متن کتاب اوصاف الاشراف، در فصل سوم از باب سوم:

«علما گفته اند الحزن علی مافات(۱) و الخوف مما یات  (۲)پس حزن عبارت است از تالم باطن به سبب وقوع مکروهی که دفع آن متعذر باشد (۳) یا فوات فرصتی یا امری مرغوب فیه که تلافی آن متعذر باشد(۴) و خوف عبارت بود از تالم باطن به سبب توقع مکروهی که اسباب حصول آن ممکن الوقوع باشد(۵) یا مظنون به ظنی غالب(۶)آن را انتظار مکروه نیز خوانند(۷) و تالم زیاد باشد) و اگر تعذر وقوع اسباب معلوم باشد(۱۰) و تالم حاصل آن خوفی خوانند که سبب آن مالیخولیا باشد (۹)

 

 

(۱)حزن نسبت به گذشته است که از دست رفته…

(۲) ترس،. نسبت به آنچه که هنوز نیامده…

 

(۳) حالا که علما خوف و حزن را اینطور تعریف کرده اند، پس حزن  اینست که  متالم و محزون شود به خاطر امری که مکروه بوده و واقع شه و دیگر نمی‌شود کاری اش کرد. گذشته… از دست رفته… دردی است که در درون بوجود می آید… در درون رخ می‌دهد…

و منشا این درد اینست که می‌فهمد در گذشته کاری کرده که نمی‌بایست انجام دهد و دیگر نمی‌شود کاری کرد…

 

(۴) یا اینکه کاری نکرده، اما هدر داده…

حیف و میل کرده…

فرصت‌هایی که می‌بایست از آنها به بهترین وجه استفاده کند همه را هدر داده و از دست داده و نمی‌شود کاری کرد… و اینجاست که درد در نهاد انسان بوجود می آید که ای داد بیداد چه شد و چه کردیم…

 

 

(۵) خوف دردی است در درون، به این سبب که می‌ترسد یک مکروهی پیش بیاید، مثل مکروههای سابق، که باز سرنوشتش همانی شود که قبلا بوده… بترسد که همانطور که گذشت، بگذرد…

 

چه تضمینی هست آینده ما مثل گذشته مان نباشد؛ چه کسی تضمین کرده؟ خدا تضمین کرده؟! اولیاء خدا تضمین کرده اند؟! هیچ مشخص نیست…

پس انسان باید بترسد که مبادا گذشته او بشود سرمشق برای آینده اش… باید بترسد… ممکن است بشود…

خب حالا اگر چیزی ممکن الحصول نباشد خب ترس معنایی نداشت، و اسمش را مالیخولیا باید گذاشت؛ مالیخولیا آنجایی است که انسان بیخودی می‌ترسد؛ کسانی وسواسی هستند و کسانی که برآنها اضطراب حاکم هست؛ آرامش ندارند، از هر چیزی می‌ترسند؛ بی مورد می‌ترسند… چون از چیزی می‌ترسد که خیلی بعید است محقق شدنش؛

اما اگرنه ممکن است، مثل چیزی که تا حالا برما گذشته و ممکن است همین بر ما بگذرد، و انسان بترسد که آینده اش مثل گذشته اش بشود، این میشود خوف…

 

(۶)یا انسان گمان ببرد؛ و آن هم گمانی غالب؛ ۷۰درصد؛ ۸۰درصد

 

(۷)این خوف را اسمش را انتظار مکروه میگذارند؛

ممکن هست پیش بیاد‌… لذا باید فکری کرد

 

(۸) و اگر واقعا متنبه بوده باشد، دردش خیلی زیاد است… آه و ناله اش خیلی هست… گریه اش زیاد است

اولیای خدا از این باب گریه ندارند؛ گریه آنها گریه عشق هست؛ گریه شوق دارند!.. آه و ناله آنها در شبها زیاد است چون از معشوق دور افتادند و عشق حق آنها را از خود بیخود کرده است…

اما آنهایی که گذشته را از دست داده اند و آینده شان ممکن است همانطور که گذشتشان از دست رفت برود؛ آه و ناله برای این دارند که مبادا آنچه را که پیش آمده دومرتبه پیش آید… این رد را زیاد می‌کند‌

بله آنکسی که غافل هست که ککش هم نمی‌گزد! و می‌گوید خدا بزرگ است خدا بزرگ است!

بله خدا بزرگ است؛ به من و شما چه ربطی دارد…

من که به خدا ارتباطی ندارم، بزرگی خدا به من چه ربطی دارد؟!

 

(۹)اگر وقوع امر، امری است که اصلا ممکن نیست بشود، و خیلی بعید است، این خوف سببش مالیخولیا هست؛

خوف اگر منشأ عقلایی داشته باشد و سازنده باشد، خوب است و برای انسان مفید است؛ اما اگر خوف منشاش مالیخولیا باشد(به قول معروف چیزهایی که به عقل جن هم نمی‌رسد) این خوف نیست.

تعذر؛ یعنی عدم امکان وقوع؛

 

(۱۰)بدانیم که چنین چیزی نمیشود

 

 

 

شرح کتاب اوصاف الاشراف