ریاضت و شناخت حقایق‏

 

سالک باید با ریاضت، نفس خود را تربیت کند و به وسیله ریاضت اقتدار و قدرت خود بیفزاید و ورزیده شود تا بتواند راه کمال و به دست آوردن رستگاری ابدی را با سلامت طی کند و به مقصد برسد.

 

مولوی در چند جای مثنوی به لزوم ریاضت، اشاره‏های لطیفی کرده است که در بخش‏های گذشته به مواردی اشاره کردیم
و اکنون یک مورد دیگر:

همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو            در ریاضت، آیینه بی‏زنگ شو ‏
خویش را صافی کن از اوصاف خود          تا ببینی ذات پاک صاف خود ‏
بینی اندر دل، علوم انبیاء                     بی‏کتاب و بی‏معید و اوستا ‏

در این ابیات، مولوی انسان بی‏ریاضت را مانند آهنی صیقل نیافته، سرد و تاریک معرفی می‏کند و در برابر، انسان مرتاض ریاضت دیده و ورزیده را مانند آینه‏ای صاف و بی‏زنگار معرفی می‏کند، یعنی همان‏گونه که آهن صیقل نیافته سرد و تاریک قابلیت ندارد که صورتی در آن منعکس شود، شخص بی‏اعتنا به ریاضت و تربیت نیز قابلیت ندارد که کمالات انسانی و فضایل روحانی و معنوی را بپذیرد، این فرد برای این‏که چنان شایستگی را در خود به وجود آورد، لازم است تن به ریاضت و تربیت دهد.

باید از آهن بودن، یعنی سرد و تیره و تار بودن، خود را رها کند

و سردی خود را به وسیله ریاضت به گرمی و تیرگی و تاریکی خود را با صیقل زدن به روشنایی و صفا تبدیل کند تا بتواند پذیرای اوصاف الهی و کمالات انسانی باشد.

تا هنگامی که صفحه دلت را زنگارگناه، غفلت، وابستگی‏ها و دلبستگی‏ها گرفته باشد، محال است ذره‏ای از آنچه دوستان خدا چشیده و دیده‏اند، ببینی و بچشی؛ اگر می‏خواهی از کمالات انسانی بهره‏ای داشته باشی، چاره‏ای جز تن به ریاضت دادن و تزکیه خود نداری.

همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو           در ریاضت، آیینه بی زنگ شو ‏
خویش را صاف کن از اوصاف خود           تا ببینی ذات پاک صاف خود ‏

 

باید خود را از اوصاف نفسانی پاک کنی از آنچه براساس خود بینی، خود پسندی و خود خواهی در وجودت پاگرفته است، فاصله بگیری. هنگامی که صاف و پالایش شدی، موانع را کنار زدی، زنگارها را بر طرف کردی و حجاب‏ها را از میان برداشتی، نخستین امری که آن را در می‏یابی، ذات پاک و صاف خودت است، یعنی می‏بینی که جنبه الهی پیدا کرده و از شیطنت‏ها فاصله گرفته‏ای و در گام‏های بعدی، حقایق در وجودت منعکس می‏گردد و وجودت، کتاب می‏شود، متنی که به وسیله آن می‏فهمی و می‏بینی، مانند پیامبران و اولیای خدا – که آموزگارشان خداست – و بدون آموزگار، کتاب و دفتر ظاهری و بدون مدرسه، کلاس و خواندن و نوشتن، مسئله‏آموز صد مدرس شده‏اند.
تو هم با صفایی که کسب کرده‏ای و جلایی که به خود داده‏ای به اندازه شایستگی و استعدادت می‏توانی از حقایق این جهان و از کمالات و فضایل انسانی بهره‏ای ببری…

بینی اندر دل علوم انبیا                       بی کتاب و بی معید و اوستا ‏
گفت پیغمبر که هست از امتم              کاو بود هم گوهر و هم همتم ‏
مرمرا ز آن نور بیند جانشان                  که من ایشان را همی بینم بدان ‏

یعنی به گفته پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) کسانی هستند که جزو امت محمدی (صلی الله علیه و آله) و آحاد رعیت هستند؛ ولی هم گوهر و هم همت پیامبرند و شباهت به آن حضرت می‏رسانند و وارث آن بزرگوارند.

 

آن گاه مولوی در ادامه به داستان رومیان و چینیان اشاره می‏کند:

ور مثالی خواهی از علم نهان         قصه گو از رومیان و چینیان ‏
چینیان گفتند ما نقاش‏تر                رومیان گفتند ما را کر و فر ‏

چینیان ادعا کردند که ما در فن نقاشی از رومیان چیره دست‏تر هستیم، رومیان هم در این زمینه ادعای کر و فر داشتند، یعنی خودشان را چیره دست‏تر می‏دانستند.

 

گفت سلطان، امتحان خواهیم درین        کز شماها کیست در دعوی گزین ‏

هنگامی که دو طرف، ادعای برتری و چیره دستی کردند، سلطان گفت برای آشکار شدن حقیقت باید امتحان گرفت.

 

اهل چین و روم چون حاضر شدند             رومیان از بحث در مکث آمدند ‏

وقتی دو گروه برای امتحان حاضر شدند، رومیان از هرگونه سخنی دم فرو بستند و خواسته‏ای مطرح نکردند.
اما چینیان گفتند یک خانه به ما              خاص بسپارید و یک آن شما ‏

چینیان گفتند خانه‏ای در اختیار ما بگذارید و خانه‏ای هم در اختیار گروه دیگر تا هر کدام در مدتی معین هنر خود را نشان دهیم.

 

بود دو خانه مقابل در به در                     ز آن یکی چینی ستد رومی دگر ‏

دو خانه روبروی هم بود که درهایشان به طرف هم باز می‏شد، یکی را در اختیار چینی‏ها و دیگری را در اختیار رومی‏ها قرار دادند.

 

چینیان صد رنگ از شه خواستند               پس خزینه باز کرد آن ارجمند ‏
هر صباحی از خزینه رنگ‏ها                     چینیان را راتبه بود از عطا ‏

نقاشان چینی صد جور رنگ از سلطان خواستند، سلطان هم در خزانه را در باز کرد و هر روز آنچه را می‏خواستند در اختیارشان می‏گذاشت.

 

اما رومیان گفتند نی نقش و نه رنگ             در خور آید کار را جز دفع زنگ ‏

گفتند ما نه رنگ می‏خواهیم و نه چیز دیگر، باید آن دیواری که می‏خواهیم روی آن نقاشی کنیم، صیقل بزنیم.

 

در فرو بستند و صیقل می‏زدند                همچو گردون ساده و صافی شدند ‏

در را بستند و مشغول صیقل زدن، صاف و شفاف کردن دیوار شدند.

 

چینیان چون از عمل فارغ شدند                 از پسی شادی دهل‏ها می‏زدند ‏

وقتی چینیان کار خود را تمام کردند از این که زودتر از رومی‏ها کار را تمام کردند، شادی کردند و دهل زدند.

 

شه در آمد دید آنجا نقش‏ها                   می‏ربود آن عقل را و فهم را ‏

سلطان، نخست سراغ چینی‏ها رفت و نقاشی آن‏ها را  که عقل از سر می‏ربود، دید.

 

بعد از آن آمد به سوی رومیان                   پرده را بالا کشیدند از میان ‏

بعد از آن که سلطان، نقاشی چینیان را دید به طرف روی‏ها آمد تا کار آنها را هم ببیند.
رومی‏ها پرده‏ای که میان آنها و چینی‏ها بود، کشیدند.

عکس آن تصویر و آن کردارها                زد بر این صافی شده دیوارها ‏

وقتی پرده را کشیدند، تصویر نقاشی چینیان، روی دیواری که رومی‏ها آن را صیغل زده و صاف کرده بودند، منعکس شد

 

هر چه آن جا دید این جا به نمود                دیده را از دیده خانه می‏ربود ‏

آن تصویرها، بهتر از آنچه تصویر شده بود، روی دیوار صیقل زده منعکس شد به گونه‏ای که هر کس می‏دید، چشمش از شگفتی از کاسه بیرون می‏زد.

 

 

مولوی در این جاگریز می‏زد و می‏گوید:

رومیان، آن صوفیانند ای پدر                         بی ز تکرار و کتاب و بی هنر ‏

مثل عارفان ریاضت دیده و صاف و پاک، مثل رومیانی است که در این داستان شنیدی، همان گونه که رومیان، بی رنگ و بی نقاشی کردن و تنها با صیقل زدن و صفا بخشیدن به دیوار، دارای تصویرهای بهتر و نقاشی‏های زیباتری شدند، عارفانی که با ریاضت، صاف و پاک شده‏اند از کسانی که بدون ریاضت تنها به کسب برخی از اعمال پرداخته‏اند، جلوتر و برترند.

 

رومیان آن صوفیانند ای پدر                      بی ز تکرار و کتاب و بی هنر ‏
لیک صیقل کرده‏اند آن سینه‏ها              پاک از آز و حرص و بخل و کینه‏ها ‏
آن صفای آینه، وصف دل است                کاو نقوش بی عدد را قابل. است ‏

مراد از صفای آینه، صفای دل عارفان وارسته است که تا بی نهایت، قابلیت دارد که نقوش حقایق را بپذیرد.

اهل صیقل رسته‏اند از بوی و رنگ            هر دمی بینند خوبی بی درنگ ‏

 

 

 

 

منبع: ریاضت در عرف عرفان – آیت الله استاد حسن رمضانی

 

 

ریاضت در عرف عرفان_۴
این مبحث ادامه دارد؛ مطالب بعدی را دنبال کنید…