خدا آقای بهجت را رحمت کند؛ یکی از فیلم هایی که در صداسیما پخش کردند و ما دیدیم؛ این بود:

_اطراف بیت ایشان را افراد گرفته بودند و منتظر بودند ایشان بیرون بیایند.

_از منزل که بیرون آمد، خب یکی تبرک به عبای ایشان میکرد… یکی دستش میبوسید…

_بعد ایشان شال کمر را سفت کرد و بعد این ذکر را گفت: «لا أملك لنفسي لا ضرا ولانفعا ولا موتا ولا حياتا ولا نشورا »

یعنی این بندگان خدا دور ما را گرفته اند و مارا کسی میدانند… خبر ندارند که ما چیزی نداریم…و هنر آقای بهجت همین بود که این را فهمیده بود…

و با توجه به همین ها میفرمود «لا أملك لنفسي لا ضرا ولانفعا ولا موتا ولا حياتا ولا نشورا» من هیچی ندارم هیچی…

اینکه انسان به این مرحله برسد که احساس کند هیچ است!… این همان فقری است که فخر رسول خداست…