در “منازل السائِرین” در فرمایشات خواجه عبدالله انصاری عرض کردیم، تقریبا همینطور همانند کتاب اوصاف الاشراف, در انواع توبه, توبه ی عام و خاص و اخص (تثلیث) مطرح است. در صد میدان نیز همینطور آمده، منتها فرق هایی باهم دارد.

در”صد میدان” نیز گفتیم: توبه عاصی، توبه مطیع، توبه عارف
توبه‌عاصی, از “کوچک شمردن معصیت”
توبه‌مطیع , از “بزرگ شمردن طاعت”
توبه‌عارف , از “نسیان منّت”
و هرکدام از اینها سه ویژگی دارد، که خواجه بیان میکند.
سه ویژگی کوچک شمردن معصیت راگفتیم.
سه ویژگی بزرگ شمردن طاعت راگفتیم.
اما سه ویژگی “نسیان منّت” را در این مطلب شرح داده میشود:

 

سه ویژگی “نسیان منّت”:

۱)خصوصیت نخست آنست که، انسانِ عارف، چشم از حقارت نفسش بپوشد.

کسی که از حقارت و ناچیزی خودش چشم پوشیده و در دید خودش، مثلا حقیر وپست جلوه نمیکند؛ بلکه عزیز جلوه میکند و بزرگ جلوه میکند؛
این معلوم میشود که، منّت خدای را برخود فراموش کرده.

نسبت به پیغمبر اکرم (ص) حق تعالی میفرماید:
“وَوَجَدکَ ضالّا ًفَهَدی”
“تو را گمراه یافت، هدایت فرمود”

“فَقیراً فَاَغنا وَوَجَدکَ عائِلاً فَاَغنی”
“توعائله مند و فقیر و تهی دست بودی، خداوند تو را بی نیاز ساخت.”

خب با توجه به او است که اهتدا یافتی، باتوجه به او هست که چیزی در دست داری…
نباید اینها فراموش بشود…

حالا اگر کسی از این حقارت نفسانی خودش که هم در مقام‌علم جاهل است و هم در مقام‌عمل تهیدست، چیزی ندارد … از اینها چشم پوشید، خودش برای خودش بزرگ جلوه کرد، خودش برای خودش عزیز جلوه کرد، عظیم جلوه کرد؛ این معلوم میشود که منّت خدارا فراموش کرده…

فراموش کرده که خدای تبارک و تعالی اوست، که این را موجود ساخته…
اوست که این را توانمند قرار داده…
اوست که این را برخوردار از نعمت علم و معرفت قرار داده…

اینها نباید فراموش بشود؛ فراموش که شد، میشود، بزرگ‌شمردن‌خود، چشم‌از‌حقارت‌نفس‌بستن.

انسانهای عارفِ سالکِ در اوج همواره فقر خودشان را مَدنظر دارند، همواره آن پستی نفس و ذات خودشان را از آن جهت که نفس اند و ذات خودشان، در نظر دارند. وهمیشه خودشان را زیر بار منّت خدا احساس میکنند.

از آن جهت که خودشان، خودشانند، فقیراند… جاهل اند…
از آن جهت که اتکای به او دارند عالم اند…
از آن جهت که برخوردار از فیوضات او هستند، توانمند اند…

اینها هیچگاه نباید فراموش شود.

اگر فراموش شد، باید توبه صورت بگیرد، برگردد…
اقرار کند؛که من همان فقیری هستم،
که تو من را غنی ساختی…

فقره های بسیار زیبای دعای ابو حمزه ثمالی:

أناَ الفَقیرُ الَّذی اَغنَیتَه
انَا جاهِلُ الَّذی عَلَّمتَهٌ
انَا… کذا وکذا…
هفت هشت فقره به این صورت، حضرت امام سجاد سلام الله بیان نموده.

ٲنتَ الّذی هَدَیتَه
ٲنتَ الَّذی ٲغنَیته
ٲنت الذی… کذا…(خطاب به حق)
▫️اوصاف حق را برمیشمرد(ٲنتَ الّذی…) و بعد میفرماید:
▪️من جاهلم
▪️من فقیرم
▪️من عاصی ام
▪️من گمراهم… من چه و چه …
پیوسته اینها را مدنظر دارد و به زبان میاورد و اقرار میکند.

