باب اول_ فصل چهارم از کتاب . ریاضت

«أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَىٰ»

جناب خواجه، پس از زهد و فقر، ریاضت را مطرح میکند… فکر میکنم متاثر از شیخ الرئیس ابن سینا است؛ که در کتاب اشارات، زهد را اینطور تعریف کرده: « زهد عند العارف تنزه ما عما یغشل سره عن الحق و تکبر علی کل شیء غیر الحق» زهد نزد عارف اینست که سِر خودش را از چیزی که میخواهد او را به خود مشغول کند پاک میسازد. (همین چیزی که خواجه زهد را در “ازاله موانع سیر و سلوک” فهرست کرده است…) و بعد “تکبر علی کل”… برهر چیزی که غیر حق است خودش را برتر از آن به حساب میاورد؛ به عنوان اینکه خودش سالک الی الله است…

و بعد نسبت به “عبادت” میفرماید: «و العبادة عند العارف ریاضة ما لهممه و قوی نفسه المتوهمة و المتخیلة لیجرها بالتعوید عن جناب الغرور الی جناب الحق»

عبادت نزد عارف ریاضت است… عارف با عبادات ریاضت میدهد خود را… ورزیده میکند… همتش را بالا میبرد… قوای نفس خود را تقویت میکند… قوه متوهمه، قوه متخیله…

 

“عبادت” در نزد عارف “ریاضت” است؛ تربیت کردن است؛ تقویت کردن است…

_چه را؟؟ همت هایش را… و قوای نفسش را…

_که چه بشود؟؟ (لیجرها) که با تمرینی که کرده، عادتی که بدست آورده، آنها را بکشاند از جانب غرور الی جانب الحق؛ یعنی از دنیا و مافیها به طرف بالا بکشد و جذب ملکوت کند (فتصیر مسئلمة للسر)… تا اینکه قوا تسلیم شود برابر آن سِر… برابر آن دل… سویدای دل که باطن است و در درون او، بطون و کمون دارد…

این فرمایشی است که جناب شیخ در مقامات العارفین اشارات نسبت به عبادت عارف و زهد عارف فرمود.

 

عبادت غیر عارف همانند زهد غیر عارف “معامله” است.

چون عارف نیست؛ معامله گر است؛ متاع دنیا را میدهد تا متاع آخرت را بدست آورد؛ چون دنیا او را سیر نمیکند… و میگوید دنیا ما را سیر نمیکند شاید درآخرت این شهوت و غضب ما سیر شود.

اما عارف زهدش تنزه است و پاکسازی!

و عبادتش، ریاضت و تربیت و  تقویت… تا اینکه بتواند از “دارو الغرور” به “دار السرور” و جانب حق تبارک و تعالی خود را برساند…