اسب یک شخص می‌میرد، خطاب به این اسب می‌کند و می‌گوید، چه شد؟ تو که تا به حال راه میرفتی… تو که تاکنون در اختیار بودی… چه چیزی کم شد؟

پایت که هست!

دستت که هست!..

چشم و گوشت هم که هست!  کله و دم تو… اعضا و جوارح تو که هست، درست است…

امحا و روده و… که همه سرجایش هست…

از تو چی کم شد؟ که الان این حالت بر تو عارض شد؟!

 

 

این موشکافی را انسان باید در خودش هم بکند. الان نشسته ایم حرف می‌زنیم، زنده ایم… بین روح و این بدن ارتباط برقرار است؛ این را ما می‌بینیم و ملتفت می‌شویم…

و بعد که بر انسان مرگ یا همین خواب عارض می‌شود، هیچ چیز متوجه نمی‌شود…

حالا فرد از یک طرف خواب است و هیچ چیز حالیش نیست، اما در عین حال که متوجه نیست، صدایش میزنی، متوجه می‌شود! چطور متوجه می‌شود؟! خود این یعنی چه؟! اگر جداست چرا زنده است؟! اگر در این بدن است، چرا می‌گوییم خواب است؟! چرا متوجه چیزی نمی‌شود؟!

این قابل تامل نیست؟!!

الله اکبر!..

 

بیانات حضرت استاد رمضانی در شرح کتاب اوصاف الاشراف