اقای معجزه رحمه الله نقل میفرمود:

_ جناب آقای نراقی در جامعه و میان مردم  نفوذ و جایگاه فوق العادی داشت…و  در همان زمانی که حکومت اسلامی در کار نبود، واقعا حاکم بود؛  مردم هم برای مراجعات علمی و هم برای مرافعات مراجعه میکردند…

_ی کی از این دراویش خدمت اقای نراقی آمده بود، و دم و دستگاه جناب نراقی را دید، و شروع کرد به مذمت کردن… که شما اهل دنیایید و رها کنید…

_ ایشان صاف گفته بود بسیار خب! کجا برویم؟

_ گفت این دم و دستگاه را رها کنید؛ بیاید برویم بگردیم…

آقای نراقی گفتن باشه…

_ خلاصه جناب نراقی با آن درویش یلا قبا بیرون رفت؛

_ چند قدمی که رفته بودند,درویش گفت تبرزینم را جاگذاشتم بروم بیاورم…

_  جناب تراقی گفت: من هرچه بود گذاشتم … تو از یک تبرزین نگذشتی تو وابسته هستی…  تو وابستگی داری! درویش نیستی! من همه اینها را دارم و وابسته نیستم…

 

 

_امام رحمه الله به فرزندش احمد فرمود: فرزندم یک وقت میبینی یک شخص در راس حکومت قرار دارد، بدون اینکه میلی به این حکومت داشته باشد او درویش باشد و زاهد… اما یک درویش که برحسب ظاهر هیچ چیز ندارد، چون وابسته به یک تسبیح است… به یک تبرزین…. این زاهد نبوده باشد!
انسان دارا باشد و زاهد بوده باشد… راحت بتواند بگذرد و دست بردارد… آماده رفتن بوده باشد…آماده انتقال از این نشئه بوده باشد…

 

_آقای صفایی خدا رحمتشان کند؛ میفرمود: دیدید اتوبوس جا ندارند مسافرسوار کنند؟و این هم عجله دارد…میگه روی بوفه هم شده من را جابده نمانم اینجا… الان وضعم این است… الان ساک دست من است؛ منتظرم اتوبوس بیاید و جا ندارد ؛ التماس میکنم من را روی بوفه سوار کنید ببرید اینجا نمانم!..

و آدم عجیبی بود! درویش بود! واقعا درویش!

خانه اش از صبح تا شب هیچ وقت بسته نشد… صبحانه.. ناهار… شام … هرکسی که میخواست میرفت… خانم و بچه هایش را همینطور تربیت کرده بود… با ایشان خو کرده بودند.
اصلا و ابدا اهل اتکای به مظاهر دنیا نبود… و زود هم پرید و رفت…