رباعی دومی که در این فصل از کتاب آورده شده است:

گر درویشی، مکن تصرف در هیچ(۱)
نه شادی کن هیچ و نه هم غم خور در هیچ(۲)
خرسند بدان باش که از ملک خدای
در دنیا و آخرت نباشی برهیچ(۳)

 

(۱)واقعا اگر درویش هستی…  به عنوان “خود”، به عنوان “تو” و “من: در هیچ چیز تصرف نکن؛ تصرف تو در ملک خدا به اذن خدا… به اراده خدا… باید باشد.

نه اینکه تصرف نکنی بشینی و دست روی دست بگذاری! مراد این نیست… بلکه یعنی تصرف را که میکنی، به خودت نسبت نده… به اذن الله بوده باشد… و در حقیقت خداست که درملک خودش تصرف میکند…

 

(۲)به چیزی دستت میرسد شادی و فرح به تو دست دهد… این درویشی نشد! یا اگر چیزی از دستت رفت غم بخوری… غصه بخوری… این درویشی نیست!
نه فرح و شادی به درویش دست میدهد برای اینکه چیزی بدست آورده… و نه هم از دست او چیزی گرفته بشود غم میخوره…

 

(۳)پس مایه شادی درویش چیست؟ چه باعث ناراحتی اوست؟
خرسندی من و شما اگر درویشیم، باید به این بوده باشد که هیچی نداریم!..
هیچی نداریم!..

داریم و نداریم!…

منکر برخی امور بالاخره نمیشود شد؛ ما هستیم… حیات داریم… اراده داریم… قدرت داریم… چند کلمه چیز یاد گرفتیم… مثلا اگر کسی خلق و خوی خوبی دارد، اوصاف کمالیه دارد… منکر اینها نباید شد؛

هست… دارد… و ندارد! (هست… خب! به من چه! برای من نیست اینها… وجودش از آن حق است!(

علمش، حیات مطلق او است که شعاعش تابیده…

اراده اش، اراده مطلقه او است که شعبه ای از آن اینجا انعکاس یافته… سمعش همینطور… بصرش همینطوره… کلامش همینطوره… انسان اینطور باید ارزیابی کند…

 

«وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ» (سوره مبارکه انفال . آیه ۱۷) در همان موقع که تو رمی میکنی؛ نمیکنی! خداست که رمی میکند…

در همین وزن: «ما کنت اذ کنت لکن ان الله کان»

«ماعلمت اذ علمت لکن ان الله علمت»
«ما سمعت اذ سمعت لکن ان الله سمعت»
«مابصرت اذ بصرت لکن ان الله بصره»
در تمام شئون… بود… نبود… علم و قدرت و حیات…

فقر یعنی این!

خدا آن روح ملکوتی را رحمت کند که چقدر شیرین و دلنشین این را تکرار میکرد…: «ما همه هیچیم… هر چه هست، اوست…»