حضرت استاد رمضانی:

 

به عنوان خاطره، یکی از عجایب آقای محمد حسن الهی طباطبایی را، به نقل از حضرت علامه حسن زاده نقل میکنم:

حضرت علامه میفرمود:

درسی را که در مقبره شیخان با ایشان داشتیم؛ ایشان مریض شد و درس تعطیل شد و ایشان را به بیمارستان نکویی بستری اش کردند؛

یک روز گذشت و ما بی درس بودیم و خیلی بر ما سخت گذشت؛
فردا صبح دفتر و قلم را برداشتم رفتم بیمارستان نکویی پای تخت ایشان زانو زدم و گفتم یک روز درس تعطیل شد دلم گرفت؛ آمدم همینجا اگر حالش را دارید همینجا درس را برگزار کنیم.

_جناب آقای محمد حسن میفرماید که آقای حسن زاده، راستش من هم دیشب، اولین شب بود در بیمارستان می خوابیدم؛ در طول عمرم تاکنون در بیمارستان نخوابیده بودم؛
دیشب اولین شب بود و خیلی دلم گرفت
برای اینکه از این حالت خارج شوم چند لحظه ای را با شما بودم؛

_گفتم چه! چطور با من بودید!

_گفت: دیشب ساعت ۱۰ مثلا، شما پا نشدید به کتابخانه بروید?

_فکر کردم دیدم بله! دیشب همان ساعت رفتم

_گفت: فلان کتاب را برنداشتید?

_گفتم: چرا! برداشتم!..

_گفت: شروع کردید به مطالعه کردن و ورق زدن… از این ور به آنور… ؟ ساعاتی با کتاب ور رفتی…

_گفتم: چرا! همینطور بود!

_گفت:خب من بودم… با پای شما رفتم کتابخانه ؛ با دست شما کتاب را برداشتم؛ با چشم شما کتاب را خواندم و بعد هم خسته شدم و کنار گذاشتم….

_بعد ایشان فرموده بود: آقا چه کارهایی با ما میکنید! چه بلاهایی سرِ ما می آورید…

 

و بعد ایشان میفرمود که این یکی از کارهایی بود که ایشان با من انجام داد!
حالا بقیه اش چه بود داستان، تعریف نکرد.
جناب اخوی علامه طباطبایی آدم قوی بود.

سِرّش هم همین بود که شاغل نداشت؛ تدریس به آن صورت نداشت؛
این درسها میشود گاهی اوقات شاغل شود؛ مانع شود؛ انسان به حد ضرورت و لازم داشته باشد؛ بیش از آن دیگر وبال است…

(حالا همینطوری حرف میزنیم، خودمان هم گر فتاریم )

 

 

منبع: بیانات حضرت استاد رمضانی/ جلسه ۳۵  تدریس کتاب اوصاف الاشراف /  موسسه آوای توحید