۱) انسان به زبان بگوید: «اشهدان لااله الاالله، اشهد ان محمد رسول الله و … »(ایمان زبانی) ؛ که این را نمیشود ایمان نام نهاد. حق تعالی میفرماید: اینها که آمدند گفتند “آمنا قولوا اسلمنا” بگو: «اسلام آوردید؛ نه ایمان»

۲)مرتبه بالاتر، قلبی است، که انسان در دل آنچه را در زبان میاورد اعتقاد پیدا کند. (تصدیق به دل) که این جازم است اما قابل زوال است.
به این ترتیب که تصدیق کرده و احتمال خطا هم نمیدهد اما اونطور نیست که بگوئیم با چشم دل شهود کرده بلکه از باب تقلید باور کرده. مثل اینکه کسی بالای کوه ایستاده و مشرف به مناظر آن سمت کوه است و دیگری در پایین کوه است و میگوید هر چه تو میبینی را من قبول دارم. این تصدیقی که میکند جازمانه است نه بصیرتا؛ اما برخلاف ایمان زبانی از دل هست. و برعکس ایمان شهودی قابل زوال هست.

۳)ایمان به غیب. انسان ازمحدوده ظواهر عبور کند و غیب را بپذیرد. (ایمان به تحقیق و مشاهده و شهود) که دیگر قابل زوال هم نیست. چشم دل باز شده است…

 

امابجز آن سه مرتبه، ایمان مرتبه بالاتری هم دارد: «اِذا ذُکراللّه وَجِلَت قلوبهم»

باور انقدر قوی است که تا یاد خدا برده میشود یک حالتی ویژه به انها میدهد؛ یک حالت بیم و خشیت… دل میلرزد!… متوجه شده با چه حقیقتی روبرو شده است.

و در ادامه آیه: «وزادتهم ایمانهم» و ایمانش پیوسته اضافه میشود.
(زیادت در آیه شدت است. کیفی)

مولانا در مثنوی میگوید:
شیری به طویله میزند و گاو را میخورد و جای گاو میشیند ،طبق عادت، روستایی نیمه شب برای وارسی و آب دادن به گاو وارد طویله میشود و نوازشش میکند، فردا که میرود سربزند شیر را میبیند و از هول اینکه دیشب با چه حقیقتی روبرو بوده و متوجه نبوده، سکته میکند.

حالا انسان اگر «فمن یعمل مثقال ذره خیر یره» را اینطور باور شده باشد آرام است؟ این طور راحت حرف میزند؟ اینطور راحت راه میرود؟ نه همه کارهایش با دلهره خاصی است…

حالا این را باید گفت که در سلوک که گفتیم ایمان از تمهیدات (زاد) سیروسلوک است و تا نباشد حرکت صورت نمیگیرد منظور ایمان مرتبه یک (زبانی) نیست, که آن اصلا ایمان نیست.

در سلوک، ایمان کمتر از ایمان به تقلید و ایمان به غیب کافی نیست.

بلکه ایمان جازمانه، همراه با سکون نفس؛ یعنی آرامشی که به نفس رسیده، نیاز است.

بنگر هم آشکار و پنهان وجود / تا گو که رسی به گوهر کان وجود
هر جانوری زنده به جانی است / توهم اندیشه بکن تا چه بود جان وجود