فرض کنیم کسی محاسبه اعمال خویش را انجام داد و کار شری هم از او سر نزد؛ بلکه کار خیر از او سر زد؛ اینجا چه کار باید کند؟

معمولا اینطور آدمها دچار غرور میشوند…
اگر طرف حرف نشنیده باشد! خام باشد! ممکن است دچار غرور شود…

 

_ یکی از آقایان میپرسید: این استغفرالله را فرد گنهکار بگوید خوب و راست است و صادقانه؛ اما اگر انسان گناه نکرده باشد چطور بگوید استغفرالله؟

_من( استاد رمضانی) به آن آقا عرض کردم که یک بیت میخوانم اگر جواب شما روشن شد فَبِها و نِعْمَتْ؛ والا بگذارید تا وقتش…
گرفتم آن که نگیری مرا به هیچ گناهی / همین گناه مرا بس که با وجود تو هستم
برفرض اگر من یک گناهی نداشته باشم یا اینکه داشته باشم و شما مرا مواخذه نکنی… همین که من برابر تو سربرمی آورم و میگویم من هم هستم، این خودش بالاترین گناه است!..

 

گاهی اوقات انسان اینطوریست… همینقدر که میبیند که مواظب اعمالش هست و گناهی از او سر نمیزند؛ دچار غرور میشود… از خداوند طلبکار میشود… در این فضا باید بنشیند و فکر کند که تو چه کردی و خدا چه کرد؟!

 

آنچه تو کردی برابر آنچه خدا کرده اصلا هیچ است…
بالاترین نعمت ( به یک معنا، ابتدایی ترین)حضور است…
تو را که هیچی؛ هستی داده است… و اذن هستی چشانده…
لذت هستی نمودی هیچ را …
(این آغاز)
و بعد؛ روح
و مراتب روح…
قوا… عقل… درک… شعور… اراده…
عشق…محبت…
تخیل… توهم…
چشم…گوش…
قوه صامعه… قوه باصره…
و این بدن محیر! زاویه زاویه اش ، سلول سلولش، حیرت انگیز است؛
اینها را در اختیار شما قرار داده… و شما این هستی!..

این کار خداست! کم نگذاشته؛ بلکه بالاتر از اینکه شما نیاز دارید عنایت کرده است؛ چیزهایی را هم که ضروری نیست و اگر نباشد به جایی برنمیخورد همه را تعبیه کرده حتی این گودی کف پا!
حالا اگر گودی کف پا نبود، نمیمیری… جالا به زحمت میافتی
یک کلیه داشته باشی زنده میمانی؛ اما دو کلیه در اختیار شما قرار داده است…
یک چشم هم میداد میتوانستی زندگی کنی؛ اما دوتا چشم داده …
یک گوش داشته باشی میتوانی بشنوی؛ اما دوتا گوش داده…
نه تنها در حد ضرورت، حتی فوق ضرورت بُعد جسم بعد روح مرتبه به مرتبه… جز به جز… عضو به عضو…
این همه نِعَم این همه حِکَم… که ما قدرت شمارش نداریم!..
«وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا» (سوره مبارکه نحل . آیه۱۸)
این کاریست که خدا کرده است… از حد بیرون از اندازه بیرون؛ حالا چند تا کار شما انجام دادی در مقایسه با کار او چه هست؟!..

 

 

آنچه را هم انجام داده ای مال خودت نیست… اگر انجام دادی به حول و قوه او انجام دادی…

_من خودم اراده کردم؛ اراده ات را از کجا آوردی؟!کجا به شما اراده تحویل شد و شما دارای اراده شدی؟
_خودم اختیار کردم، بسیار خب آن اختیار را چه کسی به شما داد؟!
فهمی که براساس آن فهم اراده میکنی از کجا آمد؟
خیال کردی اینها را تو انجام دادی؟!
اینها مال توست؟!..
لوس شدی! خیلی به خودت مغرور شدی…

یک محاسبه اینچنینی کنیم آنچه را که او داده و از ناحیه او تعلق گرفته… آنچه را ما از اعمال و عبادات انجام دادیم هر چه شما انجام بدهی مدیون تری؛ خیال نکن طلبکاری
هرچه انجام دهی براساس داده های خدا انجام میدهی… حالا او بزرگواری فرموده است و فرموده اگر نیت خیر کنی به شما پاداش میدهیم و جنابعالی فکر میکنی داری کار خیر انجام میدهی و از خدا طلبکاری…
همه اش بدهکاریست…

خیلی نادانی است که انسان برابر خدا، خودش را طلبکار به حساب بیاورد…

اینها جزء محاسبات است. انسان باید توجه کند از کبر و غرور و بخل و حسد…؛ با دقت و با توجه به این مبانی دقیق خودش را نجات دهد؛ کسی که اینها را باور داشته باشد میتواند او را کبر بگیرد؟ خجالتش می آید، شرمش می آید… اما غفلت است! چه میباید کرد؟..

 

(برخی از آقایان را حالا اسم نمی بریم، چه اشکال دارد…حالا اشکال انتقادی که هم داریم، داشته باشیم؛ حرف خوب، خوبه…) دکتر شریعتی را خدا رحمتش کند، ایشان در یکی از صحبتهایش داشت که: درست است که ما در فضای خودمان بخواهیم به یکی فحش بدهیم میگوییم خر؛ اما چه بسا در حیوانات باشند, حیوانی که نگاه کنند به ما و اعمال ما را ببینند، بعد به هم نوعان خودشان بگویند آدم!! همانطور که ما در فضای خودمان می گوییم خر و به طرف مقابل اهانت می کنیم و او را آدم نابابی می دانیم؛ آنها هم در فضای خودشان، مثلا خر به خر بگوید: آدم…(به عنوان فحش) (جمله قشنگی است…)

 

 

امام سجاد سلام الله علیه، خیلی خودش را در اعمال و عبادات به زحمت می انداخت؛
به ایشان اعتراض کردند؛خیلی شما خودتان را به زحمت می اندازید…
حضرت می فرماید: شما عبادات جدم علی بن ابیطالب را ندیدید و نشنیدید،لذا تعجب میکنید…
به امام علی علیه السلام می گفتند: شما خودت را خیلی اذیت میکنید؛
فرمود: عبادات و اعمال رسول الله را ندیدید؛ چون ندیدید، تعجب می کنید…
ببینید چطور از امام سجادی که به خاطر (به تعبیر ما) زیادروی و افراط در قضیه اسمش شده “سجاد “، لقبش شده سجاد…
از عبادات علی ابن ابیطالب تعجب می کند و علی ابن ابیطالب از عبادات رسول خدا، خود رسول خدا میفرماید:
«مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ»

حالا با چند تا نمازی که ما می خوانیم… چندتا روزه و چند تا قلم کار خیری که از ما سر می زند، در محاسبات جاهلانه و احمقانه که داریم(خدا ی نکرده قصد به دیگری جسارت ندارم) در برابر خدا بخواهیم، کلاس بگذاریم…
این ها را در محاسبات اگر بیاوریم، میفهمیم که هستیم، چه هستیم و بعد می دانیم چه باید بکنیم… در حد توان (که دیگر بگوییم از این بیشتر را نمی توانیم)؛ باید عبادت کنیم
عبادت هم انواع اقسام دارد و در پایین ترین حد، اگر! اگر!… اجازه بفرمایند… توقع هم نباید داشت؛ عبد باید از او عبودیت صادر شود و بس!.. چیزی بدهند یا ندهند…
چو گدایان بندگی به شرط مزد مکن / خواجه خود صفت بنده پروری داند