انسان تعجب می‌کند که این خواجه نصیر که بوده!

در الهیات اینجور!… در فلسفه آنطور!.. در کلام آنطور!..

ببینید در ریاضیات او چه کرده است!..

در سیاست؛ در مهار این توحش مغول او چه کرد!..

انسان واقعا به حیرت میفتد!… ایشان که بود!؟ چقدر استعداد فوق‌العاده داشت!..

چقدر عاشق علم و معرفت بودند!..

از میراث ایشان ما چقدر بهره میگیریم… که درود خدا برایشان باد… رضوان الهی بر ایشان باد…

معذلک وقتی این مرد بزرگ، از دنیا رفت؛ وصیت کرد که بروی قبر من ننویسید آیت الله، حکیم و… بنویسید:  «وَ کَلبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیهِ بِالوَصِید»

در کنار حجت خدا موسی بن جعفر و امام جواد علیه السلام، در محضر اینها دفن شد؛ ما که هستیم؟! ما چه هستیم؟!

(حالا یک کسی اوامر لفظی و معنوی صرف و نحو را یاد می‌گیرد؛ چه که نمیکند!!)

اینها با این اوج و عظمت علمی، خودشان را برابر اهل بیت آنقدر کوچک و حقیر میدیدند:  «وَ کَلبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیهِ بِالوَصِید»

و اجازه هم نفرمود که به نجف منتقل اش کنند؛ نجف است! اما از کنار قبر دوحجت خدا حرکت دهند و به نجف ببرند؛ مگر این امامان  غیر از علی اند!

این امامان هم یک تشخّصی از علی هستند؛ چه فرقی می‌کند؟! لذا اهانت به اینها دانست و گفت من را همینجا دفن کنید.

 

 

 

بیانات حضرت استاد در شرح کتاب اوصاف الاشراف خواجه نصیر