدری شده… انسان نشده! این هست که مهم است.

خدا رحمت کند جناب آقای شاه آبادی را، امام رحمه‌الله میفرمود: إن جمله ی معروف که ملا شدن چه آسان؛ انسان شدن چه مشکل! ایشان می‌فرمود :ملا شدن چه مشکل، انسان شدن محال است…

انسان، انسان بشود!

جناب آقای معجزه خدا رحمتش کند، ایشان هم به نقل از آقای شاه آبادی می‌فرمود: که آدم، انسان؛ یعنی علی…

انسان، آدم؛ یعنی محمد صلی الله علیه و آله

یعنی حسین، یعنی حسن صلوات الله علیهما

اینها آدم اند… اینها انسانند ..

بقیه دارند نان انسان را می‌خورند…

ما ها نان آدم را میخوریم، آن انسانهای واقعی جور ما را می‌کشند؛ ما بالاخره یک جایی آویزانیم… بالاخره از نظر نوع، همنوع هستیم با آنها، از نظر صورت و شمایل شبیه به آنها هستیم و یک پرتویی هم  اگر تابیده باشه از آنها در علوم و معارف یک بویی هم از آنها گرفته ایم…

آنها به معنی واقعی کلمه آدم اند و انسانند… و ما نان آنها را میخوریم و آنان بیچاره ها هم جور ما را می‌کشند…

کی بشود که ما هم آدم شویم…

بنا بر فرمایش آقای شاه آبادی که محال است!

بنا بر فرمایش قدما، کاری است مشکل، رنج می‌خواهد، زحمت می‌خواهد، ریاضت می‌خواهد… عرضه و پیگیری می‌خواهد که انسان از این حیوانیت تطوری پیدا کند، جهشی پیدا کند، که انسان آن جوهره عبودیت را پیدا کند که: العبودیت جوهره کنه هاالربوبیه

اینها همه در راستای تصدیق به فایده است؛ یا اینکه تصدیق کند اگر چنین کمالی برای من حاصل نشود، این برای من، مایه خسران است؛

همان فرمایش حق تعالی که فرمود: والعصر ان الانسان لفی خسر

ان الذین آمنوا و تواصوا بالاحق و تواصوا بالاصبر

 

اینها هستند که انسانیت خودشان را به فعلیت رساندند و از حیوانیت فاصله گرفتند، جهشی و پرشی و ترقی و تعالی در آنها  صورت گرفته

خب این گام دوم

حالا اگر واقعا تصدیق صورت بگیرد واینها در انسان بنشیند، آن ضرر هم در انسان لزوم‌ش بنشیند؛ جداً ایمان بیاورد به چنین کمالی و لزوم بدست آوردن چنین کمالی یا تصور درستی نسبت به آن ضرر و دفع آن ضرر پیدا کند، به طور طبیعی شوق موکد پیدا می‌شود.

مشتاق می‌شود که برسد و دست پیدا کند…

اگر شوقینیست، معلوم می‌شود تصور درستی نیست، معلوم می‌شود تصدیق درستی نیست؛ به هدف ایمان نیاوردیم، تصور نکردیم هدف را، نفع آن هدف را… ب ای خودمان به عنوان یک کمال هنوز تعریف نکردیم، در حال تب تب کردن دل که هنوز تصمیم نگرفته، سردو راهی هست، این ور آنور چه کند.. چه نکند!!… هنوز در حال تصمیم گرفتن است؛ لذا شوقی نمیاد… پس باید تصور را درست کرد، تصدیق را درست کرد…

تصور مطلوب… تصدیق به فایده مطلوب… و تصدیق به ضرر فقدان مطلوب…

اینها که خوب درست شد، به طور طبیعی شوق موکد می‌آید.

که چون بحث، بحث ماورایی و معنوی است نیاز به قوه منبث در عضلات به آن معنایی که در حیوان هست، نیست.

نفس همین، می‌شود ارادت

اراده کند شخص با ارادت قدم در مسیر بگذارد و عارفانه و سالانه منازل را یکی پس از دیگری طی کند.

از مقامات تبتل تا فنا

پله پله تا ملاقات خدا

این مطالبی است که خواجه در شرح اشارات آورده، با استمداد از فرمایشات که شیخ الرئیس در قسم طبیعیات فلسفه آورده، که اگر انسان بخواهد به ما هو حیوان کاری کند، این مراحل و اگر انسان به ما هو انسان در مسیر سیر و سلوک الی الله بخواهد حرکتی و سیری انجام دهد، این مراحل…

شبیه به این را جناب خواجه در کتاب اوصاف الاشراف در فصل ارادت آورده است.

 

 

 

 

 

 

 

شرح اوصاف الاشراف، جلسه۵۴