«زهد نقیض رغبت است؛ و زاهد کسی است باشد که او را بدانچه تعلق به دنیا دارد، مانند ماکل(۱) و مشارب (۲)و ملابس (۳)و مساکن و مشتهیات و مستلذات دیگر و مال و جاه و ذکر خیر(۴) و قربت ملوک(۵) و نفاذ امر (۶) و حصول هر مطلب که به مرگ از او جداتواند بود، رغبت نبود»

«نه از سر عجز(۷) یا از راه جهل به آن(۸) , نه  ازجهت غرضی یا عوضی (۹) که به او راجع باشد و هرکه به این صفت موصوف باشد زاهد باشد و بر وجه مذکور. اما زاهد حقیقی کسی باشد که به زهد مذکور طمع نجات از عقوبت دوزخ و ثواب بهشت هم ندارد و بلکه صرف نفس(۱۰) از آن جمله که برشمردیم بعد از آنکه فواید وتبعات هریک دانسته باشد اورا ملکه باشد (۱۱)و مشوب نباشد با طمعی یا امیدی یا غرضی از اغراض؛ نه دنیا و نه در آخرت. و ملکه گردیدن این صفت, نفس را به زجر باشد از طلب مشتهیات او و ریاضت دادن او به امور شاقه تا ترک غرض در وی راسخ شود(۱۲).

 

دنیاو هرچه مربوط به دنیا هست آدم زاهد به آن بی میل است و حتی تنفر دارد فرار میکند…

 

(۱)”ماکولات” پلو هفت رنگ… پلو سلطانی … گاهی پای سخن بعضی مینشینیم، وصف میکنند… سرتا پا این است که چه خوردیم! وصف ماکولات خودشان… و بعد اینکه حیف کم خوردیم… کم گیرمان آمد!

(۲)و”مشارب” و نوشیدنیها

(۳)و “ملابس” لباسهای انچنانی

همان چیزی که تحت عنوان لاکچری مطرح است، همش دنبال چیزهای لوکس هستند! وسیله بهترین .. هرچه … و این الان یک مرضی است در جان خیلیها افتاده و همه را در آتش خود میسوزاند!

(۴)و “ذکر خیر” نام آوری, نام دار شدن

(۵)”قرب ملوک” نزدیکی به ملوک، به تعبیر امروزیها نزدیکی به صاحبان قدرت

(۶)”نفاذ امر” و اینکه انسان حرفش برو داشته باشد… نفوذ امر داشته باشد…حرف من است… نفوذ کلام من است که این طور است.

(۷)”نه از سرعجز” حضرت امیر فرمودند: اگر من بخواهم به بهترین خوراک و پوشاک دست یابم، برایم ساده بود؛ اما من هیچگاه خودم را به اینگونه امور آلوده نمیکنم و ارزش نفس خود را با این وابستگی ها و تعلقات آلوده نمیکنم.

دختر امام نقل میفرمود که در اوایل که  امام درس خارج میفرمود,  بعد که خسته میشد، یک سیگار میکشیدند؛ بعد یک روز که ایشان زیاد خسته شده بود با یک اشتیاقی خودشان را به خانه رساند و بی اختیار به طرف سیگار رفت…  که سیگار را بردارد و رفع خستگی کند؛ با یک دست به طرف سیگار دست بردند، و  وقتی که احساس کرد وابستگی آمده، تعلق آمده، با دست دیگر زد آن دسنش را تنبیه کرد… خجالت بکش… و همین! دیگر کنار گذاشت…

هرنوع وابستگی، تعلقی…خلاف زهد است…

 

(۸)”نه از سرجهل” نخیر! هم خوب میداند؛ هم خوب میتواند که بدست بیاورد.

(۹)”نه از جهت عوضی یا غرضی”  میخواهی در آخرت بهترش را بدست آوری, برای همین دست میکشی…  این میشود عوض, غرض… این معامله گر است!! زهد نیست( زهد غیر عارفانه است.) و ارزشی ندارد…

(۱۰)صرف نفس؛ یعنی منصرف کردن نفس

(۱۱) یعنی روی گردانی نفس  در او به صورت ملکه دربیاید این حقیقت زهد است! یعنی در نفس او یک شاکله درونی به وجود آمده که این بی میلی, ملکه اش شده باشد …

(۱۲)ملکه شدن اینطور میشود که انسان خودش را زجر دهد با امور سخت … و وقتی ملکه شد در نفس راسخ میشود