پس علامت نخست، از حقارت خود و خویشتن چشم بستن.

 

۲)علامت دوم؛ حال‌خویش‌راقیمت‌نهادن

➖حالا یک نمازی باحال خوانده؛
➖روزه ای با توجه گرفته؛
➖کاری موفق شده انجام بدهد؛ پیوسته روی این قیمت میگذارد!

این معلوم میشودکه نسیان بر او عارض شده؛ فراموش کرده که چه نعمتهایی از جانب خدای تبارک و تعالی سرازیر شده که این شده؛

این نباید برای حال خودش ارزش قائل بوده باشد؛ ولو بهترین مناجاتها را داشته؛ ولو بهترین روزه ها را گرفته؛ ولو در صحنه های بسیار خوفناک و هراسناک جبهه و جهاد حضور پیدا کرده؛ همه اینها هست، این نباید روی اینها ارزش بگذارد.

اگر اینهارا قیمت گذاشت وبه خودش نسبت داده و احساس غرور کرد، معلوم میشود منتی که به او تعلق پیدا کرده فراموش کرده…

در حکایات ودرسها نقل کرده ایم؛ اینجا نیز برای عزیزان نقل میکنیم: شخصی کارهای خیر بسیار به دست او جاری شد؛ حمام، مدرسه وجهیزیه و… مُنتها معرفت نداشت، آدم حرف شنیده ی آشنای بامعارف نبود و گمانش این بود که خدا دیگر خیلی به او بدهکاراست، خیلی کار کرده، خدا خیلی به او بدهکاره!.. و دنبال این میگشت که یک ولی از اولیای خدا، یک انسان آگاهی و مشرفی به او خبر بدهد که جایگاه تو نزد خداوند چه هست؟

آنقدر برای کارهای خودش ارزش قائل بود که تا این پایه پیش رفت و نشد… و نشد… کسی پیدا نشد که به او اخبار کند. یک سفر مشهد میرود و زیارت امام رضا ع ومتوسل به ایشان میشود که ایشان به نحوی به این آقا بفهماند که جایگاه و مقامش با اینهمه اعمال و حالاتی که دارد، چقدراست و آن هم نشد…

یک روز براساس عصبانیت و ناراحتی خطاب به حضرت میکند، ومیگوید بابا خودت نمیگی، به کسی هم خبر نمیدی که به من خبر بده، اقلا به زبان یکی از این زوّارت جاری کن که ما که هستیم و چه کاره هستیم… اتفاقا آن روزی که چنین خطابی به حضرت کرده بود، همان روز یک خانمی را در حرم اشتباها گمان میکند از ارحامش است، سلام و احوالپرسی خیلی گرم میکند. آن خانم هم که بیگانه بوده میگوید من نمی شناسم، جنابعالی؟ اصرار میکند که شما فلانی هستی و ایشون هم میگوید نه. سه چهار بار بعد خانمه ناراحت میشود، میگوید خیلی خری…
دفعتا متوجه میشود و یادش مياید که چنین خواسته ای را از حضرت داشته، که ولو به زبانِ زوّار بفهمان که من چه درجه ای را از قرب نزد تودارم و منفعل میشود و آنجا هم نمیفهمد. به دیگران مراجعه میکند که یعنی چه خیلی خری!؟

گفته بودن واقعا همينطوراست. تو زیر بار منّت خدایی؛ هر چه داری از آن اوست؛ داده ی اوست، و از تو چیزی نیست؛ حتی همان اراده ای هم که اعمال میکنی، همّتی را هم که به کار میگیری برای انجام دادن اعمال خیر، همه از آن اوست.

به اراده او اراده میکنی؛ به علم او توجه میکنی؛ به حول و قوه او هر کاری را انجام میدهی؛ آنوقت میخواهی به خودت نسبت دهی و ارج و قرب و منزلتی را در دستگاه خدا به این خاطر برای خودت بدانی طلبکار و طلبکارانه؟ خب این واقعا یعنی خریَّت؛ یک انسانِ عارفِ عالمِ فهمیده که اینجور حرف نمی زند!..
واقعا انسان وقتی که حرف نشنیده باشد و پیامهای توحیدی به گوش او نرسیده باشد و در محضر بزرگان علم و معرفت زانو نزده باشد، چنین گمانهايی برای او بوجود میاید.

