مولوی در مثنوی خیلی شیرین میفرماید که کمال ما اینست که بدون واسطه به محبوب دست پیدا کنیم؛

بی واسطه؛ مستقیما!.. ‌با مفهوم و با استدلال و با خبر و با دلیل و  اینها همه حجاب است ‌و بعد میفرماید الا آن واسطه ای که فانی است!.. از خود انانیتی ندارد؛ آن واسطه، دست شما را اگر در دست آن واسطه قرار بگیرد، مثل اینست که در دست خدا قرار گرفته است!.. هیچ فرقی نمی‌کند!.. چون این دیگر من نیست!.. منِ فانی، در حقیقت منی است که باقی در لقاء الله است ‌دست او دست خداست!.. با اد دست ارادت بدهی کاّنه به خود خدا دست ارادت داده ای ‌هیچ فرقی نمی‌کند؛ این را ایشان استثنا می‌کند

خیلی زیبا و دلنشین!

تمثیل می‌کند و می‌گوید بین ما و ماه نباید ابری فاصله بشود؛ ما خودمان ماه را ببینیم… جلوه ی ماه را ببینیم؛ مگر ابری که فانی در ماه باشد… مگر ابری که حجاب به آن معنا نباشد؛

کِی حجاب است؟

آن موقعی که اَنا بگوید

آن موقعی که از انسانیت برخوردار بوده باشد

آن پیر و مراد و مرشد ی که به خود، دعوت می‌کند، او رهزن است… مراد نیست…

اما آن کسی که دعوتش به خداوند است، اگر دعوتی به خود می‌کند به خاطر این واسطه گری است که می‌خواهد تو را به خداوند برساند؛ این عین دست ارادت دادن به خود حق است و این مانع نیست؛ بلکه حلقه ی وصل است و مایه ی وصال است.

لذا انسان کامل، وسیله ای هست که به دستور خدا ، وتقوا الیه وسیله، مؤمن باید از او بهره بگیرد؛ به او را ت بورزند و با او باشند و

یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و کونو ا مع الصادقین

متقی میخواهید باشد، راهش اینست که خودتان را از صادقان


جدا نکنید؛ صادق آن کسی است که فانی فی  الله است؛ هیچ کذب و دروغی در وجودش نیست ‌هر چه می‌گوید عین حق است‌چون خودش جلوه ی حق است.

با مراد واقعی که  «حق» است، اینطور ارتباط برقرار کنید.

 

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف