خلاصه سخنرانی و پرسش و پاسخ جناب آیت الله رمضانی در جلسه گفتگوی ماه اساتید گروههای معارف شهرستان سمنان در دانشگاه علوم پزشکی سمنان. تاریخ ۱۳۹۸/۰۸/۲۸

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

قرآن برترین رهاورد پیامبر برای بشر است که دارای طبقاتی از معارف است که سطوح مختلف وجود انسان و افراد مختلف بشر را پوشش می دهد. این سطوح بر اساس احادیث مروی چهار سطح است:

عبارات، اشارات، لطایف، حقایق.

عبارات برای عوام که همان ظاهر قرآن است .

اشارات برای خواص که باطن قرآن است . خواص علمای دانشهای گوناگون هستند، اعم از ریاضیات، فیزیک، پزشکی، فلسفه و عرفان وغیره ؛ که هر کدام بسته به تخصص علمی خود مطالبی خاص از قرآن می فهمند که برای عوام قابل دسترسی نیست. این نوع فهم با تحمیل مطلب بر قرآن متفاوت است، بلکه به سطح علم و درک آن عالم مربوط می شود که مطالب بیشتری از قرآن در می یابد.

لطایف برای اولیاء است . یعنی کسانی که با قدم ولایت و قرب خداوند حرکت می کنند. ولایت به معنای قرب  از ریشه ولی (با سکون واو و ی )است به معنای شدت قرب به نحوی که فاصله ای نباشد. با این ولایت در شخص نورانیت بوجود می آید و باعث می شود مطالب لطیف و حساس را از قرآن بهره بگیرد.

حقایق برای انبیاء است که بالاترین جایگاهی است که انسان آنجا قرار می گیرد و بر مادون اشراف می یابد. چنین کسی از نبوت انبائی برخوردار است و از مخلَصین محسوب می شود.

معادل این چهار لایه در حدیث دیگر: ظاهر، باطن، حد و مُطَّلَع نامیده شده است.

مثال عبارات مطالبی است که عموم مردم از تعبیرات قرآنی می فهمند و «هذا بیان للناس» اشاره به روشن بودن و روشنگر بوده قرآن برای عموم مردم دارد.

مثال اشارات مانند کتاب «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» دکتر پاکنژاد که اصول بهداشتی و پزشکی فراوانی از قرآن را استدراک کرده است. و انواع مطالب ستاره شناسی، روانشناسی، اقتصاد و غیره که دانشمندان هر رشته از قرآن می فهمند.

مثال لطایف آنجا که مرحوم علامه طباطبایی با زمینه فلسفی و عرفانی خود آیه«ذلک بان الله هو الحق» را معنا می کند. مفسران معمولا چنین معنا می کنند: بتها معبود دروغین هستند و خدای راستین الله است. اما علامه می گوید: الله اسم انَّ است و الحق خبر انَّ و هو ضمیر فصل است و هر کجا ضمیر فصل بین مبتدا و خبر فاصله ایجاد کند مفید حصر است. حصر مبتدا در خبر ، نه حصر خبر در مبتدا. یعنی این که تعریف و حد خداوند جز «حق» نیست. خداوند حق مطلق است و حق یعنی ثابت، متحقق و لایتغیر؛ و از آنجا که همه اینها در وجود جمع هستند پس وجود حقیقی اوست و خداوند حصر شد در وجود.

همان که در عرفان نظری می گویند: وجود=حق=الله=صرف الوجود=محض هستی. همان که موضوع عرفان است یعنی وجود حق و ذات احدیت. در موراد دیگر نیز قرآن کریم به همین حقیقت اشاره دارد:«اینما تولوا فثم وجه الله»«هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن»«هم معکم اینما کنتم»«هو اقرب الیه من حبل الورید» چون هرکجا رو کنید هستی می بینید و همه جلوه های حق هستند؛ با آن که حق واحد است:«و ما امرنا الا واحده» و از حق واحد فقط واحد صادر شده است.

جناب حسن زاده آملی در این مورد گفته اند: الهی همه گویند خدا کو، حسن می گوید غیر خدا کو؟!

در مقام ثبوت یک خدا بیشتر نیست. همان وجود صرف که خواص اهل عرفان می فهمند. اما در مقام اثبات به تعداد بشر و فهم آنان خدا وجود دارد: «کلما میزتموه باوهامکم فی ادق معانیه فهو مخلوق لکم مردود الیکم» .

مثال برای لطایف قرآن تاویل آیه« اذا نودی للصلوه من یوم الجمعه فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البیع » است. معنای ظاهری آن وجوب تعیینی یا تخییری نماز جمعه است(بسته به اختلاف فتاوا). اما از امام صادق در تفسیر برهان است که فرمودند: زمان فرا خوانده شدن به نماز مربوط به فرا خوانده شدن به ولایت علی ابن ابیطالب است که باید به سوی آن بشتابید. چون علی(ع) سر تا پا ذکر حق است. روز جمعه یعنی روز غدیر. و رها کردن بیع یعنی رها کردن بیعت با دیگران. لذا مولوی هم در  باره واقعه قدیر با اشاره به جنیه باطنی ولایت حضرت علی(ع)می گوید:

ای گروه مومنان شادی کنید     همچو سرو و سوسن آزادی کنید

کیست مولی آن که آزادت کند    بند رقیت ز پایت بر کند

لیک می گویند هر دم شکر آب    بی زبان چون گلستان خوش خضاب

بی زبان گویند هر دم سبزه زار     شکر آب و شکر فصل نو بهار

خود مولوی در همین سبزه زار و نوبهار ولایت حضرت علی رشد کرد. اینجا می گوید این که برخی به زبان «به به» گفتند کافی نیست چون در عمل از آن حضرت تبعیت نکردند و شکر عملی این آب و سبزه زاری که پیامبر گسترد تبعیت از آن حضرت است.

مثال رسیدن به حقایق قرآن را مولوی چنین بیان می کند:

معنی قرآن ز قرآن پرس و بس         وز کسی کاتش زده است اندر هوس

پیش قرآن گشت او فانی و پست       تا که عین روح او قرآن شده است

روغنی کو گشت فانی در گل به کل      خواه روغن بوی می کن خواهی تو گل

یعنی رسیدن به حقایق قرآن با تبدیل شدن به قرآن ناطق ممکن است و باید در همان سطح حقیقت قرآن در لوح محفوظ قرار گرفت که «انما یعرف القرآن من خوطب به » اشاره به همین مورد است. طبعا حقیقت آیاتی مانند«لقد رأی من آیات ربه الکبر» و « ولقد رآه نزله اخری عند سدره المنتهی» را فقط چنین افرادی می فهمند.

 

 

پرسش و پاسخها

-در آیه«لقد رآه عند سدره المنتهی» پیامبر چه کسی را دید جبرئیل یا خود خداوند؟ خداوند متعال را دید با چشم دل.

-آیا قرآن برترین حقیقتی است که بر بشر نازل شده؟ تفاوت آن با حدیث قدسی چیست؟ قرآن از جهت جامعیت برترین حقایق است اما از این جهت که در دریافت حدیث قدسی پیامبر بدون واسطه جبرئیل در قاب قوسین او ادنی با خداوند سخن می گوید حدیث قدسی برتر است.

-آیا غیر از پیامبر اسلام ، دیگران هم معراجهایی دارند؟ بلی نقل است که معراج حضرت مسیح تا آسمان چهارم بود و معراج حضرت موسی و نوح تا آسمان ششم و معراج حضرت ابراهیم(علیهم السلام) تا آسمان هفتم اما معراج پیامبر اسلام(ص) از همه بالاتر تا قاب قوسین او ادنی بود.

-معراج پیامبر جسمانی بود یا روحانی؟ سفر اَسرای ایشان از مکه تا بیت المقدی جسمانی بود و از آنجا به بعد روحانی بود. با این ترتیب دیگر نیازی نیست در توجیه چگونگی رفتن جسم مادی به عوالم غیر مادی بیفتیم و مثلا بگوییم جسم پیامبر به صورت غیر مادی در آمد.

-وجه خاصی که هر کسی با خدای خود دارد چیست؟ در قرآن کریم یک جا می فرماید:«لا یکلف الله نفسا الا وسعها» و جای دیگر می فرماید:«لا یکلف الله نفسا الا ما آتاها» مورد اول اشاره به داده های ذاتی خداوند به هر شخص است که در عرفان به آن عین ثابت می گویند و آیه دوم اشاره به امکانات بیرونی در ظرف زمان و مکان دارد که تفاوتهای عرضی امکانات انسانها برای رشد را شکل می دهد . اولی مربوط به نفس الامر است و دومی مربوط شرایط بیرونی. البته توجه داشته باشید که این به معنای ظلم نیست. کسی قبل از خلقت بر خداوند حقی ندارد و او بر اساس حکمت و صفات خود می آفریند. حتی شُرور هم عین ثابتی دارند . خداوند مثل بارانی که بر دشتی می بارد و در سبزه زار گل و در شوره زار خار می رویاند، فقط وجود را که در این مثال همان آب است می فرستد . ظرفیت انسانها یکسان نیست اما همه از ابتدا خوب اند و در عالم ذر همه به وحدانیت خدا اعتراف کردند. اما در این جهان شرایط و انتخابهای انسانهاست که بد و خوب درست می کند.

در هر حال هر کسی چه بداند و یا نداند با همان وجه خاص هدایت می شود و تنها اولیای بزرگ الهی هستند که این وجه خاص را در هر کسی می شناسند و می توانند به اذن خدا هر کسی را بر اساس همان وجه خاص به نزدیکترین راه برای او راهنمایی کنند.

-آیا شُرور هم به حق بر میگردد؟ بازگشت همه چیز در نهایت به حق است. محض وجود عین حق است، وجود مطلق فیض حق است و وجود مقید نشانه حق است. می فرماید:« انا کل شیءٍ خلقناه بقدر و ما امرنا الا واحده» بر اساس قابلیتهای ازلی یک وجود از او صادر شد و فیضان کرد . با این تفسیر مسئله شرور و ربط ثابت و متغیر و ایجاد حوادث و قضای حتمی و قدرِ قابل تغییر حل می شود.

-آیا با فرض اعیان ثابته که تقررشان فقط در حضرت علمی است و تحقق خارجی موجودات بر اساس آنان رخ  می دهد اصالت ماهیتی نمی شویم؟! در تحقق اصالت با وجود است، اما در چیستی اصالت با ماهیت است. اصالت ماهیت با توجه به نفس الامر اشیاء صحیح است. کثرت صفات از نفس الامر ناشی می شود؛ حتی عدم و جهل هم نفس الامر دارد. جاهل عالم می شود اما جهل علم نمی شود؛ یعنی نفس الامر تغییر نمی کند. به همین خاطر است که محال ذاتی واقع نمی شود چون قابلیت وجود ندارند.

-در آیه ای که تفسیر از امام معصوم(ع)به ما نرسیده چاره چیست؟ لا اقل دو سطح اول؛ یعنی معانی مربوط به عوام و خواص را می توانیم بفهمیم.

-آنجا که قرآن کریم می فرماید: مومنان می گویند«لا تحملنا ما لا طاقه لنا به»؛ مگر خداوند امر به ما لا یطاق می کند؟ اینجا منظور مواردی بسیار طاقت فرساست که خودمان می گوییم:«طاقتم طاق شد» نه تکلیف به چیزی که انجامش محال باشد.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته و صل الله علی محمد و آل محمد.

(مهدی افتخار)