یک آقایی (جناب دکتر نورالهیان که به رحمت خدا رفتند) در مشهد، جزء تفکیکی ها بود؛ ایشان برای من(استاد رمضانی) نقل میکرد که؛

_من راننده علامه طباطبایی بودم؛ یکی از موارد قرار بود ایشان را به زشک ببرم ( که ۳۰ یا ۴۰ کیلومتری مشهد هست)؛ شاگرد بزرگ جناب علامه، جناب آقای عزالدین رحمه الله علیه باغی را درآنجا اجاره کرده بودند و علما به دیدن ایشان میرفتند و ایشان هم گفتند که میخواهند بروند؛

_در بین راه میخواستم صحبتی کرده باشیم رو به ایشان کردم گفتم:

_آقا شما من را اهل نجات میدانید؟ علامه فرمود بله! شما که اهل ولایت هستید شما اهل نجات نباشید پس چه کسی اهل نجات باشد!..

_آقای دکتر نورالهیان گفت من به ایشان گفتم که اما من شما را اهل نجات نمیدانم! با گرایش های فلسفی عرفانی که دارید… عرفان و فلسفه خلاف روش اهل بیت عصمت و طهارت هست…

_من( استاد رمضانی) از دکتر نورالهیان پرسیدم: خب علامه چه عکس العملی برابر این صحبت شما نشان دادند؟

_گفت هیچ نگفت!! یک کلمه… برگردد جواب بدهد و بگوید مثلا چه…

-گفتم تا به آخر هیچ نگفت؟!

_گفت هیچ نگفت!..

_خیلی دلم سوخت!.. برای مظلومیت علامه!..

 

_آن کسی که آنقدر فانی در اهل بیت عصمت و طهارت هست که وقتی در حرم حضرت رضا (ع), کسی اصرار میکند دست ایشان را ببوسد ایشان میفرمایند: آقاجان! این امام رضا! اگر خم شوی سنگ های صحن مطهر را ببوسی افضل است از اینکه کله ی مرا ببوسی… (تعبیر به کله فرمود، سر را میفرمود جنبه تشریفاتی دارد)

این ادم که اینطور فانی در اهل بیت عصمت و طهارت است؛ وقتی هم برای زیارت مشرف میشود وقتی میبیند مردم اینطور دور ضریح حضرت پروانه وار میچرخند و تبرک میکنند و خودش دچار ضعف هست و نمیتواند مثل بقیه برود حسرت میخورد، میگوید خوشا به حال اینها که اینطور پروانه وار دور حرم میتوانند بچرخند.

اصرار داشت که مرا هم ببرید (گفتن آقا جان شما زیر دست و پا له میشوید)و خلاصه وقتی هم بردند و به زحمت هم افتاد و برگشت. پرسیدند چطور بود؟ فرمود خیلی شیرین بود…

 

_و بعد به او میگفتند، که شما فیلسوف هستید اهل علم و معرفت با این عظمت علمی این کار را که عوام میکنند چرا میکنید؟!

_ایشان فرمود: من برابر امام رضا مثل همان کسی هستم که از پشت کوه آمده … هیچ فرقی نمیکنم!

 

این آدم را بگوید اهل نجات نیستی !! چه قدر رنج میبرد!… مخصوصا موقعی که این را اضافه کرد بیشتر رنج بردم… جایی که این آقا فرمود: با همه ی این حرفها علامه در قم یکسال نائب الزیاره من بوده… یکسال!

_بعد من(استاد رمضانی) رو کردم به او گفتم: حیفت نیامد به این آدم بگویی من تو را اهل نجات نمیدانم؟!!.. این آقایان که شما از ایشان متاثر شدید باشما چه کردند!.. که اینجور بی مهابا … بی احتیاط.!!!

حالا یکی پشت سر ایشان ادب به خرج ندهد؛ اما خودت راننده ی ایشان… در کنار شما… اینجور به شما محبت دارد!!!…

آدمی واقعا فارغ از خود!… چطور توانستید؟!

غضب در او مرده بود…

 

از جهت شهوت و حریص بودن در صحبت کردن عجیب!.. اگر کسی ملطفت نبود که ایشان علامه است و میخواست از سکنات و حرفهای ایشان چیزی دربیاورد و بفهمد سخت بود؛

ساکت… آرام…

چیزی از او بپرسند حرف میزند به حد ضرورت… پرسیده نشود هم … هیچی…

حالا میبینید بعضی چطور حراف هستند… شهوت حرف زدن دارند… ایشان خودشان میفرمود: بعضی اخیرا شهوت قلم پیدا کردند… شهوت تالیف … هرکس میخواهد چیزی بنویسد و روانه ی بازار کند و دلش خوش است نامش در کتاب نوشته شده! این هم شهوت هست فرقی نمیکند فارغ از اینها بود…

خلاصه با ریاضت انسان به این مرحله میرسد….