گناه نباید معطوف به این بوده باشد که صغیره است… یا کبیره…

گناه یعنی برابر جبار آسمان و زمین قد علم کردن…

گناه یعنی تجاوز به حدود الهی…

گناه یعنی جابه جا کردن قطعات پازل هستی…

گناه یعنی چیزی را در جای خودش قرار ندهد… و چیزی را که میلش هست با این قطعات پازل هستی بازی کند و به نقشه اصلی زندگی توجه نکند!

دیده‌اید؛ قطعات پازل، یک نقشه ای را تضمین میکند, اگر هر قطعه جای خودش باشد.

حالا اگر کسی این قطعه ها را جابه جا بگذارد، خب… آن نقشه به هم میریزد؛ هدف تعمیم نمیشود؛ یک چیز بی معنایی در میاید.
و گناه در حقیقت اینست…
جابه جا کردن قطعات پازل هستی

لذا هر گناه تازه ای, یک مصیبت جدیدی… یک آسیب تازه ای؛ یک آفت جدیدی و… را به ارمغان می اورد. اینطور نیست که شبیه هم بوده باشد، همانطور که هر قطعه پازل جابه جا شود،زشتی خاصی به بار می آورد…

 

کدام آدم عاقلی هست که قلم دستش باشد و یک صفحه ای را که باید یک نقشه ی زیبایی را ترسیم کند، خط خطی کند؟! مگر دیوانه باشد! گناه اینست… لذا نباید گناه را سبک شمرد.

گنهکار قبل از اینکه از گناهان خرد و ریزش توبه کند، باید از این گناه بزرگ توبه کند که؛ گناه را کوچک شمرده

اگر نگاه انسان به گناه این بوده باشد، نوعی عصمت برای انسان به وجود میاورد.