خواجه نصیر در پایان فصل رجاء چنین میفرماید:

«چون سالک به درجه ی رضا رسد، خوف او، به امن بدل شود.» (۱)«اولئک لهم الان و هم مهتدون» (۲) نه او را از هیچ مکروهی کراهیت باشد(۳) و نه به هیچ مطلوبی رغبت بود(۴) و این امن از سبب کمال بود(۵] چنانکه امن مذکور از سبب نقصان باشد(۶) و صاحب این امن از خشیت خالی نباشد(۷) تا آنگه که به نظر وحدت متجلی شود) و آنگاه از خشیت اثری باقی نماند چه خشیت از لوازم تکثر بود» (۹)

 

 

(۱)در برخی نسخه ها “مبدل” شود؛

خوف جایش را به امن می‌دهد و امنیت بر او حاکم میشود

 

(۲)(سوره مبارکه انعام، آیه ۸۲)

کسانی که ایمان می‌آورند و ایمانشان را به کفر، مخلوط نمی‌کنند و اعمالشان را به شرک مخلوط نمی‌کنند، اینها احساس امنیت دارند و همین ها هستند که مهتدی اند و مطلب را گرفته اند؛ و اونی که باید بگیرند، گرفته اند. اینها هیچ احساس نا امنی یا خوفی نخواهند داشت. از این جهت باری تعالی نفی خوف از اینها می‌کند، یا احساس امنیت؛ و این کمال آنهاست.

 

(۳)مطلق بگیریم؛ نسبت به آینده و گذشته

هرچه می‌خواهد پیش آید، پیش آید، فوق اش مرگ است…

 

(۴)از چه بترسد؟!! به چه طمع دارد؟!!

«المفلس فی امان الله» فقیر واقعی کسی است که خودش را مالک هیچ چیز نمی‌داند؛ چه چیزی در اختیارش باشد و چه نباشد.

بله کسی علقه دارد، مال را مال خودش می‌داند، دغدغه دارد از او بگیرند!!! و اگر بگیرند دق می‌کند! چون وابسته است؛ آن کسی که مفلس و فقیر است، فی امان الله است؛ احساس امنیت دارد.

از حادثه لرزند به خود کاخ نشینان

ما کوخ نشینان غم سیلاب نداریم

کسی که برای خودش چیزی دست و پا کرده و دلش به همین چیزی که دست و پا کرده خوش است؛ این می‌ترسد که از دستش برود، آنکسی که اصلا سیلاب بیاد ببردش و اصلا چیزی ندارد، از چه می‌خواهد بترسد؟

خوف برای اینگونه افراد نیست!

آزادگان یعنی اینها!…

 

(۵)این احساس امنیت به خاطر کامل بودن شخص است؛ برای شخص دیگه کمالی باقی نمانده که کسب نکرده باشد.

 

(۶) کدام امن از سبب نقصان است؟ برای آنکسی که هنوز در مسیر است؛ اما احساس امنیت می‌کند.

می‌گویی آنجا سرگردنه است، بروی سرکیسه ات می‌کند؛ میگوید باشه!  بعد میگرند و می‌کشند و اموالش هم به سرقت می‌برند.. خب! هی گفت باشه…. آخرش اینه…  این احساس امنیت از نقصان است.

اشاره به این آیه شد که  «افئمنوا مکرالله» آیا اینها خودشان را از مکر خدا در امان می‌دانند؟

این احساس امنیت از سبب نقص است؛ همانطور که برای شخص اخیر(به مقصد رسیده) احساس امنیت از جهت کمال است.

 

(۷) کسی که به مقصد رسیده؛ کسی که به مقام رضا رسیده؛(صاحب این امن)

خب در عین اینکه این انسان از خوف های منفی مبراست و پاک است و او را هیچ چیز نمی‌ترسند، همین نسبت به خوای تبارک و تعالی خشیت دارد!

خشیت با امن و احساس امنیت می‌سازد.

در عین اینکه طرف احساس امنیت می‌کند، وقتی یاد خدا میفتد و بازخواست خدا؛ خشیت او را فرا می‌گیرد و لرزش او را فرامیگیرد.

روایت دارد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر اساس حدیث قدسی در جریان این امر قرار گرفت که خدا میفرماید من خجالت میکشم از آن کسی که محاسنش سفید شده در راه اسلام و انجام وظیفه، او را عذاب کنم!.. من شرمم می‌آید و خجالت میکشم…

دیدند پیغمبر گریه اش گرفت! اینکه گریه ندارد! خدای تبارک می‌گوید شرمم می آید کسی که محاسنش در راه خدا و اسلام سفید شده، عذابش بکنم‌؛ اینکه بشارت است! گریه ندارد!

وقتی دیدند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گریست، پرسیدند یا رسول الله چرا گریه می کنید؟

رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: وای برمن!  خدا خجالت می‌کشد مرا عذاب کند؛ اما من خجالت نمیکشم که گناهی کنم! این مایه شرمساری نیست؟!

خب این نحو خشیت داشتن نسبت به خداوند تبارک و تعالی علیرغم اینکه در اوج است، دل میلرزد!

نسبت به غیر خدا و غیر ماسوا، دنیا را آب ببرد، او را خواب خواهد برد و چیز مهمی نیست؛ اما بحث تعامل با خداست….

در برابر خدا هستیم!..

برابر او در عین اینکه لاخوف و لا هم یحزنون(خوف و حزن ندارد) ؛ خشیت هست! حیا هست!… شرم هست… و براساس همان مرید؛ احساس خوف مثبت دارد که گفتیم خوف مثبت همان خشیت میباشد.

 

 

(۸)واین تا آنجایی است که فرد به وحدت حقه صرف که فانی فانی شود و هيچ چيز از او باقی نماند، این خشیت هست؛

درسته به کمال رسیده؛ چون به کمال رسیده، دارای خشیت است، اما باز میگوییم عبد! در برابرش حق و رب!

عبد برابر رب، یک نحو دوگانگی هست.  خشیت هم هست…

اما چنانچه وحدت محض حاکم شود؛ تجلی کند! وصال صورت بگیرد! به نحوی که نگوییم عبد و رب؛ خب دیگه خشیت هم از میان می‌رود؛ وحدت محض است!

باید کسی باشد، در برابر کسی که از او احساس خشیت بشود؛ خب! کسی نیست که دیگه!..

هرچه هست خودش است؛ هرکه هست خودش است؛ آنجا دیگه سالبه منتفی است به انتفاء موضوع

خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله اخبار کرد؛ که  «لی مع الله وقته لا یسعونی فیه ملک المقرب ولا نبی المرسل»

«من حالت‌هایی را دارم، اوقاتی برایم خدای تبارک و تعالی رقم می‌زند که در آنجا هیچکس با من نیست؛ نه نبی مرسل و نه ملک مقرب… لایسعونی…»

این  «لا نبی مرسل» نکره در سیاق نفی افاده ی این را می‌کند که خودش هم دیگه در کار نیست؛ خودش هم جزء انبیا است دیگه (هیچ نبی هم با من نیست) نکره در ساق نفی(هیچ نبی ای) شامل خودش هم می‌شود؛ یعنی حتی خودم هم دیگه در آنجا نیستم!

پس کی هست؟!

خودش!

خب! خودش باشد،. دیگر خشیت معنا دارد؟!  این دیگه فانی است… مستهلک است… و دیگه حکمی ندارد…

از کی بترسد؟ کی بترسد؟!

کسی نیست که بترسد…

سالبه به انتفاء موضوع

این فرمایش بسیار دقیق و متین است که اینجا خواجه نصیر میفرماید. خواجه نصیر طوسی صاحب کشف المراد!

که در آنجا (در کتاب کشف المراد) تشخص یافته به متکلم  و کلام و بر کرسی کلام نشسته!

این حرفها را آنجا نمی‌زند؛ این حرفهای کفر آمیز را!..

و برخی گمان می‌کنند که شخصیت اصلی جناب خواجه آنست! یعنی آنی که در تجدید خودش را نشان داده و آن را اصل می‌دانند؛ اینها را یا جزء آثار خواجه به حساب می‌آورند و می‌گویند منصوب به خواجه است یا می‌گویند ایشان تحت فشار بوده که اینها را نوشته.

اما اگر بخواهیم منکر شویم،. خود خواجه قلم زده که از آثار من است؛ خطبه اش را ببینید؛ می‌گوید ما بعد از اینکه از تحریر اخلاق ناصری فارغ شدیم میخواهیم کتابی را تحت عنوان اوصاف الاشراف در عرفان عملی تحریر کنیم و رساله ای  را تحت این عنوان و برای این منظور تحریر کنیم.

خودش دارد می‌گوید ازآثار من است؛ چرا بعضی می‌گویند که نه، از آثار منصوب به ایشان است؟!

 

و دوم؛ ممکن است بگویند براساس تقیه نوشته؛ فشار و شرایطی که بر او حاکم بوده، ایجاب کرده اینطور بنویسد.

جواب این است که این نوشته ی اواخر ایشان بوده، از فشار و تحت فشار بودن فارغ آمده. وزیر بود! خدمت سلاطین مغول. مقام ریاست داشت؛ مقام فوق العاده ای داشت؛ هم دولت برای او ارج و قرب قائل بود و هم ملت… از که می‌خواست بترسه؟ تحت چه فشاری؟

هردو غلط است؛ چه اسناد این را به خواجه منکر شویم و چه بخواهیم بگوییم اسناد صیح هست اما تحت فشار نوشته.

خواجه کتاب دیگه ای هم دارد تحت عنوان  «روضه ی تسلیم»؛ این هم چون برخلاف ذوق آقایان هست، می‌گویند این کتاب خواجه نیست یا تحت فشار نوشته! همه اینها حرف است! خواجه را نشناختند…

حرف ایشان خیلی زیباست؛ می‌گوید تا موقعی این خشیت هست که دوگانگی در کار باشد؛ اما اگر دوگانگی از میان برخاست، دیگه خودش است! خودش از خودش که خشیت ندارد! این همان فنای عرفانی است…

 

 

(۹)چه؛  یعنی زیرا

خشیت تا جایی است که تکثری باقی بوده باشد؛ خشیت جایی است که منی بوده باشد به عنوان صاحب خشیت و آنی باشد که از او خشیتی در دل ظاهر بشود؛ خب  وقتی از میان برخاسته، دیگه خشیتی نیست.

همون نغمه همون نایی همون نی

همون ساقی همون ساغر همون می

هو الاول هو الاخر هو الباطل خو الحق

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف