خواجه نصیرالدین طوسی فرمایشات متینی دارد؛

اسم میبرد، از منصور حلاج ‌و از بایزید بسطامی؛ از کسانی که حرفهای کفرآمیزی را بر زبان جاری کرده اند!..

(لا اله الا انا)

(لیس فی جبتی سوی الله)

سبحانی ما اعظم شانی ( ستايش مرا سزاست که چنين والا…)

خواجه می‌گوید این شطحیات* به معنای ادعای الوهیت و خدایی کردن نیست؛

بلکه به معنای نفی انانیت است؛

نفی انانیت؛ یعنی فنا (منی دیگه در کار نیست)

هرچه هست اوست!..

و این را هم او باید بگوید که این تحول روحی به او دست داده است؛ نه من

اگر من بگویم می‌شود لقلقه زبان؛ او می‌تواند بگوید!..

مولوی هم در مثنوی این سه بیت را دارد؛ خیلی قشنگ ناظر به این حقایق در برابر مشابهات که:

گفت فرعونی انا الحق گشت پَست

گفت منصوری اناالحق و برست(۱)

 

آن انا را لعنه الله در عقب(۲)

وین انا را رحمهالله ای محب(۳)

 

(۱)اون‌یکی گشت پست (انا گفت و شد پَست)؛ این انا گفت و برست

(۲)آنی که از فرعون سرزد، مستلزم لعنت خدا و دگرباش از خدا بود؛

(۳)این انا ای  که از منصور صادر شد، چون انا فانی بود، این مستلزم رحمت خدا بود؛

انا که از منصور سر زد “هو” بود؛

انا گفت، ظاهرا!.. اما در واقع او بود… هو…

این انا هو بود در سر ای فضول

ز اتحاد نور نه از رای حلول

 

به خاطر آن طلوع وحدت…

کلام ما الان در طلوع وحدت است؛

به خاطر طلوع وحدت بود که گفت انا؛ که انا اش “هو” بود؛ چه بگوید انا، چه بگوید هو… نه اینکه قائل به حلول بوده باشد و بگوید خدا در من حلول کرده و من را متهم کنید به حلولی!

 

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف

 

 

 

 

*شطحیات: (شَ یّ) [ ع. ] (اِ.) جِ شطحیه ؛ سخنانی که ظاهر آن خلاف شرع باشد.