خواجه  نصیر میفرماید: «زهد نقیض(ضد) رغبت است.» خب رغبت که نباشد, چه بسا تنفر هم بوده باشد…

گاهی اوقات رغبت نیست، و  بی میل است؛ تنفر ندارد …  و اما گاهی تنفر به وجود می آید؛

 

خدا حضرت آیت الله حکیم را رحمت کند و خدا جناب آقای جناتی را حفظشان کند؛ ایشان نقل میفرمود:

_وقتی که این مسائل مقام و جاه و… منصب های دنیایی حرفش به میان میآید، واقعا حالت تهوع به من دست میدهد… حالت قی و استفراغ! بدون تعارف بدون شوخی … چنین حالتی میفرمود به من دست میدهد.

خب دیگر این اسمش نفرت است… انزجار است…

_ایشان در توضیح این حالت میفرمود وقتی میگویم حال تهوع بهم دست میدهد اینست که: من حضرت ایت الله حکیم را که در عراق مرجع اعلای دینی بود و مرجعییتش, مرجعیت بی نظیری بود! هم روز عزتش را مشاهده کردم و هم روز ذلتش را…

اما روز عزتش این بود که ایشان حج مشرف شده بود, در مرز کویت وقتی ایشان از حج برگشته بودند، میفرمودند خود من حضور داشتم … دیدم که از شدت شوق و رغبتی که مردم به ایشان داشتند, ماشین مرسدس بنز حامل ایشان را مثل یک تابوت و جعبه روی سر و دستشان گرفته بودند و میبردند!

عشق چه میکرد! علاقه و اشتیاق چه میکند… جون ماشین حامل اقای حکیم بود، اینطور درست بالا سرشان میبردند!

تا اینکه حزب بعث به میان آمد و ایشان فتوا به کفر حزب بعث دادند… و دخالت در مسایل سیاسی کرد( به قول افراد…) چنان روزگارشان سیاه شد و بخت از ایشان برگشت!

همان آقای حکیم که آنطور در عزت و تکریم و مردم ماشینش را تا چندین متر با لا سر گرفته بودند که با چشم خودم مشاهده کردم، در روز افول بختش خودم با چشم خودم دیدم که شخص آمد در کنار بیت ایشان, جلوی در، تغوط (نجاست) کرد و بعد به در و دیوار منزل ایشان مالید!!!

آن عزت صوری… و این هم ذلت صوری… و بعد میفرمود اینکه واقعا وقتی حرف مقام و منصب و … پیش میاید، حالت تهوع به من دست میدهد…

این دیگه بالاتر از رغبت نداشتن است. گاهی اوقات انزجار است… تنفر است… حالت تهوع و قی کردن است…