کسی که الفبای عرفان را فهمیده باشد و ذوق کرده باشد و چشیده باشد، هیچگاه برای هیچکدام از حالات خودش ارزش قائل نیست؛ از آن جهت که حال او است.
گرچه از آن جهت که “دادِ او” است، ارزش دارد. داده ی خداست… «و امَّا بِنعمَةِرَبِّکَ فَحَدِّث»

داده ی خداست… از آن جهت که داده ی خداست، انسان مشعوف است؛ شادمان است… که داده خداست.
اما از آن جهت که بخواهد به خودش نسبت بدهد، بگوید این از آن من است، شرمنده… خجالت… ننگش می اید که اینجور حرف بزند

عارف اگر غفلتی بر او عارض بشود و بر اساس این غفلت چیزی را به خودش نسبت بدهد، معصیت کرده و باید از این گناه و معصیت به درگاه الهی توبه کند.

این را هم خدمتتان نقل کنم: آقای شیخ حسن صانعه ای از خصّیصین حضرت امام ره برای یک واسطه ای نقل کرده، که آن واسطه برای بنده نقل کرده؛ ایشان میفرمود: امام که از پاریس به تهران و بعد به قم آمدند، گفتند برویم به خانه کوچه یخچال قاضی سری بزنیم؛ ما هم در خدمت ایشان آمدیم. امام وارد صحن حیاط شد من هم پشت سرِایشان بعد رفتم به سمت پله هایی که میرفت طبقه بالا، پله اول یا دوم بود که پاهایشان را گذاشته بودن، برگشت به من گفت: آقا شیخ حسن! این انقلاب میبایست همان ۱۵سال پیش پیروز میشد اما به تاخیر افتاد؛
میدونی رمزو رازش چیه که پانزده سال تاخیر شد؟ گفتم نه جنابعالی بفرمایید. فرمود که آن زمان، این را، به خودم نسبت میدادم… به خودمون نسبت میدادیم…  اما این کار، کــــار خــــــداســــت…

ملت را خدا بیدار میکند…
ملت را خدا متحول میکند، به وسیله فلان شخص…
آن کسی که اصل است اوست…

این بحمدالله تعالی حل شده که کار، کار مانیست؛ این را ما متوجه شدیم و پیروزی نصیب شد. علت تاخیر در پیروزی این بود که به‌خودمان‌ نسبت‌میدادیم.

این گناه است و توبه میخواهد، و توبه اش را هم انسان عارف و ملطفت انجام میدهد و برمیگردد و اقرار میکند که؛
خیر! …
به ید توست…
ما کاره ای نیستم…
ما کسی نیستیم…

الخیر بیدیک
واشَّر لیس الیک

پس علامت دوم این شد که بر حال خویشتن قیمت نهادن

 

۳)علامت سوم برنِسیان منّت آنست که؛ “از شادی آشنایی بازنشستن”

انسان از اینکه خدا آشناست…
از اینکه به او راه دادند…
از اینکه به او پا دادند..
و او را در مسند عرفان و قرب و معرفت نشاندند؛
باید خیلی شادمان باشد.

باید خیلی شاکر خدا و بندگان خالص و پاک خدا باشد که در این بساط قرب راه یافته و لایق این شناخته شده که به او علم و معرفت عنایت بکنند. این باید مایه شادمانی عارف باشد…

حالا(عارف) یک وقت توجه پیدا کند که از این شادی از پای نشسته… دیگر آنطور که میبایست شاد باشد مسرور باشد؛ نیست! برایش چیز طبیعی و معمولی جلوه میکند!

این معلوم میشود باز آن “منّت” فراموش شده… آن عنایت ویژه ای که خاص این شده، مختص این شده، به ایشان تعلق گرفته؛ مورد نسیان و فراموشی قرارگرفته شده… اگر فراموش نکرده بود این حالت پیش نمیامد، این امر بر او عارض نمیشد.
پس باید توبه کند باید برگردد و عذر خواهی کند…

اینها که گذشت، فرمایشات جناب خواجه عبدالله انصاری در “صد میدان” درباره توبه مطیع و توبه عاصی و توبه عارف بود.