جناب خواجه نصیر در کتاب اوصاف الاشراف، در فصل شُکر، میفرماید شُکر عامه به این صورت است که

خودشان را منعم علیه فرض می‌کنند

و خدای را منعم

و نعمتهایی را که از ناحیه خدا برای آنها رقم خورده نعمت می‌دانند

و اینها را به کار می‌گیرند؛ قدردان هستند؛ به بهترین وجه استفاده می‌کنند… و این میشود، شکر!..

 

مقومات شکر همین است… منعمی هست؛ منعم علیه ای هست؛ نعمتی.. و اینها باهم فرق میکنند و متمایز از هم هستند.
او حق دارد و ما این حق را برعهده داریم و تکالیفی هست که به عهده می آید و باید آنها برآورده شود؛

حالا اگر کسی به جایی برسد که کثرتی نبیند؛ منعمی نبیند؛ منعم علیه نبیند در برابر نعمت.. و غرق در وحدت بوده باشد!.. در اینجا چطور باید شکر را فرض کرد؟ چطور باید شاکر بود؟! مشکور و مشکور علیه فرض کرد؟! کثرتی نیست…
دوگانگی نیست، خودی نیست، غیری نیست… چطور می‌شود این را فرض کرد که شکری صورت گیرد؟! همه ی اینها رنگ می بازد… اگر بخواهیم شکر و شاکر و مشکوری در نظر بگیریم، باید بگوییم شاکر اوست؛ مشکور اوست… مشکورعلیه اوست…
دیگر اینجا فضیلتی برای شخص، برابر حق، تصور نمی شود… این است معنای انقطاع عبادت…

در عین اینکه غرق در عبادت است… غرق در شکر است… غرق در انجام وظیفه است؛ یک حکم خارج از احکام الهی مد نظر نیست؛ اَعبد از همه است… اَشکَر از همه است… در عین اینکه از همه بهتر عبادت می‌کند… از همه بهتر شکرگزار نعمتهای الهی هست؛ در عین حال، می‌گوید:

نغمه همون نغمه.. نی همون نی همون

ساقی همون ساغر همون می

هوالاول هو الاخر هوالحق

هوالظاهر هوالباطن هوالحی

در عین حال که اینطور است، عبادت از او ساقط است.. عابدی نیست در برابر معبود.. معبودی نیست برابر عابد.. قطره ای است برابر دریای حق، غرق شده… خبری نیست.. آب برد.. آب فنا بُرد.. از میان برداشت انانیت را.. دیگر عابدی نیست…

وقتی عابدی نیست، معبودی نیست،عبادتی نیست… این است معنای انقطاع عبادت عارف در این مرحله..
نه این حرف مزخرفی که بعضی از این جهله ی صوفیه، سیبیلهاشان را کلفت کرده اند و کذا کذا… ما به حق رسیدیم و نه نمازی دیگه می‌خوانند و.. نه روزه ای نه چیزی..

این برداشت‌های جاهلانه ی مبنی بر مستی غرور کجا؟! و اینکه انسان در عین اینکه غرق در عبادت باشد، خودش را عابد نداند.. و بگوید او عابد است و او معبود است و او عبادت!..
این کجا و آن کجا…

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف