همه از مرگ می‌ترسند و دغدغه دارند و دچار استرس می‌شوند که حالا مرگ ما نزدیک است فرا برسد… لذا دچار استرس می‌شود و امنیت ندارد؛

اما کسی که جزو اولیای خداست عاشق مرگ است…

 

«وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِى‏طالِبٍ انَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ أُمِّهِ»

امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام، قسم جلاله یاد می‌کند!.. که من انس و علاقه ام به مرگ بیش از انس و علاقه ی  طفل هست به پستان مادر!..

 

طفل، همه چیزش خلاصه می‌شود در پستان مادر؛ گرسنه بشود، پستان مادر در دهانش گذاشته شود آرام می‌گیرد؛ تشنه بشود، آرام می‌گیرد… دردی داشته باشد، آرام‌ می‌گیرد… خوفی داشته باشد، آرام می‌گیرد… انس و علاقه ی شدیدی دارد؛

لذا امیرالمؤمنین قسم یاد می‌کند؛ولله! (قسم جلاله یاد می‌کند) که ابن ابیطالب انس بالموت من الطفل بثدی امه

عشق و علاقه من به مرگ، بیش از علاقه ی طفل هست به پستان مادر

 

 

«إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ» (سوره مبارکه جمعه. آیه ۶)

 

«ان زعمتم انکم اولیا الله» پس اگر گمان میکنید جز اولیای الهی هستید، پس:  «تمنوا الموت»

راهش اینست…

علامت‌ اینست:

تمنی مرگ داشته باشید!.. آرزوی مرگ داشته باشید…

ولی خدا هیچگاه از ملاقات محبوبش آرزوی مرگ نمی‌کند؛ بلکه نهایت آرزویش است؛ غایت آرزویش است.

دیگران استرس می‌گیرند و خوف دارند؛ این انس دارد!..

 

تمام خوف ها ببینید، به همین برمی‌گردد؛ به مرگ!

خوف هایی که در نشئه دنیا هست، همه را سر جمع کنید، متمرکز می‌شود در خوف از مرگ

وقتی ولی خدا رابطه اش با مرگ اینگونه است،خب با غیر مرگ به طریق اولی تعامل اینچنینی خواهد داشت؛خوفی در کار نیست و همچنین حزنی… الا ان اولیاء الله لا خوفعلیهم ولاهم یحزنون

اینها دیگه بیمه شدند؛ مقام امنیت یافتند و کسی که به خدا وصل و راضی به رضای خداست و خدا از او راضی هست، از چه خوف داشته باشد؟!!!..

این عدم خوف، برای شخص سالک به مقصد رسیده کمال است؛ کمال است… ولی همین احساس امنیت برای غیر ولی نقص است.

کسی که جزو اولیا الله نیست بیاید احساس امنیت کند و از مکر خدا در امان بداند خود را، این فرد،. سر از فسق درخواهد آورد. این منحرف می‌شود؛ این فرد باید بترسد! باید احساس امنیت نکند‌. احساس امنیت کردن همانا و انحراف از مسیر همان!.. و فسق همان…

کسی که می‌ترسد و در عین حال ناچار است مسیری را طی کند، با احتیاط می‌رود…

حالا گاهی می‌ترسد و اصلا گام در مسیر نمی‌گذارد، خب این ترس منفی است و کلام در آن نیست؛ ترس منفی که انسان را به رکود برساند و از سیر و سلوک و حرکت به سمت کمالات بازدارد، این خوف اصلا محل بحث ما نیست‌؛ اما خوفی که سالک به آن احتیاج دارد، باعث می‌شود او در مسیر با احتیاط قدم بردارد؛ برای این شخص، این خوف کمال است و نبودش نقص و احساس امنیت برای او نقص است. اما کسی که به مقام رضا رسید و به مقصد رسید و راضی از آنچه که برایش پیش می‌آید،  هیچ خوفی ندارد و احساس امنیت می‌کند.

احساس امنیت برای کسی که به مقصد رسیده کمال است.

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف