نقد سخن استاد حکیمی درباره علامه طباطبایی (ره)

 

نظر علاّمه درباره جمع بین قرآن و عرفان و برهان

استاد محمد رضا حکیمی در پاورقی صفحه ۲۲۶ کتاب معاد جسمانی می‌نویسد: «گویا ایشان…. نیز مطلب صریح و قاطع علاّمه را در تفسیر المیزان ندیده است که جمع بین قرآن و فلسفه و عرفان را مانند محالات اصلی یعنی محالات ریاضی و علاج مرگ دانسته‌ اند».

در صفحه ۲۵۳ کتاب مقام عقل، بعد از طرح عنوان جدایی فلسفه، عرفان و دین آورده است: «این طرز فکر، خاصّ اصحاب مکتب تفکیک نیست. اهل نظر و اطلاع می‌دانند که دین ماهیتا و منشاءً چیزی است و فلسفه چیزی و عرفان چیزی دیگر». و بعد می‌نویسد: «ایشان (علاّمۀ طباطبایی) کسانی را که در صدد جمع (بین فلسفه و عرفان و دین) بر آمده‌‌اند به چهار دسته تقسیم می‌کنند:
۱٫ کسانی که خواستند میان ظواهر دینی (کتاب وسنت) و عرفان جمع کنند مثل: ابن عربی و عبدالرزاق کاشی.
۲٫ کسانی که خواستند میان فلسفه و عرفان جمع کنند مانند: فارابی و سهروردی.
۳٫ کسانی که خواستند میان ظواهر دینی و فلسفه جمع کنند مانند: قاضی سعید قمی.
۴٫ کسانی که خواستند میان همه (دین، فلسفه وعرفان) جمع کنند مثل: ابن سینا و صدر المتالهین.
و سپس درباره حاصل تلاش و کوشش این چهار دسته می‌فرمایند: با وجود همه این تلاشها اختلاف ریشه‌ای میان این سه طریق (دین، فلسفه وعرفان) به حال خود باقی است و کوشش‌ های فراوانی که برای ریشه کن کردن این اختلاف و خاموش کردن این آتش به عمل آمده است نتیجه‌ ای ندارد جز ریشه‌ ای‌ تر شدن اختلاف و شعله‌ ورتر شدن آتش ناسازگاری، به طوریکه دیگر درمانی برای آن نمی‌ شود یافت، مانند مرگ که درمانی ندارد. این سخن صریح یکی از بزرگان و شارحان فلسفه اسلامی است و حجتی است برای کسانی که به فلسفه نگاهی سطحی اندیشانه و تعصب آلود دارند شاید که متنبه شوند».

 

بررسی و نقد:

آقای حکیمی مصادره به مطلوب کرده و سخن مرحوم علاّمه را طبق میل و فهم خودشان نقل نموده‌ و نتیجۀ خود را گرفته‌ اند.
آدرس این سخنِ علاّمه طباطبایی جلد پنجم المیزان، صفحه ۲۸۳ است.

اگر یک انسان منصفِ بی‌ تعیّن، بی‌ رنگ و بدون گرایش، به این قسمت از المیزان مراجعه کرده و به گونۀ کامل آن را به دقّت مطالعه کند، چیزی را می‌ فهمد که با آنچه جناب آقای حکیمی فرموده زمین تا آسمان فرق می‌ کند.

آنچه را که مرحوم علاّمه در آن قسمت از المیزان آورده است در حقیقت حکایت یک درد، یک آسیب و یک مصیبت است و منظور ایشان این است که چون افراد راه را گم کرده‌ اند و در مسیر واقعی قرار نگرفته‌ اند عده‌ ای یک جور فکر کردند و عده‌ ای جور دیگر و عده‌ ای جور دیگر و یک عده هم که فهمیدند قضیه از چه قرار است و متوجه شدند که دین خدا یک دین برهانی و در عین حال عرفانی و جامعِ همه ابعاد است، در نظریات، بهترین نظریات را دارد، در عرفانیات، بهترین عرفانیات را دارد، و در شرعیات، بهترین مسایل شرعی را دارد، سعی کردند این دعواها را ختم کرده و این سوء برداشت‌ها را از میان بردارند، اما متاسفانه تا کنون این هدف حاصل نشده و بعد از این هم تا وضع به همین صورت باشد نخواهد شد.

مثل اینکه بگوییم: انبیا از آدم تا خاتم (سلام‌ الله علیهم اجمعین) به نیت اصلاح بشر و حاکم کردن عدالت آمده‌ اند، ولی متاسفانه تا کنون این خواسته محقّق نشده و تا وقتی هم که اوضاع به همین صورت باشد محقّق نخواهد شد، مگر آنکه دستی ز غیب بر آید و کاری بکند.

آیا شما از این جمله می ‌توانید استفاده کنید که به طور کلی، اصل سعی و کوشش برای اصلاح بشر، بیهوده و غلط است؟ و سعی برای حاکم کردن عدالت، تلاشی نادرست است؟
آیا به این بهانه که انبیاء نتوانستند عدالت را حاکم کنند، تا الان هم این کار محقّق نشده و بعد از این هم معلوم نیست محقّق بشود، مگر با ظهور حضرت حجت، می‌ توان بر روی هر گونه سعی و تلاشی که برای تحقّق عدالت انجام می‌ شود، خط بطلان کشید؟!
یقینا نه.

 

 

علامه طباطبایی به عنوان یک حکیم، یک فیلسوف و یک عارفِ متشرع، که خود بین همۀ این امورِ به ظاهر متفاوت جمع کرده، آیا ممکن است بگوید: من که دنبال فلسفه و عرفان هستم و سعی می ‌کنم عرفان و فلسفه ‌ام را با دین تطبیق دهم، سعی من بیهوده و بی ‌فایده است؟! آیا ممکن است خودش زیر بنای کار خودش را بزند؟! پاسخ این پرسش‌ها، ناگفته روشن است.

واقع امر این است که علاّمه در حقیقت، به عنوان یک مصلح و یک انسان دلسوز که خودش را عقبه آخوند ملا صدرا و دیگر افرادی می ‌داند که برای خاموش کردن این نزاع ‌ها کوشش کرده ‌اند، می‌ گوید: ای کسانی که به جان هم افتاده و یکدیگر را محکوم می‌ کنید! مَثَلِ شما، مَثَل آن سه نفری است که سر غذای ظهر دعوایشان شده بود، یکی می‌ گفت: انگور بخوریم! دیگری می‌ گفت: اوزوم بخوریم! و شخص سومی می‌ گفت: عنب بخوریم! تا اینکه یک نفر که به هر سه زبان مسلط بود سر رسید و دید خواستۀ همۀ آنان یک چیز است ولی زبان یکدیگر را نمی‌ فهمند، لذا رفت و مقداری انگور تهیه کرد و به آن‌ ها داد و به این گونه میانشان صلح بر قرار کرد و گفت همۀ شما‌ها یک چیز را می‌ خواستید ولی زبان همدیگر را نمی‌ فهمیدید.

اکنون شما نیز دعواهایتان بخاطر این است که زبان همدیگر را نمی ‌فهمید، و اگر زبان هم را می ‌فهمیدید این نزاع ‌ها از میان بر می ‌خاست.

محیی الدین همین را می‌ گفت و جناب صدر المتالّهین نیز همین را می‌ گفت، من علاّمه هم همین را می‌ گویم، ولی متاسفانه این سخن آن گونه که باید، شنیده نمی‌ شود و ما موفق به تفهیم آن نشدیم و با توجه به این مبانی و طرز فکری که آقایان دارند و نیز با توجه به سوء ظنی که به یکدیگر پیدا کرده‌ اند ما مصلحان تا آخر هم به هدفمان نمی ‌رسیم.

آیا معنای این سخن آن است که این ‌ها اصلا جمع شدنی نیست؟! پس علاّمه طباطبایی چه کرده است؟ علاّمه حسن زاده آملی چه کرده است؟ آخوند ملا صدرا چه کرده است؟ و دیگران چه کرده ‌اند که عرفانشان مطابق با قرآن و قرآنشان مطابق با برهان بوده و همه را در خود جمع کرده بودند؟

اگر نشده و نمی ‌شود پس این همه سعی و تلاش، آن هم از ناحیۀ افرادی که به قول شما معتقد بوده‌ اند جمع میان امور یاد شده ممکن نیست، برای چه بوده است؟ علاّمه، دنبال چه بوده است؟ چرا به خاطر جمع میان فلسفه و عرفان و قرآن آن همه سختی را تحمل کردند و تکفیرها و تفسیق‌ ها را به جان خریدند؟ هیچ انسان عاقلی این را نمی‌ پذیرد که علاّمه به خودش بگوید نمی‌ شود و بعد هم به دنبال یک امری که نمی‌ شود راه بیفتد و بعد به همین دلیل دیگران با او در بیفتند و علاّمه مقاومت کند.

پس حضرت استاد آقای حکیمی باید این مشکل را برای ما حل کنند که چطور ممکن است علاّمه طباطبایی به عنوان یک انسان عاقل از یک طرف بگوید نمی ‌شود و محال است و از طرف دیگر خود به سمت این امر محال و نشدنی حرکت کند؟

نکته بعد اینکه باید از جناب استاد حکیمی پرسید: مطلب علاّمه طباطبایی، ناظر به مقام ثبوت است یا مقام اثبات؟ علاّمه با توجه به مقام ثبوت می‌گوید نمی ‌شود یا با توجه به مقام اثبات؟

ما می ‌گوییم: آنچه که از فرمایش علاّمه استفاده می‌شود این است که ایشان ناظر به مقام اثبات، آن هم با این تشتت ‌ها و تفرق ‌ها و سوء برداشت ‌ها و سوء ظن‌ها می‌گوید نمی ‌شود، نه مقام نفس الامر و واقع؛ پس جناب آقای حکیمی! شما چگونه چنین فرمایشی را با توجه به مقام ثبوت به گردن ایشان می ‌گذارید؟

علاوه اینکه افراد مورد وثوق و اطمینان از مرحوم علاّمه طباطبایی نقل کرده ‌اند که ایشان می‌ف رمودند: «مرحوم آخوند ملا صدرا بین این امور جمع کرد»

و همچنین از ایشان نقل کرده‌ اند که فرمودند: «خیلی‌ ها تلاش کردند ولی نشد و این توفیق به دست آخوند ملا صدرا انجام شد».

لطفا این نقل‌ ها را که افراد و شاگردان موثق علاّمه، از ایشان داشته‌اند نیز مورد توجه قرار دهید!

نکته بعدی اینکه، بر فرض محال، اگر علاّمه حرف شما را در یک جا زده باشد، در صد جای دیگر از عرفان و برهان دفاع کرده و کارنامه عملی‌ شان نیز سراسر قرآن و عرفان و برهان است.

تنها به عنوان نمونه، مرحوم علاّمه طباطباییدر صدر رساله «علی و الفلسفه الالهیه» می‌ فرماید: «حقاً انه لظلم عظیم ان یفرق بین الدین الالهی و بین الفلسفه الالهیه»

رسالة الولایه علاّمه طباطبایی جمع بین قرآن و عرفان و برهان است.

رساله لب اللباب علاّمه طباطبایی که به تقریر علاّمه طهرانی است
جمع بین قرآن و عرفان است.

تربیت یافتگان مکتب عرفانی علاّمه طباطبایی عملا بین قرآن و عرفان و برهان جمع کرده‌اند. چرا اینها را لحاظ نمی‌کنید و گزینشی رفتار می‌کنید؟ همه عملکرد و نوشته‌های علاّمه را دیدن و جمع کردن بین آنها هنر است.

 

منبع: عرفان علامه طباطبایی در بیان آیت الله رمضانی