• حقیقت شکر چیست؟

 

 

حقیقت شکر اینست که

اولا؛ انسان بفهمد مورد نعمت قرار گرفته

ثانیا: بداند این نعمت در چه راهی صرف باید شود

ثالثا؛ اهتمام داشته باشد این نعمت را در همان راهی که فهمید خدای تبارک و تعالی این نعمت را عنایت فرموده، اهتمام بورزد که در همان راه به کار بگیرد؛

این در حقیقت، حقیقت شکر است.

صرف اینکه انسان، به زبان قدردانی و تشکر کند و ابراز خرسندی و خوشنودی نسبت به این نعمت‌ها داشته باشد، کافی نیست.

علم به این که الان فرق در نعمتهای خداست و توجه به اینکه این نعمت‌ها جهت دارد؛ نعمت‌ها فقط صرف بهره‌وری نیست که غرض فقط همین بوده باشد و همین… بلکه باید این نعمت در همان راهی به کار برود که خدای تبارک و تعالی تبیین فرموده؛ این را بفهمد و بعد هم اهتمام داشته باشد که همینطور عمل کند.

این میشود شکر!..

 

درباره ی علم آن آیه ی شریفه اینطور شروع شده که میفرماید:  «الله الذی اخرجکم مندبطون امهاتکم لا تعلمون شیئا»  «خداوند شما را از شکمهای مادران تان خارج ساخت، درحالی که هیچ نمی‌دانستید، و بعد میفرماید :  «وجعل لکم سمع و ابصار افئده لعلکم تشکرون»  «خداوند برای شما سمع و ابصار، فواد را قرار داد، باشد که شما شکر کنید»

یعنی چه که شما شکر کنید؟

یعنی از این گوش، از این چشم و از این دل، بهره بگیرید، در راه عالم شدن،داناشدن؛

این گوش و چشم ا در این مسیر به کار بگیرید که بر معرفت شما بیفزاید و دل را هم صرف اینگونه امور بکنید؛

لعلکم تشکرون؛ یعنی این…

که آن جهت نخست که  «لا تعلمون شیئا»، مبدل شود به  «هو بکل شی علیم»؛ انسان احاطه ی علمی پیدا بکند و برسد به جایی که علم او وصل به دریای حق بشود.

همانطور که او بکل شی علیم هست، انسان هم بشود  بکل شی علیم؛ در حد توان و استعداد و قابلیتش

این یعنی شکر!..

جهل مبدل به علم بشود؛ مبدل به معرفت شود؛ خداشناس شود؛ خودشناسی شود؛ هدف شناس شود؛ انحراف شناس شود؛

همان فرمایش امام صادق که فرمود:

«وجدت علم الناس کله فی اربع»

مردم باید در چهار جهت، علم و معرفت خود را دنبال کنند و به نتیجه برسند؛ اول ان تعرفه ربک، ثانیه ان تعرف ما صنع فیک؛ ثالثه ما اراد منک؛ ورابعها ما یخرجک من دینک

خداشناسی؛ خودشناسی؛ هدف شناسی و انحراف شناسی؛ و  اینها توسط این چشم و گوش و دل به فعلیت برسد؛ این یعنی شکر…

حقیقت شکر اینست…

که خب متاسفانه در همان حد لفظی هم می‌بینیم که صورت نمی‌گیرد!..

در همان حد تعارف که ذهن به سمت آن منصرف می‌شود صورت نمی‌گیرد؛ غفلت است… غفلت… توجه به اینکه غرق در دریای نعمتهای الی هستیم، نیست!.. سرتاپا جسما و روحا در دریای رحمت الهی غوطه وریم و غفلت ما را گرفته و التفات نداریم! یک ناراحتی، مشکل، غم و غصه ای برما عارض شود، آن موقع متوجه می‌شویم که کی به کی هست و چی به چی است… همین امنیت، سلامتی، سلامت روح که در اختیار ماهیت، تاوقتی که هست قدردان نیستیم؛ اما یک مشکلی در بُعد روح یا جسم یا نواحی کشور بوجود بیاید، آنموقع انسان متوجه می‌شود که چه نعمتی دراختیار بوده و متوجه نبوده…

 

جناب سعدی آغاز گلستان را با قضیه  شکر شروع کرده؛

گلستان می‌کند وجود انسان را شکر

آباد میکند روح انسان را شکر

 

و قلیل عبادی من شکور

و چون اینگونه است، آدم‌های آباد، کم داریم ما… آدم‌های روفرم کم داریم…

 

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف /فصل ششم از باب سوم کتاب اوصاف الاشراف