رباعی اولی که در فصل سوم (فقر) از باب دوم کتاب آورده شده است:

در درویشی هیچ کم وبیش مدان(۱)

یک موی تو در تصرف خویش مدان(۲)

وان گاه که بود به  وی به دنیا یا دین(۳)

یا دوزخ یا بهشت، درویش مدان

 

(۱)کسی که درویش است اصلا به این نگاه نمیکند که کم دارد… زیاد دارد…توجه به این ندارد که پول دارد یا نه…

(در اصل درویش، “درآویز” بوده؛ خودش را برای گدایی به این در و… آویزان میکرده؛ بعد شده “درویز”  و بعد شده درویش. این تطور لغت درویش است.)

 

(۲) فقیر محض!… ذاتی که عین فقر است…

حالا در یک فضای دیگر و افق دیگر وارد شدیم( در این مصرع):

یعنی انسان احساس کند که سرتاپا فقر است… نه وجود از آن انسانست و نه کمال وجود…

نه وجودی دارد … نه علمی…  نه قدرتی… نه حیاتی…

«لا أملك لنفسي لا ضرا ولانفعا ولا موتا ولا حياتا ولا نشورا» من هیچی ندارم… هیچی…

نه مالک نفع خودم هستم؛ نه مالک ضرر؛ نه حیات و موت خودم؛ نه حشر و نشرم…؛سرتا پا عجز! عین نیازمندی… این را انسان احساس کند خیلی شیرین است…

درست مثل حالتی که بچه سوار دوش بابا است… و او را سیر میدهد!… پدر او را روی دوشش حمل میکند… و او سواری میخوره!.. و سیر میکند…

انسان چنین حالتی را احساس کند! که بر دوش خداست!..

خدا حیات او هست…

خدا موت اوهست…

خدا نشر اوهست…

خدا وجود او هست…

خدا علم او هست…

و اگر روایتی در این است که “الفقر و فخری”، یعنی این…  فقر، “فخر” من است؛ من به آن افتخار میکنم…

 

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (سوره مبارکه فاطر . آیه ۱۵)

که اینجا بین فقر و غنا تقابل است؛ “تعلق فقر” به ناس است. و “تعلق غنا” به حق است.

و همانطور که در رابطه با حق میگوییم ذات العین الغنا؛ نه اینکه غنا عرض العلیه الغنا؛ در رابطه با خودمان هم باید بگوییم که ذات عین الفقر؛ نه اینکه له الفقر،  ذاتی که سرتا پایش فقر است… و اتکا به حق تبارک و تعالی دارد…

لذا این را میفرماید: یک موی تو در تصرف خویش مدان

 

(۳)یعنی هرکس به دنیا و دوزخ و  بهشت… دل دارد؛ او درویش نیست…

اگر شخص به دنیا دل داشته باشد یا حتی به دین!! به این معنا که برای خودش یک ارزش دینی قائل بوده باشد… یا اصلا در فکر دوزخ و جهنم باشد این درویش نیست… درویش توجهی به اینها ندارد که من دوزخ بروم یا نروم یا در دین به مقامی برسم یا نه؛ اینها درویش نیستند…

 

یک وقت صحبت شده بود؛ حرفهایی مطرح شده بود؛ حضرت علامه حسن زاده میفرمود که اینها چه میگویند؟!… من که نه دین دارم که شیطان ببره؛ و نه پول دارم که دزد ببره ! اینها چه میگویند؟! از که میخواهم بترسم! خوف داشته باشم!

این که میگوید نه دین دارم … الطفات ندارد به این معیارهای دینی

درویشی محض هست، که برای غیر خدا حسابی باز نمیکند…