این فقره از دعای صباح چقدر شیرین است:

“يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ”

آفتاب آمد، دلیل آفتاب شد!

شما برای دیدن خورشید، چشم باز میکنید؛ خود خورشید رامیبینید؛ خود خورشید کافیست…

حالا یک نادانی پیدا شود، یک شمع دستش بگیرد؛ بگوید میخواهم خورشید را پیدا کنم! همه به او می‌خندند! در پرتو نور شمع، می‌خواهند خورشید را ببینند!!بلکه برعکس؛

حالا مثل کسی که می‌خواهد با اشیاء خدا را پیدا کند، مثل همین است که با نور شمع می‌خواهد آفتاب را ببیند…

درست، اولیاء خدا برعکس اند؛

دیگران خدا را گم کرده اند و اشیاء را پیدا کرده اند و با اشیاء دنبال پیدا کردن خدا می‌روند…

و اولیاء خدا اشیا را گم کرده اند، خدا را  پیدا کرده اند؛ و می‌خواهند با خدای پیدا شده، دیگر اشیاء را پیدا کنند؛

این تفاوت این دو طبقه ی انسانی و نوع انسانی هست؛ یکی خدا را گم کرده و دنبال خدا  میگرده و خدا را می‌خواهد اثبات کند؛ یکی خودش را گم کرده، می‌خواهد خودش را اثبات کند؛ خدا را پیدا کرده و باخدا می‌خواهد خودش را اثبات کند؛

حالا کتاب مینویسند: براهین اثبات خدا!!!

با توجه به این صحبت، براهین اثبات خدا چقدر خنده دار است…

تو اول خودت را اثبات بکن!.. که تو هستی واقعا؛ (که نمی‌توانی خودت را اثبات کنی) بعد به دنبال اثبات خدا برو!..

 

 

أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ»(سوره مبارکه فصلت. آیه ی ۵۳)

آیا همین کافی نیست؟!

خود خدا کافی نیست؟!

مگر خدا نیاز  به چیزی دارد که  برای شناخت او استفاده شود؟

خود او کافیست!

 

 

 

بیانات حضرت استاد در شرح کتاب اوصاف الاشراف