علی بن یقطین, شیعه بود و در زمان امام موسی کاظم(ع) زندگی میکرد؛ هارون از او پذیرش پست نخست وزیری را داشت. و از آنطرف علی بن یقطین از شییعیان پاکباخته ی امام ع بود و بدون اجازه امام نمیتوانست به دعوت هارون رشید(خلیفه عباسی) پاسخ بدهد.

لذا اول خدمت امام آمد و گفت شما اجازه میدهید؟

امام فرمود به یک شرط, که در این پست حساس که قرار گرفتی حق را به حق دار برگردانی؛ مخصوصا این شیعیان مظلومئ که در کنارند, درقدرت نیستند و قدرت هرطور میخواهد با اینها رفتار میکند, مواظب حقوق پایمال شده آنها باشی. ایشان اظهار خوف کرد که اگر من اینجور عمل کنک ممکن است در معرض خطر قرار بگیرم. حضرت فرمود اگر تو با من شرط کنی, من هم با تو شرط میکنم؛ تو خوب عمل کن, من به تو قول امنیت میدهم و تو و خانواده ات و هرچه مربوط به توست خطری تهدید نکند, اگر تو به شرطتت عمل کنی اینها تامین هستند.

اوگفت باشه… در دستگاه هارون رفت و خوب عمل کرد؛ منتها یک مورد, عمال جناب علی بن یقطین به “ابراهیم جمال” زور گفتند؛ شتر هایی که برای هیئت حاکمه  کرایه کرده بودند, حقش را ندادند… به حقوق ابراهیم تجاوز شد, و او هم شادمان که وزیر شیعه است و به خدمتش میروم و حقوقم را میگیرم. به در منزل علی بن یقطین آمد؛ حالا او حال نداشت, کارداشت … متوجه نشد ؛ نشد آنی که باید بشود… خدمت امام رفت و گفت این آقا اینطور با ما عمل کرد.

تا اینکه زمان حج شد, علی بن یقطین خدمت امام آمد که کسب اجازه کند که به حج مشرف میشوم و حضرت اجازه ملاقات به او نداد؛ خیلی خلاف توقع او بود که چرا آقا اجازه ملاقات به اونداد. برای بار دوم رفت اجازه ندادند… ناراحت تر شد… فهمید یک جایی کار عیب کرده… به فکر این افتاد که در بیرون منزل با آقا ملاقات داشته باشد؛ لذا چندتا از مامورین را مامور کرد که مواظب باشید هروقت امام بیرون آمد من وسط راه خدمت امام مشرف شوم… بله آنها گزارش دادند که امام خارج شد و به طرف حرم پیامبر میرود؛ خودش را به سرعت خدمت امام رساند که بله بنده آمده بودم ….  کسب اجازه میخواهم بروم حج… اجازه ملاقات نفرمودید… حضرت اعتنایی نکردند… دوباره گفت و حضرت اعتنایی نکردند… بالاخره بارسوم که با اشک و آه وناله …

امام فرمود: میخواهی بروی جج؟! چه حجی ؟! حج تو رسیدگی به  این فقیر بیچاره هاست…به حضرت فرمود: یا ابن رسول الله چه قصوری از من سرزده؟ حضرت فرمود ابراهیم جمال چه شد؟ ایشون فرمود نمیدانم چه شد؟ حضرت به ایشون میگوید. این را که متوجه میشود میگه خب چکار باید کرد؟ حضرت میفرماید باید دل ابراهیم را بدست آوری… جبران کنی آنچه از او فوت شده…

به در منزل ابراهیم جمال رفت و در زد؛ ابراهیم آمد؛ علی بن یقطین, وزیر هارون به در منزل ابراهیم آمده!

انقدر انگیزه قوی! پشیمان … ناراحت…

به او گفت نمیدانم داستان چیه؛ هرچه که هست جبران میکنم. ابراهیم خیلی دلش شکسته بود … از هستی ساقط شدم ! چه را جبران میکنی؟! ایشان گفت ۱۰ برابر ..۲۰ برابرمیدهم.. ناراحتی تو موسی بن جعفر را ناراحت کرده.. ناراحتی او ناراحتی خداست .. او ولی خداست… نمیتوانم ناراحتی خدا و ولی اورا…

خم شد صورتش را روی خاک گذاشت و به ابراهیم گفت با پاهایت روی گونه من بگذار… تا ادب شوم… و شماها را از یادنبرم…

 

این, یعنی انقیاد… یعنی تدارک مافات… یعنی به هر نحو ممکن دل طرف را بدست آوردن و آب از جوی رفته را بازگرداندن…

_به چه صورت این حالت پیش می آید؟

_ آن پشیمانی! انقلاب درونی! آن تحول درونی!

یک پشیمانی معمولی عرفی باشد کار به اینجا نمیکشد … واقعا پشیمان است… لذا به هر نحو میخواهد تدارک کند…