صدق  را “درلغت”، ۲معنا گرفته اند: «صدق درقول و گفتار» و «صدق در وعده و پیمان»
انسان در سخن گفتن و گفتار خلاف واقع نگوید و اگر وعده ای داد، آنطور عمل کند صدق است؛ اما خیلی فراتر از این دو وادی است.از عالی ترین مرتبه وجودی انسان تا پایین ترین مرتبه تحت شمول صدق است.

آنکه سرتاپایش صدق است: درُست فکر میکند، درست توّهم میکند، درست استنتاج میکند، درست حرکت میکند. و دُرُست… و درست…  این معصوم است، از هرخطا و لغزشی مصونیت دارد.

واگر کسی در هریک از این مراحل، خلاف با واقع بوده باشد، (آنی که باید باشد، نیست) فاسد باشد، فکرش غلط، استنتاج غلط، تخیلاتی که میکند،احساسی که میکند غلط است، کارهایی که از او صادر میشود غلط است… این سرتاپایش کذب است.

این که به انسانی میگویند “عوضی” ،یعنی؛ آنی که باید باشی، نیستی. باید حرفت درست باشه، درست حرف نمیزنی، باید فکرت درست باشه درست فکر نمیکنی، تخیلاتت هیچ حساب و کتابی ندارد، و کارهایی که براساس اینها صادر میشود آنها هم “عَلی ما یَنبَغی” نیست. این سرتاپا “کذب” است و نقطه مقابل “عصمت”.

جناب خواجه نیز، در شرح این قسمت ابتدا “صدق” را؛ در لغت “راست گفتن” معنی کرده است، و بعد در فضای عرفان عملی، “آدم صادق” را انسانی دانسته که؛ چه در بعد علم، وچه در بعد عملی و اجرا، چه در بعد عقیده، علی ما ینبغی است، در همه ابعاد. و”صدیق” هم کسی است که؛ اثری خلاف واقع در اودیده نمیشود.