خداوند حضرت آقای علامه حسن زاده را حفظ کند؛

_ یک سفر در معیت ایشان از قم به دانشگاه شهیدبهشتی رفتیم؛ برای برگزاری اولین کنگره منطق در ایران. خب ایشون سخنرانی جاذب و جالبی داشتند؛ و بعد از اینکه سخنرانی تمام شد, زن ، مرد، دختر … پسر… به سمت ایشان هجوم آوردند؛ و چه تکریمی! چه احترامی! یکی دست به عبای ایشان میکشید… یکی معانقه میکرد… یکی التماس دعا میگفت… شوری برپا شده بود!..

_ در بین راه که برمیگشتیم خدمت ایشان عرض کردم آقا جان دیدید که نیاز در چه حدی است! و میل و کشش در چه حدی است؟ نسل دانشجو؛ نسل جوان… آنهایی که دل در گرو حق دارند و به حق ملتزم… و مرتبط… وقتی که کسانی بوی حق را میدهند و به حق انتساب دارند و ارتباط دارند؛ اینطور برای انها جذاب است… به ایشان عرض کردم شما واقعا احساس تکلیف نمیکنید که ماهی یکبار به اینجورجاها تشریف بیاورید؟ که از نزدیک شما را ببینند…؟

_ ایشان یک مقداری سکوت فرمودند…

_ گفتم چیزی نفرمودید؟

_ این جمله را فرمود: آقا جان دلتان برای اینگونه امور نشنگه…

_ من عرض کردم، عرضم این نبود که دلم شنگیده یا نشنگیده… بحث سر این بود که وقتی انسان این عشق و علاقه را میبیند احساس تکلیف میکند که رابطه اش نسل دانشجو با شخصیت هایی مثل شما بیشتر کند و آنها بهره بگیرند… شما منشاء اثر هستید. چشم باز نکنند و چندتا روحانی معمولی را ببینند که حالا چندتا سوال شرعی و معرفتی دارند یا جواب درست و حسابی ندارند یا اصلا جواب ندارند… افرادی مثل شما را ببینند…

یک موقعی در این دانشگاه افرادی مثل شهید مطهری مورد مراجعه بود. الان جای امثال شما خالی است… منظور من این بود اما ایشان در عین حال فرمود دلتان برای اینگونه امور نشنگه…

_به هر حال دست ببوسند و عبا تبرک کنند و… دنیاست دیگر بالاخره… و این بندگان خدا از این امور فراری اند…

همینطور ،عکسی و فیلمی میخواستند از ایشان بگیرند، فقط چون شائبه این بود که شاید بویی از دنیا بدهد… بوی تعلق به دنیا…  دست برمیداشتند و پس میزدند…

و زمانی که اولین کنگره یادبود ایشان را که از طرف مقام معظم رهبری برگزار کردند؛ آقایی که مسئول بود، ما را واسطه کرده بود  که خدمت ایشان بگوییم تا اجازه بفرمایند برگزار شود.

ظهری بود در دل تابستان و هوا گرم؛ بعد نماز به منزل رفتیم ایشان همان دم در روی پله نشسته بود…

_گفتم آقا من یک ماموریتی دارم که به شما ابلاغ کنم..

_فرمود در این هوای گرم چه ماموریتی؟

_گفتم داستان اینه…

_کمی سکوت کردند و فرمود”« عقل میگوید نه؛ وهم میگوید: آری

_«ثم ماذا» حالاآمدند و مجلسی برگزار کردند و تجلیل و تکریم بعد چی؟؟

_گفتم برای شما هیچ…  اینها دارند از ارزشهای خودشان تجلیل میکنند. اصلا برای شما هیچ ربطی ندارد؛ اجازه بفرمایید اینها کارخودشان را بکنند، بالاخره نسل جوان به ارزشهای خودش به فرهنگ خودش به مفاخر خودش اطلاع پیدا کند… از این جهت است والا برای شما هیچ…