خدا رحمت کند، جناب  شیخ حسنعلی نخودکی را، رحمة الله علیه، اینها چه چشمه هایی را ديده بودند!…چشیده بودند…

جناب آقای تولایی، پسر جناب آقای حلبی، که در مشهد سماور حلبی می‌ساخت؛ پدرهمین آقا شیخ محمود حلبی که شاید بشناسید؛

خود آقای تولایی، برای من (حضرت استاد رمضانی) نقل می‌کرد:

میفرمود:

من بچه ی ۴، ۵ ساله ای بودم؛ (حالا شاید من اشتباه کنم، شاید ۶،۷ ساله)؛ یک شب آقای شیخ حسنعلی نخودکی مهمان ما بود؛ شبی از شب‌های زمستان مهمان ما بود و ایشان ذکری داشت که بین مغرب و عشا می‌بایست زیر آسمان بگوید؛ شب زمستان،( ان هم زمستان‌های سابق، آن مشهد سردسیرسابق ! که خیلی سرما و نزولات آسمانی، برف زیاد بود؛ نه الان! که دیگر خشکی است و خشکسالی و انقطاع فیوضات و بارش ها…)

می‌فرمود یکی از شبها که زمستان سرد و یخبندان (حالا نمی‌دانم چقدر مشهد بودید، سرما بود! برف که می‌آمد که وقتی برف هارا از پشت بام ها می انداختند، در خیابان، کوههایی درست میشد، ما که بچه بودیم که با این کوهها چه بازی هایی میکردیم… تونل میکندیم… و قبل تر از آن هم که شدید تر بود)

می‌فرمود پدر من برای آقا شیخ حسنعلی، پوستینی انداخت وسط حیات و ایشان نشست و عبا را به خودش گرفت و مشغول ذکر شد‌. من از پشت پنجره نگاه میکردم، (خود آقای تولایی به من نقل می‌کرد؛ واسطه نگفته)

من (آقای تولایی) تو اون فضای بچگی خودم به خودم میگفتم در این سردی که هست ایشان چطور یخ نمی‌زند!؟ نمی‌میرد؟! (در فضای بچهگی ام)

به زبان آوردم و به پدرم گفتم آقا شیخ در این سرمای در حیات چکار می‌کند؟! سردش نیست؟!

پدرم به من گفت خب برو از خودش بپرس

من آمدم از داخل اتاق بیرون و رفتم گفتم آقا شیخ شما سردتون نیست؟! (با همان لحن و فضای بچگی)

او دست مرا گرفت و کرد زیر عبای خودش ‌دیدم چنان داغ است و گرم!… که مثل اینکه بخاری برقی روشن کرده اند!

گفتم اینجا چقدر داغ است… چقدر گرم است…

ایشان با همان لحن مشهدی خودشان گفت : پشرجان خیال میکنیذکر خدا، اسم خدا، یاد خدا، به اندازه ی ۵سیر ذغال گرما ندارد؟!!

 

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف