دوران جوانی و تهذیب‏

گفتیم خواجه عبدالله انصاری ریاضت عام را بر سه پایه استوار کرده است: تهذیب اخلاق، تصفیه اعمال و ادا کردن حقوق.
سر اینکه خواجه، این ریاضت را بر سه پایه یاد شده بنا کرده، این است که انسان همواره در سه جبهه درگیر است و باید خودش را آماده کند تا در هر یک از آن‏ها، جهاد داشته باشد، جبهه نخست به سالک و خودش مربوط می‏شود؛ جبهه دوم به سالک و آفریدگارش و جبهه سوم هم به سالک و همنوعانش.

مناسب با جبهه اول، تهذیب اخلاق است؛ مناسب با جبهه دوم، تصفیه اعمال و عبادات از شرک و مناسب با جبهه سوم به جای آوردن حقوق و ادا کردن دیونی است که از دیگران بر عهده اوست.

مقدم‏تر بر همه، تهذیب اخلاق و پرداختن به خود است

که برای بدست آوردن و تحقق بخشیدن به آن، نباید از دو امر غفلت کرد:

  • یکی استفاده کردن از دانش، استاد و راهنماست
  • و دیگری دوری از امروز و فردا کردن است

برای روشن ساختن امر نخست ابیاتی را از مثنوی نقل کردیم و آنها را مناسب با مقام توضیح دادیم

و اکنون می‏خواهیم امر دوم را نیز با توجه به سخنان مولوی در مثنوی توضیح بدهیم.

 

مولوی در این باره می‏گوید:

ای خنک آن را که او ایام پیش – مغتنم دارد گزارد وام خویش ‏

خوشا به حال کسی که قدر اوقاتش را بداند و با استفاده از وقت و فرصت، دین خودش را ادا کند و به وظیفه خویش عمل کند.

 

اندر آن ایام کش قدرت بود – صحت و زور دل و قوت بود ‏

انسان باید قدر روزها را بداند، روزهایی که توان دارد و از سلامتی برخوردار است.

و آن جوانی، همچو سبز وتر – می‏رساند بی دریغی بار و بر ‏

قدر جوانی را باید دانست، روزهایی که مانند باغی خرم است که بدون هیچ امساکی در هر لحظه، میوه‏ای نو می‏دهد:

 

چشمه ‏های قوت و شهوت ران – سبز می‏ گردد زمین تن بدان ‏

در باغ جوانی، چشمه‏های قدرت روان است، چشمه ‏های نشاط و جلب منفعت جاری است و زمین تن از این چشمه‏ها سیراب و خرم می ‏شود:

خانه معمور و سقفش پس بلند – معتدل ارکان و بی تخلیط و بند ‏

در جوانی، خانه تن آباد، سقفش بلند و ارکان و چهار ستونش معتدل است

 

پیش از آن کایام پیری در رسد – گردنت بندد به حبل من مسد ‏

آدمی باید قدر جوانی را پیش از فرارسیدن پیری بداند، پیش از آن که ریسمان پیری بر گردن انسان بیفتد باید از نیروی جوانی استفاده کند، مولوی در چند بیت بعد، پیری را خوب به تصویر می‏ کشد و می‏ گوید:

خاک، شوره گردد و ریزان و سست – هرگز از شوره، نبات خوش نرست ‏
در پیری، دیوارها و زمین این خانه شوره می‏ زند، سست می‏ شود و کم کم فرو می ‏ریزد از زمین شوره زار پیری، هیچ گیاهی سبز نمی ‏شود.

 

آب زور و آب شهوت منقطع – او ز خویش و دیگران نامنتفع ‏

همه چشمه ‏هایی که در جوانی جاری بود و زمین تن را سیراب می ‏کرد مایه آبادی و خرمی بود، همه خشکیده و قطع می‏ شود، آدمی در پیری، نه از خودش بهره‏ ای می ‏برد نه از دیگران.

ابروان چون پالدم زیر آمده – چشم را نم آمده تاری شده ‏
از تشنج رو چو پشت سوسمار – رفته نطق و طعم و دندان‏ها ز کار ‏
روز بی گه، لاشه لنگ و ره دراز – کارگه ویران، عمل رفته ز ساز ‏

این‏ ها همه عوارض پیری است، ابروها افتاده، چشم‏ ها نم‏دار و تاریک، صورت چروکیده، بیان از کار افتاده، توان کار از دست رفته بدتر از همه اینکه:

بیخ ‏های خوی بد محکم شده – قوت برکندن آن کم شده ‏

ملکات فاسد عادت‏ ها و اخلاق ‏های بد، ریشه دوانده و محکم شده و از آن طرف هم، توان تهذیب و خودسازی از دست رفته است؛ در جوانی که هم توان هست و هم عادت‏ها و ملکات فاسد هنوز حاصل نشده و ریشه ندوانده است، آدمی فرصت‏ ها را مفت و مجانی از دست می‏ دهد، هنگامی هم که به فکر چاره می ‏افتد، شرایط کاملا عوض شده، ملکات و عادت ‏های بد محکم شده، توان مبارزه کردن و نیروی ریشه کن کردن عادت‏ ها و ملکات بد هم کمتر شده است، این جاست که انسان تأسف می‏ خورد، آه می ‏کشد، آهی سوزنده‏ تر از آتش جهنم.

 

 

در این جا مولوی از حکایت و تمثیلی کمک می ‏گیرد و می ‏گوید:

همچو آن شخص درشت خوش سخن – در میان ره نشاند او خاربن ‏

مثل کسی که دوران جوانی را رایگان از دست داده و به جای اصلاح و تهذیب، طبق هوای نفس خویش عمل کرده است مثل همان کسی است که با خشونت و سنگدلی در میانه راه خار می ‏کاشت.

 

رهگذریانش ملامت ‏گر شدند – بس بگفتندش بکن آن را نکند ‏

رهگذرها، این شخص را سرزنش می‏ کردند و از او می ‏خواستند خارهایی را که کاشته، بکند؛ ولی او در فکر کندن آنها نبود.

 

هر دمی آن خار بن افزون شدی – پای خلق از زخم آن پرخون شدی ‏

هر لحظه خارها رشد می‏ کردند و بر حجم آن ‏ها افزوده می‏ شد و مزاحمتش برای مردم بیشتر می‏ گردید.

 

جام ‏های خلق بدریدی ز خار – پای درویشان بخستی زار زار ‏
چونبجد حاکم بدو گفت این بکن – گفت آری برکنم روزیش من ‏

مزاحمت‏ های این خارها، آن قدر زیاد شد که مردم پیش حاکم شکایت بردند و حاکم دستور داد، که او خارها را از سر راه مردم بکند؛ ولی او به جای کندن خارها امروز و فردا می ‏کرد:

مدتی فردا و فردا وعده داد – شد درخت خار او محکم نهاد ‏

این امروز و فردا کردن‏ ها، مشکلی را که حل نمی‏ کرد، کار را هم سخت‏تر می ‏نمود:

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ – پیش آ در کار ما واپس مغژ ‏
تو که می ‏گویی که فردا این بدان – که به هر روزی که می‏آید زمان ‏
آن درخت بد جوان ‏تر می ‏شود – وین کننده پیر و مضطر می ‏شود ‏

روزی حاکم به او گفت، این که تو امروز و فردا می ‏کنی و کاری انجام نمی ‏دهی، آیا این را می ‏دانی که هر روزی که می‏ گذرد، خارها زیادتر و جوان ‏تر می‏ شوند و در برابر، تو پیرتر و ضعیف ‏تر می ‏شوی؟

خاربن در قوت و برخاستن – خارکن در پیری و در کاستن ‏
خاربن هر روز و هر دم سبز و تر – خارکن هر روز زار و خشک‏تر ‏
او جوان ‏تر می‏ شود تو پیرتر – زود باش و روزگار خود مبر ‏

آن گاه مولوی از این تمثیل و حکایت گریز می‏ زند و به اصل سخن بر می‏ گردد و می‏ گوید، مثل ما و عادت ‏ها بد، ملکات فاسد و امروز و فردا کردن هایمان در اصلاح و تهذیب، مثل همین شخص خشن است و خار کاشتن او در سر راه و امروز و فردا کردن در کندن آن خارهاست.

خاربن دان هر یکی خوی بدت – بارها در پای خار آخر زدت ‏
بارها از خوی خود خسته شدی – حس نداری سخت بی‏ حس آمدی ‏

خاربن ‏ها، همین اخلاق فاسد و من و شماست که هم برای مردم دردسرساز است و هم برای خودمان و ممکن است از آزاری که برای دیگران درست می ‏کنیم، غافل بمانیم؛ ولی نمی ‏توانیم از مزاحمت ‏هایی که اخلاق فاسد برای خودمان درست می ‏کنند، غفلت کنیم:

گر ز خسته گشتن دیگر کسان – که ز خلق زشت تو هست آن رسان ‏
غافلی باری ز زخم خود نه ‏ای – تو عذاب خویش و هر بیگانه ‏ای ‏
یا تبر برگیر و مردانه بزن – تو علی وار این در خیبر بکن ‏
یا به گلبن وصل کن این خار را – وصل کن با نار نور یار را ‏
تا که نور او کشد نار تو را – وصل او گلشن کند خار تو را ‏

پس باید هر چه زودتر، دست به کار شد و فکری کرد یا باید این خارها، اخلاق فاسد و ملکات خبیث را از وجودمان برکنیم و یا اگر خود چنین توانی نداریم با پیوند زدن به گل و گلبنی، کم‏کم این خارها را به گل مبدل کنیم، مراد از گلبن، انسان‏ های خود ساخته ملکوتی است که با ارتباط با آن‏ها، کم‏کم بدی‏ها به خوبی‏ها بدل می‏شود، مهم این است که امروز و فردا نکنیم.

هین ای راه رو بیگاه شد – آفتاب عمر ما در چاه شد ‏
این دور روزک را زورت هست زود – پر افشانی بکن از راه جود ‏
این قدر تخمی که ماندستت بباز – تا بروید زین دو دم عمر دراز ‏
هین مگو فردا که فرداها گذشت – تا به کلی نگذرد ایام کشت ‏

 

 

 

 

ریاضت در عرف عرفان – ۹

این مبحث ادامه دارد؛ مطالب بعدی را دنبال کنید…

منبع: ریاضت در عرف عرفان – آیت الله استاد حسن رمضانی