ما نیاز به خوف و حزن داریم…

بودن خوف و حزن موجب کمال است و زوال آن، موجب هلاکت…

لذا ما نیازمندیم به خوف و حزن….

هر کس دردمند تر محزون تر…

و هرکس بی درد تر، بی خیال تر…

و بی خیالی یعنی هلاکت…

حساس بودن و دردمند بودن یعنی مصونیت…

لذا باید از خوف و حزن بهره مند بود تا به کمال برسد…

 

و

وقتی انسان به مقام ولایت رسید، دیگر خوف و حزن برایش معنایی ندارد؛ چون به مقصد رسیده است…

این تازیانه ای بود تا به مقصد برسیم؛ حالا که به مقصد رسیدیم دیگر کدام آدم عاقلی هست که مرکبی را که به مقصد رسیده، تازیانه بزند؟!

قبلش به حیوان تازیانه می‌زنند؛ وقتی که رسید به مقصدش برایش خوراک مهیا می‌کنند… جای گرم تعیین می‌کنند… دیگر قرار نیست حرکت صورت گیرد… آرامش و اطمینان باید بر او حاکم بشود…

لذا:  «یاأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ «۲۷» ارْجِعِي إِلى‌ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً «۲۸» فَادْخُلِي فِي عِبادِي «۲۹» وَ ادْخُلِي جَنَّتِي «۳۰».» سوره ی مبارکه فجر

دیگر آنجا جای خوف و حزن نیست؛ به مقصد رسیدیم…

 

 

 

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف