_جناب آقای امینی یک خاطره ای را در مصاحبه شان نقل کردند:

_میفرمود من دنبال یک فرصتی میگشتم که حضرت امام را با علامه طباطبایی درگیر یک بحثی کنم؛

_لذا از هردو  در حجره ی ام دعوت به عمل آوردم که ظهری مهمان باشند و ما میزبان؛

_پذیرفتند

_غذایی را پختیم؛ یک دمی و یک مقدار آبگوشت که اگر با دمپختک موافق بودند از آن وگرنه آبگوشت… خلاصه سفره را انداختیم و دو بزرگوار میل فرمودند و نشستیم کنار و یک مسئله ای طرح کردیم و هدف این بود که اینها درگیر بحث بشوند.

_در ابتدا رو به حضرت علامه طباطبایی کردم و از ایشان سوالی در زمینه مسائل فلسفی و حکمی پرسیدم؛ چون خطابم به ایشان بود آرام شروع به پاسخ دادن فرمود؛ پاسخ ایشان که تمام شد. امام سکوت کرد و هیچ نگفت… در موقع صحبت کردن هم به طریق اولی هیچ نگفت…

_سوال دومم خطاب به امام بود ایشان هم با آرامش شروع به پاسخ دادن کرد و در این موقع هم علامه ساکت و پاسخ هم که تمام شد باز هم سکوت…

_دیدم که بحث درنگرفت؛ دفعه سوم، سرم را پایین انداختم و به هیچ کدام از ایشان خطاب نکردم و شروع به سوال کردم، دیدم نه این چیزی میگوید، نه آن!

_یک مقداری که به سکوت گذشت و وقت منقضی شد، علامه سرش را بلند کرد و خنده ملیحی داشت! با لبخند بر لب رو به امام کردند و فرمودند آقا اجازه میفرمایید من پاسخ دهم؟ و با اجازه امام، علامه شروع کردند به پاسخ و امام هم سکوت…

_دیدم نمیتوانم این دو کوه حلم و صبر و صبوری و خود ساخته را به جان هم بیندازم!…

 

این با ریاضت بدست می آید… با خود سازی بدست می آید…

انسان بفهمد حرفی که میزند برای رضای خدا باشد؛ نه برای اثبات عالمیت و اعلمیت خود…

_حالا در این اوضاع خودمان، این خط کش را بگذاریم…

چقدر از حرفهایمان ببینیم با این ملاک قابل ارزیابی هست؟

چقدر میتوانیم لله حرف بزنیم و عمل کنیم یا دفع مضرت کنیم؟

راندن ها بی حساب و بی کتاب و بی ضابطه… خواندن ها هم بی حساب و بی کتاب و بی ضابطه…