خواجه در ادامه فصل تفکر چنین میفرماید که‌:

«در اصطلاح علما هیچکس از مرتبه نقصان به مرتبه کمال نتواند رسید، الا به سیری(۱)»

 

(۱) علما که صحبت از سیر انسانی میکنند، میفرمایند: چه زمانی انسان به مرتبه ای از مراتب کمال میتواند دست پیدا کند?

آن موقعی که بجنبد؛ سیر کند؛ سیر درونی… یک سیری با قدم دل! با پای دل…
این موجب رسیدن به کمال است

 

 

آیه ی شریفه در آخر سوره ی کهف: «من کان یرجوا ربک فلیعمل»

با پای عمل! نه با پای أمل

آرزو کاری نمیکند…باید وارد شد…

به عمل کاربرآید
به سخندانی نیست

بدون سیر کاری صورت نمیگیرد؛
اگر هم علم هست؛ علم مقدمه ی سیر است؛

باید علم، مبدل سیر بشود تا کمال در ما بوجود بیاورد؛ والا علم صرف، بدون حرکت، چهار پایی بیش نیست که بر او کتاب و اسفار گذاشتند…

 

چقدر این ابیات زیبای مولوی اینجا مناسب است:

علم چون بر تن زند باری بود
علم چون بر دل زند یاری بود

علم های اهل دل حمالشان
علم های اهل تن احمالشان

گفت ایزد یحملوا اسفاره

بار باشد علم کان نبود ز هو

علم کان نبود زهو بی واسطه
آن نپاید همچو رنگ ماشطه* ۱

 

*۱)رنگ آرایشگر؛

یک شخص کریه، زشت را آرایش کنند؛ خیلی هم قشنگ میشود؛ اما تاوقتی که این رنگ بر روی او هست؛

اگر بشورد، آن قیافه ی وحشتناک خودش را نشان میدهد…

این علم های ظاهری و صوری که به دل نرود و انسان را سیراب نکند و از درون انسان را نسازد، چهره ی زیبایی برای انسان بوجود میاورد؛بله!

عارف، فیلسوف ، طبیب، فقیه … همه ی اینها زیباست؛ اما اگر صورت باشد و به عمق انسان نرسد، و انسان ریشه ی جانش از آنها سیراب نشود، مثل همان آرایش شخص زشت است که با رنگ و سرمه…. نگهش داشتند…
اینها که شسته شود باید الفرار را بگویی!..

 

هین مکش بهر هوا این بار علم
تا ببینی در درون انبار علم

بینی اندر دل علوم انبیاء
بی کتاب و بی معید و اوست

بی‌صَحیحَیْن و اَحادیث و رُواة
بلکه اندر این آب حیات

 

علم اینست!

لیک چون این بار را نیکو کَشی
بار بَر گیرند و بَخشَندَت خَوشی

انسان با این علم شاداب میشود؛ نورانی میشود!

البته مقدماتش همین ها است؛ نمیشود اینها را نادیده بگیریم؛ از همین ها باید شروع کنیم، پرواز خودمان را انجام دهیم؛

 

لیک چون این بار را نیکو کَشی
بار بَر گیرند و بَخشَندَت خَوشی

 

_چطور این بار را نیکو بکشیم؟

_میگوید:
هین مکش این بار را بهر هوا

به خاطر هوا و دل و نفس ، این بار علم را نکِش؛
این نیکو کشیدن است…

 

 

و همچنین خواجه میفرماید:

«و به این سبب گفتند اول واجبات تفکر و نظر است»

راز این که گفته اند واجبات اولش تفکر است اینست که تا سیری صورت نگیرد، که رشد صورت نمی‌گیرد…
و رشد نباشد، کمال نیست؛ به ثمر نشستن نخواهد بود…

 

 

 

 

بیانات حضرت استاد در شرح کتاب اوصاف الاشراف