حضرت استاد رمضانی :

 

 

یک تمثیلی، در درسهای فنی و عرفان نظری عرض کرده ام؛

مثال زدم به دیوار؛ دیوار از آن جهت که دیوار است… دیوار از آن جهت که منور به نور است…

دیوار را موضوع قرار می‌دهیم؛  و می‌گوییم دیوار روشن است، از آن جهت که دیوار است؛ چه کسی این راقبول می‌کند که دیوار از آن جهت که دیوار است روشن است؟!

دیوار از آن جهت که دیوار است که روشن نیست؛ بلکه از آن جهت که نور چراغ بر او تابیده روشن است.

اما وقتی می‌گوییم نور خودش روشن است؛ این چطور؟ قطعا این درست است؛ شکی درآن نیست.

سوال اینست که آیا همانطور که می‌گوییم نور روشن است و صحیح است، دیوار متنور به نور روشن است، و این صحیح است؟ در عرض هم هستند؟ قطعا خیر

چون آنجایی هم که می‌گویید دیوار چون متنور به نور است روشن است، آنجا هم باید بگوییم که همان نور روشن است، نور بر روی دیوار تابیده و چون نور روشن است به برکت آن روشنایی نور می‌گویید دیوار روشن است که در همانجا هم باید بگویید نور روشن است…

حالا  ماهیات اشیاء، مَثَلش، مثَل همان دیوار است…

از آن جهت که ماهیت، ماهیت اند، موجود اند؟ غلط است

از آن جهت که ماهیت متنور به نورِ وجودند، روشن اند؟ درست است

خود وجود و نورِ وجود چه؟ این هم درست است…

قطعا این سومی با آن دومی در عین اینکه درست اند؛ فرق می‌کنند؛ چرا؟

نور وجود است که واقعا موجود است؛ آن ماهیت متنور به نور وجود، وقتی می‌گوییم، موجود است، در حقیقت همانجا هم  موجودیت حق و موجودیت نور وجود است… و ما مجازا وجود را، ظهور را، به این ماهیت نسبت می‌دهیم؛ می‌گوییم این انسان موجود است.

نه! انسان موجود نیست؛

همانموقعی هم که  انسان موجود است، موجود نیست؛ مثل موقعی که می‌گوییم، این دیوار نورانی شده و روشن است، روشن نیست!

چون آن روشنایی، روشنایی دیوار نیست؛ بلکه روشنایی نور است که بر دیوار تابیده است…

انسانها، حیوان‌ها، سایر ماهیات موجودی اینطوری اند؛ اینها وجود!! وجودِ حق است…

فعلا، مجازا می‌گوییم، اینها موجودند!..

چقدر زیباست این فقره از تتمه ی دعای عرفه!

لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیْسَ لَکَ

آیا غیر تو ظهوری را دارد که تو او را نداری؟!

حَتَّى یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ

تا اینکه او بشود ظاهرکننده تو…

مگر می‌شود؟! غیر تو،  ظهوری ندارد… ظهوری هم اگر دارد ظهور توست، مجازا به او نسبت داده میشود

پس تو هستی ظاهر، همانطور که تو هستی باطن…

پس تو هستی که آخری،  همانطور که تو هستی که اولی

هو الاول هو الاخر هو حق هو ظاهر هوالباطن هو الحی

 

همون نغمه همون ناله همون نی

همون ساقی همون ساغر همون می