قال الله سبحانه. و تعالی:  «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا(۱) فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولَٰئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ» (سوره مبارکه بقره. آیه ۱۸)

آنهایی که ایمان دارند و بر اساس ایمان هجرت می‌کنند؛ از بدی ها و امور منفی جدا می‌کنند، (هجرت با تمام آن صورش؛ هجرت عام، هجرت خاص، هجرت اخص)

 

سه نوع هجرت داریم:

۱) هجرت عام؛ همین هجرتی معمولی؛  وقتی در مکانی انسان نتواند وظیفه اش را انجام دهد‌ ا، از آنجا هجرت می‌کند. مثل مهاجران مکه به طرف مدینه؛ مهاجران وقتی دیدند در مکه نمی‌توانند آنطور که باید وظایفشان را انجام دهند و دین را نگاه بدارند و مراعات کنند، از آنجا به طرف یک شهر امن هجرت می‌کنند تا در آنجا دینداری داشته باشند. این هجرت عام است.

 

۲) هجرت خاص؛ هجرت از رذائل اخلاقی  و از سیئه است. انسان لباس هجرت بپوشد و از بدی‌ها و سیئات و رذائل اخلاقی سفر کند.  «المهاجر من هجر سیئات» مهاجر فقط آن نیست که از مکه به مدینه هجرت کند. مهاجر آنست که از سیئات هجرت کند و در وادی حسنات سکنی گزیند.

 

۳)هجرت اخص؛ از خود هجرت کند! خودش را فراموش کند!.. حرفی از خود نزند… به یاد خود نبوده باشد. فقط و فقط خدا!…من، انا و انانیت در کارش مطرح نباشد. برای خود هیچی نخواهد… اصلا خودی در کار نباشد تا بعد بگوییم برای خود نباشد. سالبه منتفی باشد به انتفاع موضوع. خودی در کار نباشد. این هجرت اخص است.

 

 

شرح معنی آیه ذکر شده:

آنانی که ایمان دارند و هجرت می‌کنند؛ (ببینید این مراحل هجرت را) کوشش می‌کنند، پس از هجرت.

(۱) و جاهدوا؛

حالا فرض کنید از مکه به مدینه هجرت کردید، بحث جهاد و دفاع پیش آمد، نادیده گرفتید! خب چه هجرتی!؟ همانجا می‌ماندید!

برای چه آمدید؟! برای انجام وظیفه

ممنون، مچکر، هجرت کردید؛ اما ثم ماذا؟ باید اهل کوشش باشی؛ اهل جهاد بوده باشی؛ اگر جهاد مالی است شرکت کنی. اگر جهاد جانی هست شرکت کنی.اگر جهاد علمی هست شرکت کنی. بالاخره کوشش کنی.

یا در فضای هجرت از سیئات به حسنات؛ خب بدی‌ها را کنار گذاشتی. آیا به اقتضای حسنات و آنچه را به عنوان حسنه مطرح است عمل میکنی؟

از بدی‌ها دوری کردی؛ آیا سعی کردی خوبیها را بوجود بیاوری؟ اگر نه خب چه فایده ای؟!.. وظیفه به زمین می‌ماند.

اگر خود را از میان برداشتی و خودی در میان نبود؛  آیا این را ادامه می‌دهی؟ یا نه! فقط گفتی خودی در میان نیست؛ اما به قول مجذوبعلیشاه (آن اشعار زیبا)

یک شب آتش در نیستان فتاد

سوخت چون عشقی که در جانی فتاد

و… میرسد به اینجا که میگوید:

من نی ام؛  اما بند بندت دارد اعلام می‌کند که هستی…

دعوی بی معنی ات را سوختم

زانکه می گفتی نی ام با صد نمود

ادعا میکردی که من نی ام؛

لیکن در بند خود بودی که بود.

 

چون نی بند بند است؛ هنوز در بند خودت هستی…

ادعا داری که من نیستم اما هنوز در بندی…

 

 

 

 

 

 

 

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب تبریزی  (مجذوب علی شاه)

 

 

 

 

شرح کتاب‌ اوصاف الاشراف/فصل چهارم از باب سوم کتاب شریف اوصاف الاشراف/ رجاء